<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شب بارونی</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/</link>
<description>یک ذهن زیبا...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 08:38:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دو نفره ها!</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>ماه مهر امسال ماه خوبی بود برام.اتفاق جالبی که این ماه افتاد سفر کوتاه و دو نفره من و بانو به شمال بود.یه پنجشنبه صبح آفتابی بود که همراه بانو با خودرو پدر گرامی حرکت کردیم سمت جاده چالوس!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هوا عالی بود.انگار که بهار بود.آفتابی و یکم خنک.جاده هم خیلی خوب بود.نه خیلی شلوغ و نه خیلی خلوت.ما هم تفریح کنان رفتیم و هر جای خوبی که میشناختیم و یا دلمون میخواست میزدیم کنار.سیاه بیشه...سد کرج...خلاصه رفتیم تا نمک آبرود.یه سوئیت نزدیک دریا گرفتیم...خیلی رویایی بود صدای آرام و زیبای آب رو میشندیم.شهر توریستی نمک آبرود هم رفتیم ولی بانو هیچ یک از بازی های اونجا رو همراهی نکرد که با هم انجام بدیم!!!خلاصه خیلی خوش گذشت بهمون چون مدتهاست که از سفر دو نفره ما به اصفهان میگذره و این سفر که خیلی هم مقدمه چینی نداشت و ساده بود بهمون چسبید!دلم برای دو نفره ها تنگ شده بود.به همین خاطر از الان برنامه سفرهای دو نفره بعدی رو با بانو چیدم که کم کم بهش میگم.هرچند خودش از یکسری هاش خبر داره!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 08:38:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد!</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>دیروز تولدم بود و یکسال سنم بالاتر رفت...روز خوبی بود...که البته از شب قبلش شروع شده بود...شب قبلش من شیفت شب بودم و بانو به همراه خانواده من اومدن دنبال من و رفتیم بیرون گشتیم...کلی هم زیاده روی کردیم! از خوردن پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده تا بستنی و معجون و این چیزا!!! به همراه گوش دادن به موزیک با صدای بلند!!! و دست زدن توی ماشین و بالا پایین کردن خیابونها!!!کارهایی بود که از من یکی سر نمیزد ولی اونشب مجبور به انجامشون شدیم...روز بعد هم که بساط کیک و بادکنک و شمع و کادو براه بود...این بادکنک ترکوندن آخرش خیلی چسبید بهمون...واقعا وقتی فکر میکنم میبینم همسر و خانواده خیلی مهربانی دارم و از این بابت خداوند رو همیشه شاکر خواهم بود...بد نیست آدم بعضی وقتها تو هر سن و یا هر شرایط و رده اجتماعی که هست تولدش رو جشن بگیره...تولد به تاریخ توی شناسنامه نیست...هر روز میتوان متولد شد..فقط اگر بخواهی&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 06:08:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسل پرسشگر</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>
گاهی به این فکر میکنم در آینده به این نسل پرسشگر که در راه است چه جوابی باید بدهیم؟هرچه بیشتر فکر میکنم کمتر جوابی میابم...همیشه از اینکه نسل قبل جواب سوال هایم را نمیدانست کلافه میشدم و آن را سرزنش میکردم...برای ندانستن ها...برای ندانم کاری ها...افسوس از اینکه همین بلا سر خودم می آید...بیزارم از این نمیدانم ها!
</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 09:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بودن یا نبودن...!</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>اگر قبول داشته باشیم فرض محال وجود دارد یعنی اصلا تعریفمون از فرض محال چیزی باشه که یجورایی نیست ولی ما خیال میکنیم هست برای اینکه شرایط متفاوتی رو تصور کنیم...اگر اینجوری باشه میگیم بر فرض محال...حالا حرفم اینه که بیاییم بر فرض محال فرض کنیم که خدا وجود نداره!اونوقت چی میشه؟خیلی ها حسرت میخورن چون فکر میکردن خدایی بوده خودشتون رو از خیلی از چیزها و لذتهای دنیوی منع کردند و عمرشون رو بر باد دادند...یا شایدم فکر کنند از این به بعد کی رو باید شکر کنند؟جز خدایی که نیست؟!یعنی هست؟یا اینکه به کی به راحتی قسم بخورند؟به خدایی که نیست؟یا اینکه هست؟اصلا فلسفه این فرض محال از کجا آمد؟کسی میداند؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن:در جواب خیس باران عزیز:خیر من نظرم به وبلاگ نویسی عوض نشده.وگرنه ادامه نمیدادم!وبلاگ همانی هست که بود!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 11:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی از زندگی</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>
اول از همه بگم که مسافرتمون خیلی عالی بود.جای همتون خالی.هم مشهد و هم گرگان.هر دو عالی بودند.مشهد که رفتم بازهم روم تاثیر داشت.خیلی خوب بود.و گراگان هم که بسیار زیبا بود. 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما مطلبی رو که میخوام در موردش بنویسم اینه که فلسفه نوشتن در این دنیای مجازی باعث میشه که هر روز چالش های متعدد پیش روی کاربران اینترنت باشه.دارم به فراگیر شدن شبکه های اجتماعی همچون Face Book و Twitter و از این قبیل سایت ها فکر میکنم.چقدر این دنیای مجازی سعی در پر کردن واقعیت های ما رو داره؟غیر قابل پیشبینی بودن این موارد شاید به جذابیت های آن بیافزاید.ما داریم از دنیای واقعی دور میشیم و به دنیای مجازی نزدیک و نزدیکتر.طوری که انگار فقط داریم در این دنیای مجازی زندگی میکنیم و در دنیای واقعی فقط کارهای روتین یک انسان معمولی رو انجام میدیم غذا خوردن خوابیدن و...تو این جامعه مجازی همدیگه رو میشناسیم.عکس های همدیگه رو میبینم.کامنت میگذاریم.برای عکس ها تگ انتخاب میکنیم.همینطور با هم بازی میکنیم.هر چیز جالبی رو به اشتراک میگذاریم.دوستان خودمون رو به هم معرفی میکنیم و به هم هدیه میدیم.هر آنچه که در دنیای واقعی ما بوده حالا اینجاست!غرق شدن در این دنیای مجازی آدم رو از گذر رمان و دنیای واقعی دور میکنه.برای من وبلاگ چیز خیلی جالبی بود.اینکه بتونم ذهنم رو روی کاغذ بیارم و دوستانم در دور دست بخونن و نظر خودشون رو هم بگن برام جالب بود.و یا دوستانی پیدا کنم که با من هم عقیده بودند و یا نوشته هایی بخونم که لذت ببرم.اما در مورد این جوامع که حتی عشق مجازی را نیز رواج داده اند حس خوبی ندارم!اما برای شناخت افراد این محیط مجازی آنقدر ها هم بد نیست.حد اقل هستند افرادی که در این جوامع نقاب از چهره خودشون بر میدارند و آدم میتونه بدونه درون این افراد چی میگذره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مورد بعدی هم فرارسیدن ماه مبارک رمضان هست.امیدوارم امسال هم توفیق شرکت در مهمانی خدا رو داشته باشیم.من روزه گرفتن رو یک نعمت میدونم.به این دلیل که سلامت هستم و میتونم روزه بگیرم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو این هفته اتفاقات خوبی افتاد.یکیش این بود که تونستم برای بانو به مناسبت سالگرد ازدواجمون یه هدیه زیبا و به یاد موندی بخرم.از این بابت خیلی خوشحال بودم.خوشحال به این خاطر که خدا کمکم کرد و تونستم بعد از تصادف هم به کارم برگردم و هم اینکه بتونم پپیشرفت کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; اتفاق خوب دیگه ای هم که افتاد این بود که بالاخره تونستم یه Laptop بخرم و مشکل بدون سیستم بودن در خونه کوچیکمون رو جبران کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هم یک عکس زیبا از پارک جنگلی النگدره در گرگان.حتما تشریف ببرید و از این طبیعت زیبا لذت ببرید&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;365&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; width=&quot;462&quot; src=&quot;http://i25.tinypic.com/k1edt.jpg&quot; style=&quot;width: 462px; height: 365px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 11:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حوصله داری؟</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>این روزها حوصله نوشتن ندارم.اول نتایج انتخابات و بعد هم فجایعی که رخ داد عمق وجودم رو سوزوند.فرض کن در رسانه ملی باشی و تصاویری رو که خود خبرنگاراها و تصویر بردارها گرفتن رو ببینی و نتونی حرف بزنی.میبینی که تر و خشک دارن با هم میسوزن ولی بازم بهشون میگن اغتشاش گر.واقعا خیلی گذشت تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم و بیام تا بنویسم.مشغله کاری همیشگی هم دلیل دیگه ای بود که نتونستم بیام و بنویسم.ولی واقعا دست و دلم به نوشتن نمیرفت.خلاصه این نیز بگذرد...تو این ماه اگه خدا بخواد سفری در پیش داریم همراه خانواده به مشهد مقدس و انشاا... نذر عقب افتاده خودم رو ادا کنم.بعد از مشهد هم سمت شمال ایران.میخواهم 7-8 روزی دور از کار و استرس باشم و امیدوارم که مشکلی پیش نیاد.در مورد سیاست هم دیگه نه بهش فکر میکنم و نه از مینویسم ولی دست از طرز فکرم بر نمیدارم.فعلا همین تا بعد بیام و بیشتر بنویسم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 17:28:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراض!</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;اول به سراغ یهودیها رفتند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس 
از آن به لهستانیها حمله بردند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم . 
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه به لیبرالها فشار آوردند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم 
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس نوبت به کمونیستها رسید &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم 
. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرانجام به سراغ من آمدند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که 
اعتراضی کند. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;339&quot; width=&quot;225&quot; src=&quot;http://i42.tinypic.com/34sh6za.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بدان که سبز میشویم حتی از زیر زمین سترگ!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 19:13:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبز میشویم</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>
&lt;h3 class=&quot;UIIntentionalStory_Message&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;من به چشم های تو قول میدهم...&lt;/font&gt;&lt;/h3&gt;&lt;h3 class=&quot;UIIntentionalStory_Message&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;ریشه های ما به آب... &lt;/font&gt;&lt;/h3&gt;&lt;h3 class=&quot;UIIntentionalStory_Message&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;و شاخه های ما به آفتاب میرسد...&lt;/font&gt;&lt;/h3&gt;&lt;h3 class=&quot;UIIntentionalStory_Message&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;ما دوباره سبز میشویم&lt;/font&gt;&lt;/h3&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرم بر این دستگاه</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;من واقعا تعجب میکنم جانبداری آشکارا از دولت نهم تا چه حد؟خدا عمرت بده سید که پا عقب نگذاشتی.یعنی چی ایشون اومدند هرچی از دهنشون در اومد به افرادی که خود بدنه این نظام رو تشکیل دادن هرچی تهمت و افترا بود روا کرد.هرچه خواست گفت.مگر اینها غایب نبودند؟مگر اینها توان دفاع از خود را در آن لحضه داشتند که مجری ملعون با وقاحت فقط نگاه میکرد و توان سخن گفتن نداشت.میر حسین محجوب و با اخلاق وقت گرانبهایش را به تذکر دادن به فردی خرج کرد که لایقش نبود.حال میرحسین وقتی دولت حال حاضر رو نقد میکرد مجری بی نزاکت و دست نشانده شروع به تذکر دادن میکند.این اوج جانبداری و طرفداری از این دولت است.اطرافیان میخواهند به او یادداشت بدهند تا در مناظره مطرح کند جلوی آنرا میگیرند و آنرا پاره میکنند...اشکالی ندارد صبح نزدیک است!فقط چهار روز دیگر مانده..نمیخواستم دیگه سیاسی بنویسم ولی واقعا از مناظره دیشب خونم به جوش اومد!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 07:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستند های شبکه اول</title>
<link>http://rainynight.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>
فیلم مستند میرحسین نکات جالبی رو در بر داشت...اینکه نخست وزیر در دوران دفاع مقدس هم سخن از تغییر به میان آورده و آنرا اجرایی کرد.و یا اینکه در جریان سخنرانی انتخاباتی اش در مسجد خیابان 15 خرداد که نزدیک بازار تهران هست اون همه جمعیت رو آدم میدید لذت میبرد جالبه اگه مردم ما همه مثل اون خواهر شهید که داشت میگفت الان مردم ما دنبال نون هستند و کارشون از آسفالت و این چیزها گذشته بیدار میشدند آدم دلش نمیسوخت.وقتی دولت نهم میاد تعریف کار رو عوض میکنه و میگه هر کس در یک هفته یک ساعت کار کنه شاغل محسوب میشه و به این ترتیب نرخ بیکاری رو پایین اورده دیگه چه انتظاری میشه داشت؟!!ادولت نهم داشت میگفت ما همه پروژه های نیمه کاره دولت قبلی رو به اتمام رسوندیم و از 100 هزار پروژه تعریف شده خودمون 70 هزار پروژه رو به اتمام رسوندیم..اینکه همه کارهایی که ما کردیم پروژه های نیمه کاره دولت های قبل بوده کاملا اشتباهه چون ضعف مدیریت رو میرسونه و دولتمردهای قبلی رو زیر سوال میبره..تا اینجا درست!اولا همین دولت خودش 30هزار پروژه نیمه کاره داره...بعدش هم اتمام پروژه ها به چه قیمتی؟به قیمت خالی شدن صندوق ذخیره ارزی؟یا کسری بودجه هنگفتی که با نفت بشکه ای 100 دلار هم رفع نشد چه برسه به 50 دلاریش!پس هر دولتی پروژه نیمه کاره خواهد داشت و بدیهی هست!lمگه قرار نبود ار سفرهای استانی استفاده انتخاباتی نشه؟یا اینکه از مراسم فاطمیه استفاده ابزاری نشه؟اتفاق ها و شعارهایی که در بیت رهبری افتاد و شنیده شد چطور؟استفاده از بسیج در جهت پیشبرد اهداف شما نبوده؟چطور اون افراد به خودشون اجازه دادند وقتی میرحسین وارد شد شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه رو سر دهند و وقتی احمدی نژاد وارد میشود صلوات میفرستند و به رجایی تشبیه اش میکنند؟ اینکه پدر شهید محمد جهان آرا فرمانده مقتدر آزاد سازی خرمشهر از میرحسین درخواست میکنه اگر رییس جمهور شد به اوضاع این شهر برسه و حدآقل آب آشامیدنی و آسفالتش رو تامین کنه بسیار جای تامل داره!من همیشه اعتقادم این بوده که شهر هایی که درگیر تر بودند در جنگ به واقع در حقشون جفا شده و امیدوارم دولت امید نگاه ویژه ای داشته باشه به این شهرها...از اول هم گفتم این نوشته ها یه برداشت شخصی هست از فردی که در رسانه هست و من سیاسی نویس نیستم !</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 04:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainynight&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>rainynight</dc:creator>
<guid>http://rainynight.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
