تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

هیچ چیز بدتر از این نیست که یک روز تعطیل شیفت باشی...اونم تا ۱۱ شب..حالا تعطیل بودنش یکطرف و تاسوعا بودنش یکطرف...امروز مجبور بودم بیام سر کار...ماشین ساعت۲ میومد دنبالنم...فکر اینکه باید هشت ساعت از یک روز تعطیل رو توی اداره بگذرونم از صبح امروز ذهنم رو مشغول کرده بود...آخر سر ساعت به ۲ رسید و ماشین هم دنبالم اومد..حدس میزدم وقت آزاد زیادی باید داشته باشم و باید ساعت های بی کاری رو به هر نحوی که شده بگذرونم واسه همین خاطر هم کتابی که چند ماه پیش خریده بودم رو با خودم اوردم تا بخونم..کتاب "شب پیشگویی" اثر "پل استر" ترجمه "خجسته کیهان"..قبلا هم کتاب هیولا رو از همین نویسنده و با ترجمه همین مترجم خونده بودم...کتاب سختی نبود...داستان ها روان و از این خوشم میاد که همیشه نویسنده خودش رو هم به طریقی قاطی جریان میکنه..منظورم خاطراتی که از نوشتن همین کتاب داشته هست..ولی از اینکه علایق شخصی اش رو وارد جریان میکنه و از زبان شخصیت ها بیان میکنه خیلی خوشم نمیاد..اما جریان های قابل باور و تعمل بر انگیزی تو رمان هاش هست که یکبار خوندنش ضرر نداره...بیشتر از همه از این ناراحتم که عزاداری تاسوعا رو از دست دادم..من هر سال تو همین روز به مراسمی در منطقه وانجک میرفتم که به مراسم نخل یا نخل کشی نامیده میشه که شبیه مراسم یزدی ها تو این روز هست...امسال هم حاجت پارسالم رو دارم..سلامتی عزیزترینم...کاش که حاجت روا بشم...محتاجم به دعا..

ارسال در تاريخ چهارشنبه 19 بهمن1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ