تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
امروز بعد از مدتها وقتی از سر کار برگشتم خونه بدون اینکه بخوام به موضوعی فکر کنم رفتم و خوابیدم...یه خواب راحت بدون هیچ دغدغه ای...بعدش تصمیم گرفتم یکی از چندین فیلم ندیده ام رو ببینم...رفتم سراغ فیلم The Terminalبا بازی تام هنکس و کاترین زتا جونز...خیلی بهم چسبید...داستان مربوط به یه مردی بود که از کشور بلغارستان برای کاری به نیویورک اومده بود و در فرودگاه JFK این شهر موندگار شده بود.چون کشورش درگیر کودتا و جنگ داخلی شده بود و بنا بر قانون امریکا در این مواقع  از ورود شخص یه کشور جلوگیری میشه چون دولت کشور مقابل رو تا زمان برقراری صلح به رسمیت نمیشناسه.رییس پلیس فرودگاه هم بنا به دلایلی اجازه میده که اون مسافر به نام آقای نورسکی(Mr Novorski)(تام هنکس) تو فرودگاه بمونه تا تکلیفش معلوم بشه...فضای فیلم خیلی جالبه...اینکه نوزسکی زبان انگلیسی رو خیلی خوب بلد نیست و چه مشکلاتی که تو این ارتباط برقرار کردن داشت و یا اینکه با چه جون کندنی و با جابجا کردن چرخ دستی های مسافران پول نهار و شامش رو در می آورد. یا اینکه از امکانات خیلی ناچیز سالن انتظار درب ۶۷ که مدتها بود متروکه شده بود و نیاز به بازسازی داشت اتاق خواب راحتی واسه خودش دست و پا میکنه...اسپیلبرگ کارگردان کارکشته این فیلم اونقدر قشنگ فضای محدود یک ترمینال رو به وسعت تمامی دنیای یک فرد ترسیم کرده بود که اگه من جای نورسکی بودم شاید هیچوقت دلم نمیخواست از اونجا بیرون برم.

چند نکته جالب داشت این فیلم یکی اینکه رییس پلیس فرودگاه خواست تا برای نورسکی کاری بکنه و بهش گفت که اگه به این سوال من جواب صحیح بدی میتونم اجازه بدم که وارد شهر بشی...اونم ازش پرسید که آیا از اینکه به کشورت به خونه ات برگردی و اونجا جنگ هست و کشت و کشتار میترسی یا نه؟؟که نورسکی هم گفت نه!اون گفت من از تمساح یا دراکولا یا روح میترسم اما خونه نه!

یا اینکه چقدر قشنگ عاشق زتا جونز میشه و برای اینکه نهار مهمونش کنه و غذای ایتالیایی مورد علاقه اون رو هم سفارش بده بی وقفه کار میکنه....و یا اینکه مفهوم صبر کردن و اینکه زندگی همه اش صبر کردنه رو خیلی زیبا به تصویر میکشه....و البته همه این کار ها رو بخاطر قولی که پدرش داده بود برای اینکه امضا تنها عضو باقی مانده از گروه جاز مورد علاقه اون رو بگیره انجام داد..

در کل فیلم دلچسبی بود...پیشنهاد میکنم حتما ببینید!

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 20 تیر1386 توسط مرد بارانی
روز های کسل کننده ای شده...روزهای تعطیل هم بعضی موقع ها میتونن کسل کننده باشن...

خیلی ها این روزها مسافرت رفتند مثل اکثر همسایه های من...شاید هر کودوم برای هدفی...یکی برای استراحت یکی برای تفریح یکی برای آرامش...

اما من موندم خونه خودم..و فقط مهمونی هایی رو رفتم که مهم بود و خیلی جاها نرفتم چون از این نرفتن دنبال چیزی بودم که فقط تو خونه خودم انگار پیدا میشد...یعنی سکوت...سکوت هم جایی هست  که کسی نباشه اما خب همه جا خدا هست حتی موقعی داریم گناهی رو مرتکب میشیم اما خوبیش اینه که خدا مانع سکوت نمیشه... مثل همون پدر روحانی که مرغی به هر یک از  شاگردانش میدهد و میگوید سر آنها را جایی ببرید که کسی آنجا نباشد همه رفتند و چنین کردند جز یک نفر وقتی پدر روحانی ازش میپرسد که چرا با مرغ زنده بازگشتی؟ میگوید چون هر جای خلوتی که رفتم خدا رو هم اونجا دیدم...

تو این تعطیلات تا جایی که میتونستم فیلم نگاه کردم و کلی از فیلمهایی که روی هم تلنبار شده بودن و حسرت ۲ ساعت وقت و فکر آزاد رو میکشیدم که هرگز گیرم نمیومد خدا خواست و تو این چند روز نصیبم شد...وقت آزاد همینجوریش پیدا نمیشد چه برسه به فکر آزاد...البته فیلم هایی هم که دیدم بسته به حوصله ام فرق میکردن...فیلمهای پیچیده مثل:

 ,Shining, Memento , Lost Highway , Sixth Sense , The usual suspects رو وقتی دیدم که به اندازه کافی حوصله فکر کردن بهشون رو داشتم و هر فیلم ۱۲۰ دقیقه ای رو شاید دوبار میدیدم تا کامل بتونم درکش کنم...در مورد فیلم Lost Highway هم تا حد زیادی با 'ساحل افتاده'موافقم که مدت ها پیش گفته بود که این فیلم الهام گرفته از رمان بوف کور صادق هدایت هست اما برای من هم عجیب بود که چطور میتونن این کتاب رو نخونده باشن و به این شکل ازش اقتباس کنند.

فیلمهایی که فانتزی بودن و هیچ نیازی هم نبود فکرت رو درگیر موضوع مهمی یا شخصیت های محوری بکنی فقط کافی بود لم بدی و یکی مخلفات مثل چیپس و پفک و غیره واسه خودت ردیف کنی و بشینی یک سری تصاویر ببینی و گه گاهی هم از شدت احمق بودن شخصیت ها بخندی و یا دیالوگ هاشون رو تو ذهن بسپاری که به چه طرز مسخره ای بیان میکردن رو مواقعی دیدم که ذهنم مشغول بود به هزار و یک چیز حالا یکی دوتا بالا پایین چه توفیقی داره:

Meet the parents ,Meet the fockers,Old School,Starsky Hutch ,Big Moms House,Dirty Shame,Fantastic Four,Wedding Crashers,American Pie :Brand Camp,Swept Away

شبها هم اکثرا یک فیلم از ژانر وحشت حتما میدیدم تا براحتی و آرامش خوابم ببره به این شیوه که روی صندلی پشت کامپیوتر میشستم و هدست رو میگذاشتم و صدا رو max تنظیم میکردم اصولا این فیلم ها روی صدا خیلی کار میکنند و خب من هم توی سینما بعد از فیلمنامه نویسی به کار صدا علاقه دارم و خب این دست فیلم ها با اون صدا های حساس میتونه خیلی برام جذاب باشه و خب البته در موارد نادر کمی ترسناک یا بهتر بگم هیجان انگیز مثل :

Grudge,Land Of Death,The Ring 2,SAW 2,Doom,Alone In The Dark,Decoys,Down Of Dead,House Of Wax,The Cave

بهترین فیلمهایی هم که دیدم تا اینجا : We Are No Angels با بازی دلچسب رابرت دنیرو و شون پن به همراه دمی مور که اقتباس عالی فیلم ایرانی مارمولک از این فیلم  بود.فکر نمیکرد دیوید ممت انگلیسی با اون همه فیلمنامه های پلیسی و معمایی بتونه همچین فیلمنامه ای رو بنویسه...اما باز هم میشد مهارت و دقت و وسواس ممت رو توی صحنه های فرار از زندان و تعقیب کلانتر ها برای گرفتن مجرمین دید...به همین خاطر هم فیلم به نظرم هیچ نقصی نداشت...بهترین کاراکتری هم که توی فیلم  مارمولک تونسته بود  از این فیلم اقتباس بشه و یا حتی بهتر دو بسیجی بودن که مدام از حاج آقا سوال میکردن

بعد هم من زیاد به فیلم هایی که اسکار گرفته بودن اهمیت نمیدادم و هر چند که بعد از آل پاچینو بازی جک نیکلسون رو میپسندم اما سراغ فیلم As good As It Gets نرفته بودم که فهمیدم چه اشتباهی کرده بودم.این فیلم برنده ۷ جایزه اسکار در سال ۱۹۹۷ شده بود از جمله جوایز اسکار برای بهترین فیلم -بهترین بازیگر مرد-بهترین بازیگر زن (هلن هانت) رو مال خود کرده بود...۱۳۰ دقیقه فیلمی که هرگز خسته ام نکرد.بازی نیکلسون رو واقعا حس میکردم.

فیلمهای دیگه هم که در دست دیدن دارم :

Color of Night,Corps Bride(animation),Franky & Johney,Into The Blue,Forrest gump,Assult on Precint 13,Serenity,El Marichi,Somethings Gotta Gives,Cinderla Man,Broken Flowers,Anger Management و یکسری های دیگه یادم نیست.

دیدن این همه فیلم برای من از هر مسافرتی بهتر هست...برای شما رو نمیدونم!

ارسال در تاريخ جمعه 11 فروردین1385 توسط مرد بارانی

COVERAGE OF THE 78 ANNAUL

ACADEMY AWARDS

THE WINNERS

پ.ن:برای دیدن نام برندگان مراسم اسکار ۲۰۰۶ روی لینک کلیک کنید...مورد هایی که ستاره دار هستن انتخاب خود داوران و اونهایی که علامت تیک دارند انتخاب کاربران سایت یاهو هست...

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 15 اسفند1384 توسط مرد بارانی
آتیش بازی فرهادی در چهارشنبه سوری

بازیگران:حمید فرخ نژاد- هدیه تهرانی - ترانه علیدوستی - پانته آ بهرام

نویسنده:اصغر فرهادی-مانی حقیقی

کارگردان:اصغر فرهادی

همه چیز دست به دست هم داد تا یک فیلم خوب با ریتمی قابل قبول و داستانی قابل لمس و فاقد هر گونه پیچیدگی خاصی که بخواد تماشاگر رو به سردر گمی ببره از آب در بیاد.

فرهادی از هیچ چیز کم نگذاشته بود.تصویر برداری عالی مخصوصا در سکانسهای مشاجره مرتضی(حمید فرخ نژاد)و مژده(هدیه تهرانی) و یا زاویه ای که فکر میکنم روی تراس در نظر گرفته بود برای نشون دادن رفت و آمدهای همسایه ها...به نظرم فرهادی شخصیت مژده رو خیلی با ظرافت و دقت در اورده بود.کاملا به خصوصیات یک زن به خصوص زن شکاک پرداخته بود.با همه ریزه کاری هایی که میتونه یک زن بهشون اهمیت بده...و در کنارش شخصیت روحی(ترانه علیدوستی)رو به طرز بسیار زیبایی به موقع وارد ماجرای اصلی داستان میکرد و خیلی هم به موقع از جریان داستانم اصلی خارج میکرد و درست یک نقش محوری رو بصورت یک شاهکار از آب در اورد البته ترانه علیدوستی هم کارش خیلی خوب بود و هر چند که پارسال و در زمان فسلمبرداری کار برادرش رو در سانحه تصادف از دست میده اما این باعث شد تا گروه فقط یکروز کارش رو تعطیل کنه و علیدوستی با روحیه ای عجیب به کار برگرده و طوری سکانس های آخر رو بازی کنه که انگار این اتفاق هرگز رخ نداده.هدیه تهرانی هم که بازی یکدست و متفاوتی رو ارائه داد و منی که از بازی هاش خوشم نمیومد انصافا این بار بازیش مقبول واقع شد.و حمید فرخ نژاد هم که به قول همه همون حمید همیشگی بود...با همون ریتم سریع دیالوگ گفتن و ارتباط برقرار کردن با نقش مقابلش...طراحی دکور و صحنه هم جالب بود و خیلی خوب تونست اون حس خونه تکونی شب عید برای تماشاگر بوجود بیاره ...و اما فرهادی با کنار هم چیدن این مهره ها تونست طعم تلخ خیانت رو به همه ما بچشونه..خیلی تلخ بود.

ارسال در تاريخ سه شنبه 11 بهمن1384 توسط مرد بارانی
خانه روشن

کارگردان: وحید موساییان

نویسنده:مهران کاشانی

بازیگران:کاوه کاویان  لیلا زارع  افسانه دیهیم

فیلم در باره پسری است به نام سهراب(با بازی کاوه کاویان)که بعد از حدود ۱۰ سال به ایران بر میگرده چون به قول خودش دلیلی برای موندن نداشته...و چون موقع رفتن به کسی خبر نداده بوده همینطور هم وقتی بر میگرده به خانواده خبر نمیده.در جریان فیلم داستان ایطور پیش میره که سهراب شاگرد عکاسی بوده به اسم هوشنگ که بعد به حال و هوای خارج ایران رو به رغم مخالفت پدر و مادرش ترک میکنه...سهراب عاشق دختری بوده و بعد از چند سال سهراب بهش پیشنهاد میده که از طریق دوستش از مرز رد بشه و به سهراب(که معلوم نشد کودوم کشور)  برسه و اونجا ازدواج کنن که البته تو مرز توسط قاچاقچیان انسان کشته میشه...به این ترتیب سهراب برای دیدن استادش هوشنگ بعد از ده سال با روحیه ای بسیار بد به ایران بر میگرده و بعد از اینکه در ایران با منزل استادش تماس میگیره تازه متوجه میشه که اون فوت کرده و دخترش از این حادثه ضربه سختی خورده طوری که به روشنایی و صدای زنگ تلفن یا در خونه به شدت حساس هست اونقدر که تعادلش رو از دست میده و سر درد های عجیبی باعث میشن بدنش فلج بشه و مدت هاست توی یک اتاق تاریک زندگی میکنه.با این اوصاف سهراب به دیدن همسر استادش میره که با صحبت های اون و دیدن ارغوان(با بازی لیلا زارع) تصمیم میگیره بهش کمک کنه...

فیلم نگاهی عمیق به جامعه داره و با ریز بینی خاصی مسایل رو پوشش میده..از ریتم قابل قبولی هم برخورداره همون اوایل فیلم هم من به متین گفتم که بودجه فیام محدود بود و  واقعا در عین سادگی و در جاهایی با بازی گرفتن از نابازیگران تونسته بود اثر قابل قبولی رو خلق کنه...جالبیش اینجا بود وقتی  که ارغوان به سهراب گفت میخوام ببینم دنیای بیرون چه خبره و سهراب تصمیم گرفت از خیابونهای شهر فیلم تهیه کنه...اول تو تاکسی بود و یه نفر اومد به زور شیشه ماشین پاک کرد و راننده هم دو زار کف دست طرف گذاشت چند ثانیه بعد هم دختری با التماس میخواست آدامس هاش رو بفروشه و زودتر به مدرسه اش برسه....این بدتر روحیه اش رو خراب میکنه...سراغ هر موضوعی میرفت به نحوی پشیمون میشد و از اول فیلم میگرفت...طرف های مقابل هم تا میفهمیدن طرف یه دختره شروع میکردن با توجه خاصی به دوربین حرف زدن تا ارغوان ببینه و از خونه بیرون بیاد....هر کس در مورد تاریکی نظرات جالبی داشت و باعث شد آخر سر ارغوان بگه:سههراب...پرده رو بکش کنار میخوام ببینم آفتاب چه رنگیه؟

هر چند دیدن این فیلم باعث شد بلیط فیلم "شیوه های مردن" محصول ۲۰۰۴ کانادا بهمون نرسه اما کار قابل قبولی بود...داستانی پر امید...کم خرج...روان...هر چند که اگه کمی هم بیشتر برای این پروژه سرمایه گذاری بیشتری میشد میتونست خیلی موفق تر باشه حتی طرحش به قول متین قابلیت تئاتری شدن رو هم داشت و میشد یه نمایشنامه خوب ازش در اورد.

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 9 بهمن1384 توسط مرد بارانی
روزهای اول و دوم و کمی هم سوم تقریبا جشنواره بی رمق بود .نه تنها ما بلکه خیلی از کسایی که اهل فیلم و جشنواره بودند درگیر امتحانات و مشغله بودند اما از بقریبا از روز سوم و دیگه روز چهارم کم کم سر و کله هاشون پیدا میشد و به هر قیمتی بود خودشون رو به جشنواره میرسوندن.منم امسال با افساید و کارگران مشغول کارند جشنواره رو شروع کردم و بعد هم رفتم سراغ جشن یکصد سالگی سینمای چین و فیلم های گشت کوهستان و خانه خنجرهای پران رو دیدم.فیلم تقاطع هم که اصلا تو برنامه نبود بالا خره خودش رو رسوند به جسنواره و توی سانس آخر سینما فلسطین و بهمن اومده بود.حاتمی کیا هم بعدش بازم طعم خوش برداشت های خوبش رو از جنگ بهمون چشوند...

چون به قول منتقدین سینمای ما یک سینمای آرمان خواه هست پس ما همیشه میخوایم که بهتر باشیم و از اینرو اول از فیلمهای ضعیف که به نظرم اومد شروع میکنم.این وسط بین فیلمهایی که دیدم ضعیف ترینشون فعلا کارگران مشغول کارند هست.اولش در باره اش خیلی شنیدم و مجله فیلم هم کلی ازش تعریف کرده بود واینکه یک کارگردان جسور هست و همینکه خودش رو تو این شرایط در جشنواره مطرح کرده خودش جای تحسین داره و فیلم اولش هم آبادانی فیلم جون داری بود با ریتم خوب که منتقدان رو راضی کرده بود و اما

کارگران مشغول کارند....

بازیگران:آتیلا پسیانی.محمود کلاری.امید روحانی.فاطمه معتمد آریا.رضا کیانیان.مهناز افشار.احمد حامد.

بر اساس طرحی از:عباس کیارستمی

کارگردان :مانی حقیقی

داستان از اینجا شروع میشه که چهار دوست قدیمی از راه اسکی قصد برگشت به تهران رو داشتند(آتیلا پسیانی.محمود کلاری.احمد حامد.امید روحانی) که با یک تخت سنگ که از لحاظ فیزیکی شکل عجیبی داشت و تقریبا لبه پرتگاه بود مواجه میشن.اولش محسن(محمود کلاری)  که برای دستشویی کردن پیاده شده بود و داشت میترکید به قول خودش متوجه این سنگ شد و بعد هم مرتضی(آتیلا پسیانی) رو صدا میکنه و به این ترتیب بقیه هم میان که ببینن چه خبره...هرکس یه نظری میده و یکی میگه این ریشه تو زمین داره یکی میگه نه به کوه بالای جاده متصل هست و یکی هم میگه همینجوری اینجاست و هیچ چیزم بهش وصل نیست.خلاصه این ها تصمیم میگیرند که سنگ رو به پایین دره که آبی هم اون پایین جریان داشت پرتاب کنند.بعد از یه مدت هم سر و کله مینا(فاطمه معتمد آریا) از دوستای دوران دانشکده و سحر(مهناز افشار) نامزد جدید محسن که سن پدرش از محسن ۲ سال بیشتر بود پیدا شد..بعدهم یک نفر که دنبال دوستش که کسی نبود جز رضا کیانیان میگشت  به اون جمع اضافه شد و در آخر هم رضا کیانیان با یه زانتیا مشکی و کلی سر و صدای سیستم صوتی به اون جمع پیوست.هر کس قصد داشت با شیوه ای اون سنگ رو به قعر پرتگاه بندازه.که آخرشم مرتضی انقدر بیل زد تا زیرش خالی شد و افتاد جالب اینجا بود که آخر فیلم با برد ایران در مقابل ژاپن همراه شد که انگار تداخلی با فیلم برداری داشته.

نکات منفی که به نظرم اومد اینها بودند:

۱)اولا تصویر برداری کار به نظرم مبتدیانه اومد و تصویر زاویه های کور زیادی داشت و از نمای نزدیک هم چندین بار کادر رو خوب نبسته بود کلا کیفیت تصویر پایین بود و فکر نمیکنم بشه به امکانات سینما ربطش داد چون سینما فلسطین بالاخره یکی از بهترین سینما های تهران هست.

۲)به نظرم مانی حقیقی لازم نبود این همه بازیگر گرون قیمت رو دور هم جمع کنه برای اینکه بخوان یک سنگ رو به پایین پرت کنند میشد با چند تا نا بازیگر یا سیاهی لشگر هم این کار رو کرد اگر دغدغه کارگردان پرت شدن اون سنگ به پایین  و ارائه راه حل های موجود بوده باشه

۳)محتوای فیلم کلا به نظرم خیلی سطحی اومد هر چند که چند تا دیالوگ درست و حسابی تو فیلم بود مثل اینکه مینا به محسن گفت :عشق شهامت میخواد.آدم باید عاشق عیب های طرف باشه نه حسن هاش.اما بازم این نکته رو به من گوشزد کرد که اول ببین متن کار کی هست بعد برو سراغ کارگردان و بازیگر

۴)محمود کلاری که همه میدونیم بی شک یکی از بهترین فیلم بردارها و مدیران فیلم برداری هست اما باید بگم که هرچی در زمینه تصویر برداری تبحر داره اما بازیش تو این فیلم به همراه احمد حامد خیلی تو ذوق میزد و خیلی غیر طبیعی کار میکرد و دیالوگ ها رو میگفت.

۵)نمیدونم هدف مانی حقیقی چی بود از اینکه هر مرد میانسال پولدار رو با دو سه تا دختر جوون که اهل اسکی هم باشند رو نشون بده که حالا معلوم نبود چه نسبتی با هم داشتن ولی هر چی بود خانواده نبودند

حالا خودتون قضاوت کنید.

پ.و(پا ورقی:در مورد تئاتر هایی که رفتم :حکایت نا تمام آن زن خوشبخت و دو دلقک و نصفی و احتمالا فنز باز هم خواهم نوشت اگر فرصتی بود)

ارسال در تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1384 توسط مرد بارانی
تو یکی از روزهای تابستون بود که داشتم از تئاتر شهر رد میشدم و طبق معمول به بیلبوردهای نمایش ها نگاه میکردم که با دیدن یک اسم متوقف شدم:فنز.

نام بازیگران رو که میخوندم هیجانم بیشتر میشد :پرویز پرستویی .حبیب رضایی. مهتاب نصیر پور و...

باز هم محمد رحمانیان نویسنده و کارگردان.

افسوس از اینکه این تابستون حسابی سرم شلوغ بود و پیش فروش رو از دست دادم.اما بالاخره با یکی از دوستان صمیمی مصمم شدیم که یک روز تابستانی اواسط مرداد از اول صبح توی صف وایستیم تا ساعت ۴ که بلیط ها فروخته میشدند..همون ساعت ۸ که من اونجا بودم ۲ نفر جلوی من بودند...البته ما قبلا تجربه تو صف وایسادن رو داشتیم...اونم تو سرمای بهمن ماه و برای جشنواره ۲۳ فجر و خب با داستان هایی که پیش اومد و تاخیر در نمایش و بدون صندلی بودن ما بالاخره تونستیم این نمایش رو ببینیم...از بازی بازیگران گرفته تا موسیقی و نور پردازی همه چیز عالی بود و حسرت یکبار دیگه دیدنش به دل موند..تا همین پریروز که جدول نمایش های تئاتر جشنواره رو میدم و با دیدن نام "فنز" از جام پریدم!!فنز باز هم از ۴ بهمن تا ۷ اجرا میشه و اینبار در تالار وحدت ساعت ۱۹:۳۰ که به طور حتم هم فضای مناسب برای دکور نمایش هست و هم تماشاگران بیشتری میتونن از این نمایش دیدن کنند.

در ضمن از ساعت ۱۰ به احتمال زیاد بلیط ها پیش فروش میشن.

fans

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1384 توسط مرد بارانی
 

ملودی شهر بارنی داستان عشق است.عشق های زیبا .عشق های دوران کودکی.عشق به شهری بارانی.رشت.شهری با بام های سفالی.کوچه های سنگفرش شده.درشکه های دو اسبه.خیابون های مه گرفته.بوی نون تازه.درخت های باد رنگ.چتر های باز.زمین های خیس.بستنی کالیفرنی تو سرمای بارون.کافه های ادبی.همه و همه...نوشته استاداکبر رادی و مثل خیلی کار های قبلی با کار گردانی استادهادی مرزبان.

داستان در مورد جوانی به نام مهیار (با بازی زیبای "اصغر همت") است که در رشته حقوق و علوم قضایی دانشجو هست و  بعد از هفت سال از شهر لوزان سوئیس به رشت در ایران آمده تا کمی با خانواده بر سر موضوع  فوت پدرش یعنی جناب آهنگ با بازی "علی رامز" همدردی کند.آن هم بعد از مراسم شب هفت و چهلم.

زمان سالهای بعد از جنگ جهانی دوم بود.مهیار برادری دارد به نام بهمن( با بازی"دانیال حکیمی")که بعد از سالها به صحنه تئاتر بارگشته.فردی بسیار مغرور و خود خواه و طرفدار اندیشه های هیتلر و نظام فاشیست و همینطور هوگل و نیچه .و چون یک ارباب زاده هست خودش رو از همه برتر میدونست.جوری که خانم جان رو (با بازی فرزانه کابلی) راضی کرد تا مهیار رو وادار کنه تا در رشت بمونه تا بلکه بیاد و تو  خونه سر خیابون بیستون اقامت کنه تا سیروس ( با بازی زیبای "علی بی غم") مجبور به ترک اونجا بشه و با یه پدر علیل (مسلم با بازی "مسعود حشمت")  و خواهر معلمش با سر افکندگی در اتاق خدمت کار خونه یعنی میر سکینه (با بازی جذاب زندیش حمیدی) اقامت کنن و میر سکینه هم که همه اش از درد زانو و باد غلنج ناله میکنه و جوونیش رو تو این خونه گذرونده  دیگه حسابی پیر شده و بهتره که از این خونه بره.مسلم  خدمت کار که تو تیمچه کار میکرد.سیروس به شدت از نازیسم و هیتلر متنفر هست و در سرتاسر نمایش شاهد رد و بدل شدن و بگو مگو کردن سر این موضوع با بهمن  هستیم.بطوری که انگار نه انگار که آن شب مهمانی در منزل هست که بعد از هفت سال به ایران آمده تا آنها را ببیند.موضوع تقریبا با یک بحث کلیشه ای آغاز میشه که در مورد ارث و میراث به جا مانده از مرحوم آهنگ هست و اینکه منزلی که مسلم و سیروس به همراه گیلان (با بازی "صبا کمالی") در آن سالهاست زندگی میکنن و اکنون به مهیار ارث رسیده تکلیفش چیست؟

آیا مهیار در ایران ماندنی هست؟اونم توی شهر بارانی یعنی رشت؟پس لوزان چی میشه؟کنفرانس های حقوقی؟کانون وکلا؟

از طرفی مرحوم آهنگ به خیالش میاد و خاطرات دوران کودکی اون رو تو همون خونه قدیمی و کوچه پس کوچه هایش زنده میکند و از طرف دیگر گیلان دختر رعیتی که وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشت و جارو به دست میگرفت تا خونه به اون بزرگی رو تمیز کنه و مهیار از خجالت و شرم از خونه میزد بیرون تا شاهد این صحنه ها نباشه.همون گیلان که با پیشبند پیچازی وارد میشد و صبح های زمستون سرد دست مینداخت و تخم مرغ های گرم رو از زیر مرغ ها ور میداشت برای صبحانه همان گیلان که خود مهیار همراه ماری (با بازی نادیا فرجی) خواهرش به دبیرستان فرستاد و باعث شد که هر دو معلم شوند.

اکنون آنقدر زیبا شده بود و آنقدر حرف های محکمه پسندی میزد که در پیشگاه هر عدالتی به جایگاه حق تکیه میزد که کم کم دچار تردید میشد.چرا له عدالت را داشت توی جمع کردن اعانه گیلان برای بچه هایش یعنی هفده دانش آموز کلاسش که پای برهنه به کلاس می آمدند نمیدید؟چرا عدالت رو فقط توی دانشگاه شهر لوزان و مجامع بین المللی میدید؟چرا های بی شمار...

البته هر چند که خود من هم دیر به دیدن این نمایش رفتم اما اگه اهل تئاتر هستین این هفته آخر رو از دست ندهید.

ارسال در تاريخ شنبه 5 آذر1384 توسط مرد بارانی
خب شبهای قدر امسال هم تموم شدن.تا سال بعد معلوم نیست چه اتفاقاتی برامون می افته که باز هم این شب ها باشیم.امیدوارم که باز هم دور هم باشیم .برای همتون دعا کردم.

در ابتدا باید از نظرات یکی از خوانندگان وبلاگم که خیلی نظرات بجا و خوب و با دقتی میدن تشکر کنم که با نام "ستایش"در اینجا کامنت میگذارن.ایشون همه مطالب منو با دقتی خاص میخونن و این رو میشه از نظرات موشکافانه ای که میدن فهمید.ازشون ممنونم.

هوا داره سرد تر میشه.همیشه فصل های پاییز و زمستون رو بیشتر از بقیه دوست داشتم.تو این هفته کتابی رو که قبلا تعریفش رو شنیده بودم و تو وبلاگ "خانم لاله صبور" با عنوان "ساحل افتاده" باز هم باهاش آشنا شدم رو از کتابفروشی همیشگیم تو خیابون انقلاب خریدم.تغییر دکور زیبایی داده بودن بعد از مدت ها.همیشه دوست داشم به شیوه سنتی کتاب مورد نظرم رو پیدا کنم.یعنی بین قفسه های کتاب ها چرخ بزنم.بوی کاغذ وجلد نوی کتاب ها مستم کنه. از سرچ کامپیوتری اصلا خوشم نمیاد.کتاب سلاخ خانه شماره پنج رو خریدم. نوشته کورت ونه گات.یک سر هم به فروشگاه جدید مرکز موسیقی بتهوون زدم.خیلی کوچیک تر شده بود و اون نظم سابق رو یه جورایی از دست داده بود.Cd موسیقی آهنگساز معروف ایتالیایی Vivaldi  رو گرفتم.چهار فصل رو.اکثر موسیقی دان ها آلبومی به این اسم دارن.آهنگهای زیبا و ملایمی داشت که آرومم میکنه.شما هم اگه اهل موسیقی کلاسیک هستین حتم دارم که خوشتون میاد.امروز یک فیلم هم دیدم.از میون یک عالمه DVD هایی که روی هم تلنبار شده و وقت درست حسابی پیدا نمیکنم تا نگاهی بهشون بندازم.از میون اونها فیلم Jacket رو انتخاب کردم.ماجرای فردی بود که دچار توهم شده و در زمانهای مختلف سیر میکنه از سال ۱۹۹۱ تا سال ۲۰۰۷ . فیلم های 21 Grams و یا Invisable هم دارای این از هم گسیختگی زمان بودند اما Jacket بطور آشکار این آشفتگی رو نشون میده که پیشنهاد میکنم اگه از این فیلم ها خوشتون اومده  ژاکت رو هم ببینین.کاش همه میتونستیم مثل جک(شخصیت اصلی فیلم) از این چند پاره گی زمان به بهترین شکل استفاده کنیم.بدم نمیومد مثل جک زمان مرگم رو میدونستم.ترس و هیجان جالب و عجیبی به آدم دست میده.داستان کلی فیلم و در ادامه اوردم که اگه خوایستید میتونید بخونید.تو این فیلم هم باز میفهمیم که عشق هیچ چیز و نمیشناسه.حتی چند پارگی زمان رو.ادامه رو بخونید تا با فیلم بیشتر آشنا بشین.

Jacket

 

کار گردان:John Maybury

بر اساس داستانی از: Tom Bleecker & Mark rocco

 با بازی: 

Adrian Brody  و  keira Nightly , Kris Kristofferson

Daniel Craig

 

همیشه دوست دارم تو پاییز ..مخصوصا پنج شنبه ها..یه فیلیمی ببینم که حسابی جذبش بشم.. امروز هم یکی از اون پنجشنبه های دلچسب پاییزی بود و بعد از مدتی بالاخره فرصت پیدا کردم که یکی از چندین و چند فیلمی که ندیدم رو ببینم.اسم فیلم Jacket (ژاکت)  بود.اسم جالبی بود این شد که از بین اونها این فیلم رو انتخاب کردم و خب چون یکم هم سردم شده بود حس کردم میتونه گرمم کنه.فیلم و پلی کردم و رفتم سر جای همیشگیم نشستم.پتو رو هم کشیدم رو زانو هام چون سردم شده بود.فیلم از جنگ عراق شروع شد.درگیری های امریکا تو عراق که به سال ۱۹۹۱ بر میگشت.مدام صحنه های فریاد امریکایی ها بر سر مردم نظامی و غیر نظامی که یا فحش میدادن و یا میگفتن دستهاتون رو ببرید بالا تو حالت سبز رنگ که دوربین دید در شب نشون میداد . مدام سر و صدای انفجار و تیر اندازی .صحنه های جنگ با سخنرانی فرماندهان جنگی توی کاخ سفید قاطی شده بود .توی این همه سر و صدا و شلوغ پلوغی جنگ صدای بسیار آرام بخش پیانو ضمیمه صحنه ها شده بود.انسانها آرام میمردند.

 -اون تو بچه هست. -این مشکل ما نیست.-هیچ کدوم اینها مشکل ما نیست.

  سر بازی به اسم "جک استارکس" با بازی "آدریان برادی"(بازیگر فیلم پیانیست که اون فیلم رو هم خیلی دوست دارم...این بازیگر انگار ساخته شده برای بازی تو صحنه های برفی و یخبندون)که شخصیت اصلی فیلم هست بر اسر شلیک گلوله که توسط یه پسر نوجوون عراقی به سرش به زمین می افته.سریع اونو به واحد پزشکی انتقال میدن و خب دکتر ها فکر میکن که جک مرده.

-اولین باری که مردم ۲۷ سالم بود.همه جا سفید بود.

از همینجا فهمیدم که باید فیلم جالبی باشه.پرستار متوجه میشه که جک داره پلک میزنه به پرستار دیگه میگه و اون  هم جواب میده قبلا مرده.اما هردو متوجه این جریان میشن و دکتر خبر میکنن.

جک بر اثر یک شوک دچار فراموشی شده بود.هیچ چیز یادش نمیومد.و نتونسته بودن هیچ فامیل یا آشنایی پیدا کنن تو امریکا که جک رو بشناسه. دوازده ماه بعد با وعده اینکه" بهت کمک میشه" جک رو فرستادن به امریکا.در حال قدم زدن تو جاده بود.جاده ای که حسابی یخ زده بود و اطرافش هم سپید پوش بود.

یه وانت سفید و آبی شورولت قدیمی یه گوشه خراب شده بود.یه مادر با دختر کوچکش هم کنار ماشین رو برفها نشسته بودن.دخترک میگه:ماشین ما روشن نمیشه.جک سعی میکنه کمک کنه و ماشین رو روشن میکنه اما مادره که اسمش جین بود جک رو از خودشون دور میکنه و دخترک هم پلاک های شناسایی جک رو ازش به عنوان یادگاری میگیره.

جک به راه خودش ادامه میده و یک راننده بیوک سوارش میکنه و اتفقاتی می افته که راننده کلانتری که بهشون دستور ایست داده بوده رو میکشه.

دادگاه تشکیل میشه.جک بازهم چیزی به خاطر نمیاره.به دلیل اختلال روانی به عنوان "مجرم روانی" به یک بیمارستان روانی فرستاده میشه.بازهم بهش میگن :"بهت کمک میشه".

توی فیلم رنگها همه سرد هستند.جوری که بیش از اون سرمایی که تو فیلم هست

به آدم منتقل میکنه.

جک وقتی به بیمارستان منتقل میشه ابتدا بعد از مصرف دارو ها و آرام کننده های مختلف یک شب  به سراغش میان تا برای اولین بار ژاکت رو تنش کنن.اول یه دارویی بهش تزریق میکنن و بعد هم به کمک پرستار ها به سمت زیرزمین بیمارستان منتقل میشه.

ژاکت از جنس یه پارچه محکم بود که جک رو داخلش پیچیدن و با تسمه های اطرافش محکم کردن و داخل یک سینی فلزی کشویی  که با یه دسته برای تنطیم ارتفاع تخت بود و میچرخید و صدای قیژ قیژ بدی داشت گذاشتن و به یک کشو که شبیه سرد خونه بود فرستادند و در رو روش بستند.

جک مدام ناله میکرد.یکدفعه صحنه هایی از جنگ یادش اومد...صحنه تیر خوردنش...همه اینها تو مردمک چشمش بود...سه ساعت تمام اون تو بود...

جک اولین بار تو بیمارستان با مردی به اسم رودی مکنزی آشنا میشه که ظاهر کاملا منطقی و آرومی داشت و به گفته خودش ۳۰ بار سعی کرده بود که زنش رو به قتل برسونه اما نتونسته بوده و زنش هم اونو به اینجا منتقل کرده بوده.

 

بار دوم که ژاکت رو پوشید توی توهم به زمانی دیگری رفت.کنار پمپ بنزینی ایستاده بود.دختری از در فروشگاه بیرون اومد و به سمت یه ماشین رفت.یه جمس قدیمی بود.کمی جولوتر رفت و باز برگشت و شیشه رو پایین داد در حالی که بخار هوا از دهنش بیرون میزد گفت:انگار یادت رفته که امشب شب کریسمس هست.الان و اینجا تاکسی گیرت نمیاد.جک با دختر به خونه اش میره و وقتی که بعد از شام اون به خواب میره جک مشغول دیدن آلبوم عکس میشه که ناگهان عکسی میبینه.همون مادر و دختری که ماشینشون خراب شده بود و کمکشون کرد.

بعد میبینه که پلاک های شناسایی اش هم که به دخترک داده بود به دیوار آویخته.

شتابزده دختررو صدا میرنه.

جدا کارگردان تو انتخاب بازیگر حرفه ای بود چه شباهت بی نظیری بین اون دختر و دخترک ابتدای فیلم بود(یکبار دیگه هم همچین شباهتی رو تو فیلم

Gangs Of The NewYork  دیده بودم.شباهت دی کاپریو با نقش کودکیش.)

تازه اونجا بود که فهمید در سال  ۲۰۰۷ هست.به دختر گفت من جک استارکس هستم.دختر هم گفت اون مرده.سال ۱۹۹۳ مرده.

تواین فیلم جک مدام در زمان سفر میکنه.از زمان مرگ خودش با خبر میشه.از آینده ای که برای اطرافیانش اتفاق می افته.برای دکترش.پرستارش و اون دختر یعنی "جکی".زمان کمی داشت اما به همه کمک میکنه.به پرستارش میگه که پسر دوست تو یعنی "بابک یزدی"(اسم و فامیلش به ایرانی ها میخوره)صرع داره و کند ذهن نیست و با الکترو درمانی خوب میشه.پیش مادر جکی یعنی جین میره و طبق گفته جکی تو سال ۲۰۰۷ میگه تو بر اثر سیگار کشیدن میمیری و دخترت برای گذران زندگی مجبور میشه که پیشخدمت بشه.و توی یک نامه همه چیز و توضیح میده.به دکترش میگه این روش تو جنایت هست.ما هیچ وقت تورو فراموش نمیکنیم و یک روز شکارت میکنیم چون تو هم میمیری یک روز.بهتره که این روش رو بگذاری کنار.وقتی با جکی در سال ۲۰۰۷ دنبال دلیل مردن خودش بود متوجه میشه که بر اثر ضربه مغزی در سال ۹۳ مرده.به مک کینز هم میگه زنت به خاطر یه مرد دیگه تورو ول کرد و رفت و تو هم دو ماه خودت و حبس کردی تا اینکه اومدن نجاتت دادن.مکنزی هم میگه من اینجام چون اونا میگن عصبی هستم.حالا این سوال منه کیه که به زندگیش واقعا نگاه کنه و عصبی نشه ؟ یعنی زندگی کی میتونه انقدر خوب باشه؟(دیالوگ های جالبی بود که من و تو فکر میبرد و باعث میشد پاهم رو بیشتر جمع کنم و تو پتو فرو برم از شنیدنشون احساس سرمامیکردم ).

در آخر هم پرستار به حرف جک گوش کرد و تونست با الکترو درمانی بابک رو درمان کنه.

اما جک در روزی که قرار بود بمیره وقتی از ماشین پرستار پیاده شد پاش لیز میخوره و پشت سرش زمین میخوره و خون راه میوفته.پرستار و دکتر سریع میان و بلندش میکنن.در لحظه لیز خوردن صحنه تیر خوردنش و به یاد میاره و زمین میخوره.اون فقط اصرار داشت که اونو تو ژاکت بپیچند و به داخل کشو منتقلش کنن.باز هم به سال ۲۰۰۷ برگشت.همون پمپ بنزین.اما این بار روز بود.همون دختر یعنی جکی از فروشگاه بیرون اومد اما بسیار خوش لباس تر و زیباتر.رفت سمت ماشین. ماشینش هم یه فلکس واگن مدرن بود. نه اون جمس قدیمی و بزرگ.

کمی جل. رفت و باز دنده عقب اومد و پنجره و پایین داد و پرسید:چطوری؟

جک هم گفت خوبم.

گفت میخوای تا جایی برسونمت؟

جک هم گفت همیشه اینو دوست دارم .وقتی سوار شد و حرکت کردند موبایل جکی زنگ خورد که مادرش بود و جکی هم گفت که داره میره سر کار.کریسمس رو هم بهش تبریک گفت و گفت که شب هم دور هم هستن و خودش و میرسونه.نور آفتاب به داخل ماشین میتابید و جکی خوشحال از اینکه تونسته بود خیلی چیز هار و به جز مرگ خودش رو تغییر بده.چون هیچ کس هرگز بهش نگفت که اون کجا و کی ضربه مغزی میشه.هیچ کس.

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 5 آبان1384 توسط مرد بارانی
سلام دوستان.همراهانی که سیاه مشق های منو میخونید و همراهیم میکنید.
خب بالاخره این امتحانات هم تموم شد و حالا همه چشم به راه نتایج هستیم.
بنظر من امتحان چیز خوبیه .جای محک زدن داشته ها و توانایی های هر کسی هست.اینکه چقدر میتونیم در برابر مشکلات دوام بیاریم خب میتونه خیلی مهم باشه.البته از شکست هم نباید ترسید نه اینکهفکر کنید من همیشه موفق بودم و به قول معروف نفسم از جای گرم بلند میشه نه اینجوری هم نیست هر کسی در زندگیش فراز و نشیب هایی داشته و داره و این شکست هست که پیروزی رو معنامیده .بدون طعم تلخ شکست پیروزی معنا نداره.امیدوارم از امتحانی که برامون مقرر شده سربلند بیرون بیاییم.


اما چیزی که این روزها بیشتر جلب توجه میکنه جشنواره فیلم فجر هست.جشنواره ای که امسال بیست و سومین سال تولدش رو جشن میگیره.اما افسوس که بعد از این چند سال هنوزم که هنوزه یه مدیریت جامع برش حاکم نیست.از پیش فروش بلیت گرفته تا اختتامیه و عوض شدن ناگهانی برنامه سینما ها و عوض شدن اسامی فیلم ها همه و همه دست به دست همه دادن که سیمرغ این جشنواره زخم خورده بشه ولی باز با این حال هر سال پرواز میکنه .

سیمرغ


بعضی از فیلمها ی بخش سینمای ایران ۱ و۲ رو اینجا براتون میارم که اگه تمایل به دیدنشون داشتید باید ۱۲ بهمن برنامه پخش در سینما ها رو از سینما فلسطین (خیابان طالقانی)دریافت کنید و طبق برنامه از قبل تعیین شده و در صورت نداشتن بلیت ۱ ساعت قبل از شروع فیلم برای ثبت نام سهمیه گیشه حضور داشته باشید.البته منم بلیت گیرم نیومده و باید چشم به سهمیه گیشه داشته باشم.در ضمن  سایت اطاع رسانی جشنواره فیلم فجر هم اینجا گذاشتم اما زیاد جالب نیست اطلاعاتش.

۱. یک تکه نان (کارگردان:کمال تبریزی با بازی رضا کیانیان) این کارگردان رو با فیلم پارسالش مارمولک که یادتونه انشاا...

۲. بید مجنون (کارگردان:مجید مجیدی با بازی پرویز پرستویی) البته این فیلم اولش اسمش "بار دیگر زندگی"بود

۳ . به رنگ ارغوان ( کارگردان:ابرهیم حاتمی کیا) میگن فیلنامه خوب و جون داری داره

۴. دیشب بابات رو دیدم آیدا (کارگردان:رسول صدر عاملی)

۵. سالاد فصل (کارگردان:فریدون جیرانی) یک درام تلخ

۶. رستگاری در هشت و بیست دقیقه (کارگردان:سیدوس الوند)

۷. بهار خزر (کارگردان:دکتر علی رفیعی) شناختی ازش ندارم و اولین قیلمش هم هست

۸. زن زیادی (کارگردان:تهمینه میلانی)

۹. ته دنیا (کارگردان:بهروز افخمی)

۱۰. گل یخ (کارگردان:کیومرث پور احمد) با بازی محمد رضا گلزار

۱۱. بازنده (کارگردان:قاسم جعفری) بیشتر در تلوزیون معروفه تا در سینما

۱۲. یک شب (کارگردان:نیکی کریمی) اولین ساخته این بازیگر زن توانا

۱۳. طبل بزرگ زیر پای چپ (کارگردان:کاظم معصومی) هر فیلمی رو نتونم برم این یکی و ۱۰۰ ذرصد میتونم برم چون پسر کارگردان دوست دوران دبیرستانم هست

۱۴.باغ های کندلوس (کارگردان:ایرج کریمی)

۱۵.پرونده هاوانا (کارگردان:علی رئیسیان)

البته فیلمهای حکم و اسپاگتي در هشت دقیقه که به ترتیب ساخته مسعود کیمیایی(با بازی عزت ا..انتظامی) و رامبد جوان هستند به جشنواره نرسیدند.

ارسال در تاريخ جمعه 9 بهمن1383 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ