تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
دیروز تولدم بود و یکسال سنم بالاتر رفت...روز خوبی بود...که البته از شب قبلش شروع شده بود...شب قبلش من شیفت شب بودم و بانو به همراه خانواده من اومدن دنبال من و رفتیم بیرون گشتیم...کلی هم زیاده روی کردیم! از خوردن پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده تا بستنی و معجون و این چیزا!!! به همراه گوش دادن به موزیک با صدای بلند!!! و دست زدن توی ماشین و بالا پایین کردن خیابونها!!!کارهایی بود که از من یکی سر نمیزد ولی اونشب مجبور به انجامشون شدیم...روز بعد هم که بساط کیک و بادکنک و شمع و کادو براه بود...این بادکنک ترکوندن آخرش خیلی چسبید بهمون...واقعا وقتی فکر میکنم میبینم همسر و خانواده خیلی مهربانی دارم و از این بابت خداوند رو همیشه شاکر خواهم بود...بد نیست آدم بعضی وقتها تو هر سن و یا هر شرایط و رده اجتماعی که هست تولدش رو جشن بگیره...تولد به تاریخ توی شناسنامه نیست...هر روز میتوان متولد شد..فقط اگر بخواهی

ارسال در تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط مرد بارانی
گاهی به این فکر میکنم در آینده به این نسل پرسشگر که در راه است چه جوابی باید بدهیم؟هرچه بیشتر فکر میکنم کمتر جوابی میابم...همیشه از اینکه نسل قبل جواب سوال هایم را نمیدانست کلافه میشدم و آن را سرزنش میکردم...برای ندانستن ها...برای ندانم کاری ها...افسوس از اینکه همین بلا سر خودم می آید...بیزارم از این نمیدانم ها!
ارسال در تاريخ دوشنبه 23 شهریور1388 توسط مرد بارانی
اگر قبول داشته باشیم فرض محال وجود دارد یعنی اصلا تعریفمون از فرض محال چیزی باشه که یجورایی نیست ولی ما خیال میکنیم هست برای اینکه شرایط متفاوتی رو تصور کنیم...اگر اینجوری باشه میگیم بر فرض محال...حالا حرفم اینه که بیاییم بر فرض محال فرض کنیم که خدا وجود نداره!اونوقت چی میشه؟خیلی ها حسرت میخورن چون فکر میکردن خدایی بوده خودشتون رو از خیلی از چیزها و لذتهای دنیوی منع کردند و عمرشون رو بر باد دادند...یا شایدم فکر کنند از این به بعد کی رو باید شکر کنند؟جز خدایی که نیست؟!یعنی هست؟یا اینکه به کی به راحتی قسم بخورند؟به خدایی که نیست؟یا اینکه هست؟اصلا فلسفه این فرض محال از کجا آمد؟کسی میداند؟


پ.ن:در جواب خیس باران عزیز:خیر من نظرم به وبلاگ نویسی عوض نشده.وگرنه ادامه نمیدادم!وبلاگ همانی هست که بود!

ارسال در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط مرد بارانی
اول از همه بگم که مسافرتمون خیلی عالی بود.جای همتون خالی.هم مشهد و هم گرگان.هر دو عالی بودند.مشهد که رفتم بازهم روم تاثیر داشت.خیلی خوب بود.و گراگان هم که بسیار زیبا بود.

اما مطلبی رو که میخوام در موردش بنویسم اینه که فلسفه نوشتن در این دنیای مجازی باعث میشه که هر روز چالش های متعدد پیش روی کاربران اینترنت باشه.دارم به فراگیر شدن شبکه های اجتماعی همچون Face Book و Twitter و از این قبیل سایت ها فکر میکنم.چقدر این دنیای مجازی سعی در پر کردن واقعیت های ما رو داره؟غیر قابل پیشبینی بودن این موارد شاید به جذابیت های آن بیافزاید.ما داریم از دنیای واقعی دور میشیم و به دنیای مجازی نزدیک و نزدیکتر.طوری که انگار فقط داریم در این دنیای مجازی زندگی میکنیم و در دنیای واقعی فقط کارهای روتین یک انسان معمولی رو انجام میدیم غذا خوردن خوابیدن و...تو این جامعه مجازی همدیگه رو میشناسیم.عکس های همدیگه رو میبینم.کامنت میگذاریم.برای عکس ها تگ انتخاب میکنیم.همینطور با هم بازی میکنیم.هر چیز جالبی رو به اشتراک میگذاریم.دوستان خودمون رو به هم معرفی میکنیم و به هم هدیه میدیم.هر آنچه که در دنیای واقعی ما بوده حالا اینجاست!غرق شدن در این دنیای مجازی آدم رو از گذر رمان و دنیای واقعی دور میکنه.برای من وبلاگ چیز خیلی جالبی بود.اینکه بتونم ذهنم رو روی کاغذ بیارم و دوستانم در دور دست بخونن و نظر خودشون رو هم بگن برام جالب بود.و یا دوستانی پیدا کنم که با من هم عقیده بودند و یا نوشته هایی بخونم که لذت ببرم.اما در مورد این جوامع که حتی عشق مجازی را نیز رواج داده اند حس خوبی ندارم!اما برای شناخت افراد این محیط مجازی آنقدر ها هم بد نیست.حد اقل هستند افرادی که در این جوامع نقاب از چهره خودشون بر میدارند و آدم میتونه بدونه درون این افراد چی میگذره!

مورد بعدی هم فرارسیدن ماه مبارک رمضان هست.امیدوارم امسال هم توفیق شرکت در مهمانی خدا رو داشته باشیم.من روزه گرفتن رو یک نعمت میدونم.به این دلیل که سلامت هستم و میتونم روزه بگیرم!

پ.ن:

تو این هفته اتفاقات خوبی افتاد.یکیش این بود که تونستم برای بانو به مناسبت سالگرد ازدواجمون یه هدیه زیبا و به یاد موندی بخرم.از این بابت خیلی خوشحال بودم.خوشحال به این خاطر که خدا کمکم کرد و تونستم بعد از تصادف هم به کارم برگردم و هم اینکه بتونم پپیشرفت کنم.

 اتفاق خوب دیگه ای هم که افتاد این بود که بالاخره تونستم یه Laptop بخرم و مشکل بدون سیستم بودن در خونه کوچیکمون رو جبران کنم.

این هم یک عکس زیبا از پارک جنگلی النگدره در گرگان.حتما تشریف ببرید و از این طبیعت زیبا لذت ببرید

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 2 شهریور1388 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ