تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
این روزها حوصله نوشتن ندارم.اول نتایج انتخابات و بعد هم فجایعی که رخ داد عمق وجودم رو سوزوند.فرض کن در رسانه ملی باشی و تصاویری رو که خود خبرنگاراها و تصویر بردارها گرفتن رو ببینی و نتونی حرف بزنی.میبینی که تر و خشک دارن با هم میسوزن ولی بازم بهشون میگن اغتشاش گر.واقعا خیلی گذشت تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم و بیام تا بنویسم.مشغله کاری همیشگی هم دلیل دیگه ای بود که نتونستم بیام و بنویسم.ولی واقعا دست و دلم به نوشتن نمیرفت.خلاصه این نیز بگذرد...تو این ماه اگه خدا بخواد سفری در پیش داریم همراه خانواده به مشهد مقدس و انشاا... نذر عقب افتاده خودم رو ادا کنم.بعد از مشهد هم سمت شمال ایران.میخواهم 7-8 روزی دور از کار و استرس باشم و امیدوارم که مشکلی پیش نیاد.در مورد سیاست هم دیگه نه بهش فکر میکنم و نه از مینویسم ولی دست از طرز فکرم بر نمیدارم.فعلا همین تا بعد بیام و بیشتر بنویسم!

ارسال در تاريخ شنبه 3 مرداد1388 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ