امسال در کل زیاد سال خوبی نبود چون بدی هاش بیشتر از خوبی هاش بود.شاید هم تاثیر پذیری من از خاطرات بد خیلی بیشتر باشه.خلاصه روادید هم اینجور بود که:
1)متاسفانه آخرین روز سال گذشته در اثر یک بی احتیاطی و حادثه تصادف سنگینی کردم بطوری که هر دو پا و دستم شکست و سال تحویل رو در ICU بودم.سه عمل سنگین هم داشتم و بعد از ۲۴ روز بیمارستان رو ترک کردم..این تلخترین و دردناک ترین حادثه تاریخ زندگیم تا اینجا بوده و هنوزم که هنوزه نتونستم فراموشش کنم.البته در اون موقع افراد زیادی از راه های دور و نزدیک برای دیدنم اومدن و واقعا فکر نمیکردم جوری این خبر تصادف من بین همه کسانی که میشناختم پخش بشه که تا دوستان دوران دبیرستانم که مدتها ندیده بودمشون هم به دیدن اومدن و تا حدودی دردم رو فراموش میکردم...بگذریم!
2)در خلال همین تصادفم با دکتری آشنا شدم که بسیار ازش ممنون هستم و روحیه ای که بهم میداد واقعا عالی بود.و همین باعث ایجاد دوستی پایداری با این فرد نازنین شد که در زمینه های مختلفی هم علاقه مندی های مشترکی داریم و همین باعث شده تا این ارتباط شکل بهتری بخودش بگیره
3)جشن ازدواج و مستقل شدم که خب بعد از اون جریانات تصادف اولین اتفاق خوش یمن اون سال تلقی میشد که شکر خدا انجام شد و بانو هم حداقل بعد از این همه سختی یه روز خوش رو دید و از این خوشحالم که چیزی که بیشتر از همه واسش مهم بود یعنی عکس و فیلم به زیبایی ازش به یادگار موند.
4)متاسفانه واقعه تلخ دیگری بعد از این جریان رخ داد اونم فوت کوچکترین عموی من بود.فردی که اختلاف سنی کمی با هم داشتیم و در دوران کودکی و دانش آموزی خودم یکی از بهترین افرادی بود که میتونستم باهاش باشم و از بودن با اون و عمه کوچکم لذت میبردم ولی حیف که روزگار بعد از فوت پدربزرگ پدری به قدری ما رو چرخوند که اون از من فرسنگ ها فاصله گرفت و دور شد ولی وقتی اون حادثه برای من رخ داد مسافرت شمال خودش رو در روز 12 فروردین نیمه کاره رها کرد و شبانه به ملاقات من اومد و تا صبح پیشم موند.حتی صبحش اون دست و صورت من رو شست و...نمیدونم بغضم اجازه ادامه دادن رو نمیده...از این هم بگذریم.روحش شاد.
5)مورد بعدی اولین ماه رمضانی بود که من و بانو در کنار هم و در خانه مشترکمون بودیم که با اتمام این ماه و عید فطر دو اتفاق افتاد.یکی بد و دیگری خوب.اتفاق بد این بود که من و بانو سر یه موضوعی با یکی از فامیل های نزدیک مادری ام بحثی پیش اومد و کش دار شد تا جایی که روابط تقریبا کاملا قطع شد و الان که عید نزدیکه یکم دلم میخواد ببینمشون ولی خب نمیشه فعلا...اتفاق خوب هم این بود که مجددا من تونستم وارد شبکه جدید بشم و بتونم حد اقل از پس زندگی خودم بر بیام.ماه های دوم و سوم زندگی ام بسیار سخت بود و در آمدم اصلا برای یک زندگی راحت مناسب نبود که شکر خدا با درست شدن او موضوع وضعیت بهتر شد.
6)اتفاق مهم بعدی قضیه سربازی من بود که بعد از کش و قوس های فراوان تونستم معافیت دایم پزشکی بگیرم که اون هم به دلیل همون تصادف لعنتی بود که البته خدا هم با من یار بود چون من خودم در بهترین حالت فکر میکردم معاف از رزم میشم چون شکر خدا تو انجام اعمال شخصی ام مشکلی ندارم خب خواست خدا بود دیگه باید شاکر بود.
7)فارغ التحصیلی بانو خیلی بهم چسبید.چون دوست داشتم همینطور درسش رو ادامه بده و خدا رو شکر که هردو از پسش بر اومدیم.
8)مورد آخر هم عقد یکی از بهترین دوستانم بود که چیزی حدود 14 15 سال میشه که همدیگه رو میشناسیم و باهم دوست هستیم.از این اتفاق خیلی راضی بودم.
در کل 6 ماه دوم سال خیلی خوب بود برام و قابل مقایسه با 6 ماه اول نیست.ولی نمیدونم چرا اصلا احساس خوبی نسبت به سال 87 ندارم!در زمینه وبلاگ هم فعالیتم کم شده و کم تر به دوستان سر میزنم میدونم سعی میکنم در سال جدید این وبلاگم رو به این حال رها نکنم!
به هر حال امیدوارم سال بعد سال خوبی باشه برای همه دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی هم آرزوی سلامتی و بهروزی دارم...به امید سالی خالی از غم برای همه شما عزیزان.حق نگهدارتان.

هنوز هم وقایع سال گذشته یادم میاد...اینکه شب عید همه در تکاپو بودند و گل و شیرینی میخریدند و پای هفت سین مینشستند و من در بیمارستان یه گوشه روی تخت افتاده بودم..روزهای وحشتناک بدی بودند...خیلی بد!
بگذریم...هفته بعد که در پیش هست دو اتفاق خوب و مهم قراره بیوفته....اول اینکه دوست صمیمی دوران مدرسه که همسایه هم بودیم و هنوز هم ارتباط داریم با هم ما رو به جشن تولدش دعوت کرده و قراره که نامزدش رو هم بطور رسمی بهمون معرفی کنه(ما چند دوست قدیمی هستیم که مثل برادر با هم میمونیم و همه بجز این یکی ازدواج کردیم ).از این بابت به خاطر خیلی از مسایل خوشحالم چون هر دو برای رسیدن به هم علاوه بر فراز و نشیب هایی که داشتند قهر و آشتی هم داشتند که امیدوارم تموم بشه و دیگه هم پیش نیاد.
مورد دوم هم مراسم جشن فارغ التحصیلی بانوی گرامی هست!بعله به یه چشم بهم زدن ایشون دارند فارغ التحصیل میشند و من هنوز اندر خم توالی ترم های درسی هستم!!!البته هدیه فارغ التحصیلی رو پیشا پیش بهش دادم.امیدوارم که من هم یه رزوی فارغ التحصیل بشم در مقطع بالاتر...

