ماهی که گذشت واقعا سرم خیلی شلوغ بود.برای خونه خودمون یکسری خریدهای
اساسی داشتیم.بعد هم به اتفاق بانو به یک مسافرت کوتاه سه روزه به شمال
داشتیم که به ویلای عمه بزرگم هم سری زدیم که مدتها بود بخاطر اختلافات
روابط تیره و تار شده بود.محیط باصفایی داشت باغچه ای روبروی ویلا بود که
با حوصله انواع سبزی ها درش کاشته شده بود که عطر و طعم خاصی هم داشت.شهر
کوچیکی هست به اسم لشت نشاء نمیدونم میشناسید یا نه.با همه کوچیکی که داره
از همه امکانات برخورداره و آدم توش احساس راحتی میکنه.طبیعت تر و تازه
هست.همه چیز طعم خودش رو میده.نه صفهای طولانی پمپ بنزین رو میبینی.نه
ترافیک میبینی.حتی پمپ گاز سی ان جی هم خلوته خلوته چه برسه به بنزین.یه
میدون کوچیک داره که دور تا دورش انواع مغازه ها هست شیرینی فروشی و قصابی
و نونوایی و خلاصه هرچی که آدم بخواد.چند قدم که بری میرسی به یه بازار
میوه تره بار که بوی میوه های پاییزی و سبزی جات روحت رو تازه میکنه.تو
اون یکروزی که اونجا بودم عجیب دلم میخواست که اونجا زندگی کنم و بمونم
واسه همیشه.احساس آرامش میکردم و تازه فهمیدم این ترافیک های سنگین و
نویزهایی که دور و برم هستند تا چقدر میتونن تاثیر گذار باشند.ساعتی هم
کنار دریا و روی ساحل نشستم و به موسیقی موجهای آرام گوش میدادم.خیلی وقت
بود شمال نرفته بودم و خیلی بهم چسبید.قرار بود آخر این ماه بریم مشهد
مقدس که متاسفانه نشد و خیلی هم دلم سوخت میخواستم هرجوریه برم ولی بخاطر
شرایط جسمانی که دارم فقط با هواپیما میتونستم این مسافت طولانی رو طی کنم
ولی قسمت نشد.در زمینه کار هم که واقعا سرم شلوغ شده.یکسری ساختارها عوض
شده وتجهیزات جدیدی برای شبکه خریداری کردیم که بعضی جاها به گیرهایی
خوردیم که خیلی اذیت شدیم ولی خب چیزهای جدیدی رو یاد گرفتم.خبر خوبی هم
بهم دادن که حقوقم رو افزایش دادند و بعد از چند ماه تاخیر و غیبت کار دوم
هم از این ماه آغاز میشه.چیزی که احتمالش رو نمیدادم اتفاق افتاد اونم این
بود که درآمدم جوابگوی زندگی دلخواهم نیست و این خیلی بده و اولش بدجوری
تو ذوقم زد.این ماه کمی متعادل تر خرج کردیم و به من یکی که فشار اومد
امیدوارم انشاءا... با این کار جدیدی که داره شروع میشه بتونم کمی سر و
سامون بدم به زندگیم و اونطور که میخوام زندگی کنم!رها کردن این وبلاگ به
حال خودش کار منصفانه ای بنظر نمیاد.دلم نمیاد که در این دنیای مجازی
سردرگم میون ملیونها بلکه هم میلیاردها وبلاگ رهایش کنم!درست مثل بچه ای
میمونه که داره بزرگ میشه و نزدیک چهار سالگیشه.سعی میکنم با همه مشغله ای
که دارم ادامه بدمش!تاریخ ارسال مطلب رو هم ویرایش میکنم و به حساب مهر
ماه میگذارمش شما هم اینطوری حساب کنین!
ارسال در تاريخ سه شنبه 30 مهر1387 توسط مرد بارانی

