تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
بعد از اونهمه دردسر و سختی خوشحال بودم که به عروسیم رسیدم بالاخره.روز عروسی روزی فوق العاده پر هیجان و استرسی بود.برای هر دوی ما.قرار بود مثلا شب قبل هردو ساعت 9 یا 10 بخوابیم که به زور ساعت 12 خوابمون برد.از ساعت 7 صبح بیرون بودیم.آرایشگاه و آتلیه و باغ برای فیلم و عکس و آخر سر هم سالن.خیلی جالبه آدم همه کسایی رو که دوست داره همه کسانی که براش عزیزن رو در یک محفل یکجا ببینه..تجربه شرینی بود...دوستان محله قدیم...همسایه ها...دوستان دوران دانشگاه...هنرستان...همکارها...فامیلهای دور و نزدیک....خلاصه خیلی عالی بود...بهتر از همه از این خوشحال بودم که به واسطه اول تصادف من و بعدش هم عروسیم با خانواده پدریم که چند سالی بود بخاطر مسائله بالا کشیدن ارث اختلاف داشتیم مجددا رابطه ها برقرار شده بود.از اولش هم خیلی واسم مهم نبود او ارث هر چند که مبلغش کم هم نبود و میتونست خیلی از مشکلات ما رو حل کنه ولی خب ارتباط رو ترجیح میدادم چون کلی خاطره داشتم با عمو ها و مخصوصا این آخریه یعنی عمو علی که 5 سال ازم بزرگتر بود.اونشب تو سالن عمه و عمو ها رو که دیدیم خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم این جرقه شروع ارتباط گرم سابق خواهد شد.گذشت و گذشت هرچی چشم چرخوندم نه عمو علی رو دیدم و نه همکار قدیمی رو.نوبت به شام رسید و بعد هم گشت داخل شهر که خیلی لذت بخش بود حتی کسانی هم که مهمان ما نبودند ما رو همراهی کردند در این مراسم.بعد هم مراسم داخل پارکینگ ما بود که کل همسایه ها دور هم جمع شدند و تا ساعتی ادامه داشت.آخرهای مراسم بود که موبایلم زنگ خورد دیدم عمو علی هست.سلام و حال و احوال که کجایی و چرا نیومدی گفت که ماشینم خراب شد مجبور شدم برسونمش یه تعمیرگاه و با آژانس بیام.خلاصه آدرس و دادم و اومد خونه.همه داشتند خدا حافظی میکردند که اومد.با جعبه های کادو پیچ شده و بازهم عضر خواهی بابت نیومدن تو مجلس و این حرفها...خلاصه اون شب گذشت...من هم چند روزی مرخصی داشتم که روز اول رو کامل استراحت کردم و روزهای بعد هم اونقدر مهمونی دعوت بودیم که اصلا خونه نبودیم!اینها گذشت و گذشت تا اینکه من رفتم سر کار و روز دومی بود که بعد از عروسی میرفتم محل کارم شب ساعت 8 اینا بود که اومد خونه و بعد از حال و احوال با بانو یه تماسی با مادرم گرفتم و حال و احوالی کردیم دیدم یکم صداش گرفته هست سراغ بابا رو که گرفتم یکم بغض کرد...ترسیدم...گفتم مامان چی شده!؟؟با بغض گفت هیچی منم اعصابم ریخت بهم و بهش گفتم تو رو خدا بگو چی شده...که یهو با زحمت گفت که عمو علی فوت کرده!!!
انگار یه سطل آب یخ ریختن روم.بهتم زد.خدایا یعنی چی؟!مامان نتونست ادامه بده و قطع کرد.منم قطع کردم به بانو گفتم و رفتم ولو شدم رو تخت...هنوز تو بهت بودم و بعد هم کم کم قطرات اشک اومد توی چشمم جمع شد و بغضم ترکید...گریه میکردم...بلند بلند...جوری که بانو هم ترسیده بود...باورم نمیشد!آخه چرا؟عموی مهربونم که هرچند این چند سال بیخبر بودم ازش اما هرسال عید رو تبریک میگفت و امسال هم که فهمیده بود من تصادف کردم تعطیلات خودش رو رها کرده بود و از شمال مستقیم اومده بود تهران من رو ببینه...خیلی بد بود...دنیا رو سرم خراب شد...تازه میخواستیم بریم خونه فامیل های پدریم که اینجوری شد....روزهای وحشتناکی بود...سر خاکش زمین خوردم بس که پاهام شل شده بود و توانایی ایستادن روشون رو نداشتم...علی کوله باری از خاطرات من رو با خودش برد زیر خاک سرد...عمه ای هم دارم به اسم زهرا که سه تایی خاطرات فراموش نشدنی داشتیم باهاش و باورش برامون سخت بود.همیشه او موقعه ها میگفت شماها که سر و سامون بگیرین انگار که من سر و سامون گرفتم و تا نرین خونه بختتون خیالم راحت نمیشه...صبر کرد ما رفتیم خونه بخت و اونم رفت زیر خاک!هنوزم باورم نمیشه...
اصلا عروسیم رو بطور کل از یاد بردم و دل دماغ هیچ چیز رو ندارم.خودم رو سرزنش میکنم و مسئول میدونم و فقط حسرت میخورم که چرا اینهمه تنهایی علی رو پر نکردم...موجی از چراهای جور وا جور...هنوز اصلا دنبال عکسهای عروسی هم نرفتیم که انتخاب کنیم و سفارش چاپ رو بدیم...نوشتن این پست هم خیلی سخت بود.تصمیبم داشتم این وبلاگ رو برای همیشه ببندم و بدون خبر رهاش کنم و به خوبی خوشی شروع زندگی مشترکمون وبلاگم رو به سر منزل مقصود برسونم ولی به دلیلی که عنوان همین پسته تصمیم گرفتنم که بنویسمش...خیلی وقت بود میخواستم بنویسمش ولی دل و دماغش رو نداشتم...تا بعد!
ارسال در تاريخ شنبه 23 شهریور1387 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ