تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
هميشه دور و بر آدم يه عده اي هستند كه منتظر يه لغزش كوچيك از آدم هستند تا بتونن به هر نحوي كه شده يا خودشون رو مطرح كنن و يا اينكه به هر حال يه جوري آدم رو كنار بزنن.دور و بر من هم از اين آدم ها هستند كه متاسفانه بدون در نظر گرفتن شرايط جسماني و فعلي من يه كارايي ميكنن كه بايد به مسلمون بودن و ايروني بودنشون شك كرد.بعد از اين حادثه تلخ همين اطرافيان عزيز سعي كردن كسي رو جاي من بيارن و اوردن ولي با درايت دوستان اخراج شد و حالا هم كه خودم اومدم متاسفانه تعداد شيفتهاي من رو به يك سوم قبل كاهش دادند.به دليل غيبت و نيز عدم داستن توانايي لازم!واقعا جاي تعجب همگان شده بود و خب بازهم لطف خدا شامل حال من شد بطوري كه دو تا از سرپرست ها و مديران به طور جدي دنبال جذب من تو واحد خودشون هستند.واقعا چهره  اين افراد ديدني ميشه وقتي كه ميبينن اينطوري خدا ميرسونه.براش متاسفم كه انقدر دنياي كوچيكي داره كه فكر ميكنه با اين كارها ميتونه منو كله پا كنه!تصادف به اون سنگيني نتونست اونوقت تو ميخواي؟خدا بزرگتر از اين حرفهاست.بگذريم...
روزها خدا رو شكر روزهاي خوبي هستند.عصا رو بطور كامل كنار گذاشتم هرچند سخت بود ولي به قول آقا(پدربزرگ مادري)شد.دنبال كارهاي عروسي هستيم هرچند كه سخته و خيلي خورده ريز داره ولي دلچسبه.انتخاب سالن خيلي سخت بود.جهيزيه بانو رو كامل كرديم با خريد سرويس چوب كه دو روز طول كشيد.بعد هم آتليه رو انتخواب كرديم كه سه روزي طول كشيد.بعد هم آينه و شعمدون.بعد هم آرايشگاه بانو رو انتخاب كرديم.خلاصه ديگه كم كم خدا بخواد داره تموم ميشه و آماده ميشيم براي 18 مرداد كه عروسيمونه.از اول مرداد هم خونه رو تحويل ميگيريم انشاا... و كار چيدمان وسايل رو انجام ميديم.خدا رو هزاران بار شاكريم كه اين فرصت زندگي مجدد رو بهم داد و تونستيم اين روزها رو ببينيم.اميدوارم اين روزهاي خوب رو همه دوستان وبلاگي عزيز تجربه كنن.

پ.ن:گروه یاری كه توسط برخی جوانان اصلاح طلب، روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و مدنی جوان، بدون وابستگی به گروه و حزبی تلاش می کند تا حلقه وصلی باشد بین مردم و سید محمد خاتمی وب سايتي رو راه اندازي كردند تا هم ميزان حمايت مردم را براي حظور مجدد آقاي خاتمي ارزيابي كرده باشند و هم نظرات مردم رو منعكس كنند.باشد تا اين قدم اول را محكم برداشته تا عزت ايران و ايراني را بار دگر شاهد باشيم.لبخندت را فراموش نميكنيم.براي ديدن وبسايت اينجـــــــــا كليك كنيد!
ارسال در تاريخ یکشنبه 23 تیر1387 توسط مرد بارانی
هيچ چيز بيشتر از تو خونه موندنم نميتونست عذاب آور باشه.با اوضاعي كه داشتم اگه بيرون ميرفتم يكسري مشكلات داشتم و اگه هم خونه ميموندم بد تر كلافه ميشدم.تا روزي كه تونستم با تشخيص دكتر بدون عصا هم راه برم و با كمك عصا هم از پس پله ها بر بيام تصميم گرفتم برگردم سر كارم.هماهنگي هاي لازم هم انجام شد و كار رو شروع كردم.اولين روز كه برگشتم هيجان زيادي داشتم.چند ساعتي با همكارها سلام عليك و احوالپرسي ميكردم.فقط از اين ناراحتم كه مثل سابق هنوز فعال نشدم و بيشتر كارها رو همكاران انجام ميدن كه يكم عذاب وجدان دارم كه چرا عجله كردم تو برگشتنم البته يكنفر هم هست كه همچنان چشم  ديدن من رو نداره و گوشه كنايه هايي ميزنه.اميدوارم تا ماه آينده بهتر بشم.اوضاع عموميم خوبه و پاي راستم هم كه نگرانش بودم بخاطر افت شديد عضلاتم بود كه رفته رفته دارن بهتر ميشن.استخر رفتن هم كمك زيادي كرد توي بدست اوردن استيل راه رفتنم.يه پيشنهاد هايي هم براي عوض كردن پستم و واحدم بهم شده كه دارم فكر ميكنم روشون تا ببينم اگر مناسب بودند پستم رو عوض كنم.تو اين مدت دوستان همكار بسيار لطف داشتند به من و تونستن جام رو حفظ كنند واز اين بابت خوشحالم.هرچند مديران محترم بدون در نظر گرفتن شرايتم يكنفر رو جايگزين من كرده بودند و به نوعي من رو حذف كرده بودند اما دوستان به قول خودشون با زيرآب زني عميق طرف رو اخراج كردند.
از لحاض زندگي هم حركت هاي خوبي كرديم همراه بانو.دو يا سه هفته اي با كمك خواهر بانو دنبال خونه گشتيم و تونستيم بالاخره يك جاي مناسب رو تو اين اوضاع نابسامان مسكن پيدا كنيم.بعد هم يكسري وسايل جهيزيه مثل سرويس چوب و ماشين لباسشويي و گاز رو اضافه كنيم.تقريبا همه چيز داره آماده ميشه كه تا ماه ديگه بريم سر خونه زندگي خودمون.اميدوارم خدا همينطور باهامون باشه
ارسال در تاريخ پنجشنبه 13 تیر1387 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ