تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

روزها میگذره و من به گذشته فکر میکنم...با حسرت...روزهایی که دانشگاه میرفتم...سرکار میرفتم و زندگی خوبی که داشتم...هنوز هم نفهمیدم چرا این بلا سرم اومده.

دوستهای جدیدی مثل ویلچیر و عصا همدم من شدند...از ویلچیر متنفرم...از همون بچگی نمیدونم چرا ویلچیر که میدیدم حالم بد میشد و حالا این روزا محتاج شدم بهش که با زحمت خودم رو چند متری جابجا کنم.

بعد از گذشت 7 هفته از عمل پاهام تونستم با کمک فیزیوتراپی و عصا کم کم سرپا وایسم.اولین احساسی که بعد از سرپا ایستادن داشتم این بود که قدم رو به کل فراموش کرده بودم که چقدر هست و احساس میکردم خیلی بلنده و سر گیجه هم داشتم هر لحظه احساس میکردم با سر میخورم زمین.روزای بدی بود.هر شب که میخوابیدم کابوس میدیدم.صحنه تصادف یادم میومد و بدتر از همه اینکه صبح که بیدار میشدم فکر میکردم هیچ اتفاقی برام نیفتاده و همش خواب بوده ولی تا نگاه به گچ لاجوردی رنگ دستم میوفتاد لبخند تلخی میزدم و میگفتم کجای کاری؟

 

خلاصه بعد از 9 هفته تونستم قدمهای لرزانم رو بردارم و به زحمت کمی با کمک 2 عصا راه برم.پای راستم به دلیل شکستگی 3 قسمتی که داره خیلی نگرانم کرده چون شکل ظاهریش هم با پای چپ متفاوت هست و قصد دارم پیش چند دکتر دیگه هم برم تا ببینم اگه مشکلی هست میشه حلش کرد یا نه.خدا خدا میکنم که مشکلی نباشه چون اصلا تحمل یک عمر لنگیدن رو ندارم.حاظرم چندین بار ترس و درد و سختی اتاق عمل رو تحمل کنم ولی همچین مشکلی برام پیش نیاد.اوضاع دستم بهتره.بجز اون یکبار که بخاطر فشار زیاد زیر کتفم روی عصا عصب رادیال دستم خواب رفته بود و تا چند ساعت قادر به تکون دادن انگشتهام نبودم و کمی نگرانم کرده بود مورد خاصی نداره و این دوشنبه هم از شر گچ لاجوردی خلاص میشم.

این وسط دلم برای بانو خیلی میسوزه.از همه زندگی افتاده و همش به من میرسه و پیش منه.پایان نامه اش هم هنوز تموم نشده.از طرفی دل و دماغ جهیزیه خریدن رو هم نداشت که بالاخره با اصرار های من و اطرافیان در حال تهیه کردنشه.

 

بازهم توی تنهایی هام فکر میکنم..اینبار با نگرانی به آینده.

ارسال در تاريخ جمعه 10 خرداد1387 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ