تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
وقتی بعد ازکارشناسی های بیمه به طور واضح مشخص شد که علت تصادف من برخورد خودرویی بوده که قصد سبقت از سمت چپ من رو داشته بیشتر تو فکر رفتم.چرا؟واقعا چرا؟
این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم و بیشتر از همه بی کفایتی و واقعا عذر میخوام بی شعوری دکتر های ما و نداشتن قدری وجدان اونهاست که عذابم میده.دکتری که من رو به حال خودم رها کرد و رفت تعطیلات.دکتری که من رو عمل کرد و نگفت که ممکنه عوارض هم داشته باشه و پرستارهای که حوصله نداشتن به حرف أدم گوش کن.یادم به اون روز ها میوفته حالم بهم میخوره.تو مملکتی که مردم برای تامین مایحتاج اولیه اشون باید ساعتها تو صف های عریض و طویل قرار بگیرند تا با درصدی قیمت پایینتر و به اصطلاح دولتی اونو تهیه کنن مطمئن باشین جون انسانها ارزشی نداره.خیلی مواظب خودتون باشین.خیلی مشتاق بودم برم بیرون هوا بخورم اما همون یکروزی که واسه بیمارستان با آمبولانس رفتم و دیدم باید برگردم به همین جامعه و همون زندگی که هیچی ازش نمیفهمیم ذوقم کور شد و بخودم گفتم عجله نکن!همونی که بود هست بلکه ام بدتر!

پ.ن:تصمیم دارم فیلم ماشینم رو بعد از تصادف بگذارم اینجا تا همتون ببینید چه معجزه ای شده که من زنده موندم.اونم به این شکل.یه جمله ای تو یه مغازه خوندم با این عنوان:خداوند قادر مطلق است.شک مکن! و اون رو گذاشته بودم بکگراند گوشی موبایلم و هر وقت میخوندمش واقعا انرژی میگرفتم.حالا به واقعیت جذا پی بردم!
ارسال در تاريخ پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 توسط مرد بارانی
درست بیست و چهار ساعت بعد از آخرین پستی که نوشتم تصادف سنگینی کردم.
ساعت 4 بعد از ظهر.جاده مخصوصکرج رو به سمت اکباتان میرفتمتا به آرایشگاه برم بعد هم برم دنبال بانو که بریم خرید و بعد هم بریم خونشون.خلاصه هنوز زیاد از خونه خودمون دور نشده بودم ه ناگهان ماشینم تعادلش رو از دست داد و رفتم روی جدول کنار اتوبان و بعد از چند چرخش به دور خودم با شدت هرچه تمام تر به یه تابلو فلزی محکم برخورد کردم.حالم خیلی بد بود.اصلا نفهمیدم چی شده.یه بنده خدایی اومد بالا سرم و زنگ زد به 110 و اورژانس و بعد هم به خونمون زنگ زد.همه با هم رسیدن.ماشین له شده بود و من هم توش گرفتار بودم.اصلا نمیتونستم تکون بخورم.حدس زم که چند جام شکسته مخصوصا گردنم خیلی درد داشت.خلاصه آتشنشانی اول سقف ماشین رو برید و بعد هم با جک های مخصوص و هیدرولیکی ماشین رو که همه دل و روده اش تو اتاق اومده بود رو از هم باز کرد و به سختی من رو خارج و به آمبولانس منتقل کردند.اول به یه بیمارستان مزخرف بردنم که قبولم نکرد و بعد هم به بیمارستان ولی عصر که اونجا هم به زور قبولم کردن.فشارم روی 4 بود و خونریزی داخلی زیاد.دیگه حال خودم و نمیفهمیدم.بعد از رادیوگرافی های متعدد و MRI ها فهمیدم که هر دو پام از ناحیه ران و دست راستم از ناحیه مچ شکسته که شکستگی پای راست از سه ناحیه بود و مچ دست هم که تقریبا خرد شده بود بدتر بود.خلاصه 11 روز در ICU بستری بودم که روز ششم هم هر دو پام رو عمل کردند و پلاتین کار گذاشتن که بعد از عمل به دلیل آمبولی ریه(حرکت لخته خون به سمت ریه که باعث بسته شدن و یا درگیر شدن رریه  میشه که خطر مرگ هم دارد) لحظاتی این دنیای فانی رو وداع گفتم و بیهوش شدم .یه چیزایی از جیغ و داد های پرستارها میشنیدم که فریاد میزد اکسیژن اکسیژن...کد99 ...علائم حیاتی همه افت کردند و با دستگاه شک الکتریکی به جونم افتادن و اکسیژن مستقیم بهم رسوندن تا بالاخره تونستن دوباره من رو برگردونن.خلاصه11 روز دیگه هم در بخش بودم که روز هفتمش به دلیل اشتاه دکتر قبلی بو گچ گرفتن دست مجبور شدن دست استم رو عمل کنند و اونجا هم پلاتین قرار دادن.بعد از ترخیص هم توی خونه با سه عضو شکسته و پلاتینی همش خوابیده ام و دکتر فیزیوتراپ هم رروز و یا یک روز درمیون میاد و باهام کارمیکنه.فکر میکنم به گفته دکتر ها 5 یا 6 ماه کار دارم تا بتونم راحت راه برم.موقعیت کاری خوبم رو از دست رفته میدونم.خلاصه همه چیز به هم ریخت.ایه که میگم قد سلامتی رو بدونین.امسال اصلا سال خوبی نبود برام امیدوارم برای شما اینطور نباشه  
ارسال در تاريخ جمعه 13 اردیبهشت1387 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ