خب..امسال هم تموم شد.امروز آخرین روز کاری قبل از تعطیلات سال نو بود و نمیدونم چرا انقدر دیر میگذشت.خیابون های تهران از الان به شکل محسوسی خلوت شده.البته روز پرکاری بود چون همه چیز رو چک میکردیم که تو تعطیلات مشکلی نداشته باشیم.شکر خدا مشکل خاصی نبود.داشتم به واقیع امسال که گذشت فکر میکنم و سال پرباری بود برام.من توی جمع بندی سالی که گذشت یکسری وقایع مهم و یکسری چهره های مهم یادم اومد که به اختصار میگم.اول رویداد ها:
1)جشن عقد من و بانو که با شروع سال جدید به سالگردش نزدیک میشیم.
2)خلاص شدن از شر اون دانشگاه سختگیر و تغییر مقطع.
3)سفر دلچسب و بیاد ماندنی همراه بانو به اصفهان در نیمه شعبان.
4)متاسفانه مرحوم شدن 2 نفر از فامیل های بانو.
5)بازنشستگی مادرم.
6)ورود مجدد و قطعی به شبکه جدید بعد از کش و قوس های فراوان.
7)کارت سوخت!
و کسانی که چهره بودن واسم حالا خوب یا بد بماند با هر بار دیدنشون یه چیزی به ذهنم میرسید:
1)محمود احمدی نژاد(چون هر روز میدیدمش توی خبرها).
2)سردار رویانیان(از قاطعیتش خوشم میاد).
3)محمد سرافراز(مدیر کل معاونت برون مرزی و تصمیمات خفنش).
4)مهندس منوچهری(مدیر سختگیر و بد اخلاق اوایل و بهتر اواخر).
5)مهندس محمدرضا مدبر(دین بزرگی بر گردنم داره.کار جدیدم رو جور کرد برام).
6)حسن تنها(قدیمی ترین همکارم).
این چیزهایی بود که به ذهنم رسید.به هر حال در کل سال خوبی بود برام و امیدوارم که سال جدیدی رو هم که پیش رو داریم با همه سختی هاش سال خوبی باشه و همینطور سرشار از سلامتی که مهمترین چیزه.هم برای من هم برای شما دوستان و خانواده گرامیتون.

1)جشن عقد من و بانو که با شروع سال جدید به سالگردش نزدیک میشیم.
2)خلاص شدن از شر اون دانشگاه سختگیر و تغییر مقطع.
3)سفر دلچسب و بیاد ماندنی همراه بانو به اصفهان در نیمه شعبان.
4)متاسفانه مرحوم شدن 2 نفر از فامیل های بانو.
5)بازنشستگی مادرم.
6)ورود مجدد و قطعی به شبکه جدید بعد از کش و قوس های فراوان.
7)کارت سوخت!
و کسانی که چهره بودن واسم حالا خوب یا بد بماند با هر بار دیدنشون یه چیزی به ذهنم میرسید:
1)محمود احمدی نژاد(چون هر روز میدیدمش توی خبرها).
2)سردار رویانیان(از قاطعیتش خوشم میاد).
3)محمد سرافراز(مدیر کل معاونت برون مرزی و تصمیمات خفنش).
4)مهندس منوچهری(مدیر سختگیر و بد اخلاق اوایل و بهتر اواخر).
5)مهندس محمدرضا مدبر(دین بزرگی بر گردنم داره.کار جدیدم رو جور کرد برام).
6)حسن تنها(قدیمی ترین همکارم).
این چیزهایی بود که به ذهنم رسید.به هر حال در کل سال خوبی بود برام و امیدوارم که سال جدیدی رو هم که پیش رو داریم با همه سختی هاش سال خوبی باشه و همینطور سرشار از سلامتی که مهمترین چیزه.هم برای من هم برای شما دوستان و خانواده گرامیتون.
ســــال نـــــــــو مبــــــــــــــارک!

ارسال در تاريخ سه شنبه 28 اسفند1386 توسط مرد بارانی
امروز ایمیل جالبی بدستم رسید هرچند که طعم تلخی میداد.ایمیل حاوی آخرین عکسی بود که زوج هنرپیشه و کمیدین همیشه جاودان امریکا یعنی استن لورل و اولیور هاردی با هم در سال 1889( اگر اشتباه نکنم) با هم به رسم یادبود انداخته بودند.خاطرات زیادی رو تو ذهنم زنده کرد.عکس رو آپلود کردم برای شما دوستان عزیز اگر تونستید ببینید این عکس ارزشمند رو.
برای دیدن عکس ایــــــــــنجا کلیک کنید!
برای دیدن عکس ایــــــــــنجا کلیک کنید!
ارسال در تاريخ سه شنبه 21 اسفند1386 توسط مرد بارانی
اول از همه بگم که هوای این چندروز تهران مخصوصا منطقه محل کارم خیلی عالی شده..قشنگ میشه بوی بهار رو حس کرد...پیاده روی صبح ها واقعا بهم میچسبه و سرحال میاره آدم رو.بعد از مشقات فراوان بالاخره انتخاب واحد این ترم هم تموم شد.من قبل از بانو شروع به چیدن واحد ها و روز ها کرده بودم و بعد از بانو هم تونستم نهایی کنمش.این چند روز همه دنبال خرید و پیشواز رفتن عید و خونه تکونی هستن خیابون ها هم که قربونش برم بدتر از همیشه دیگه هر ساعتی که بگی شلوغه و پر از ترافیک.من هم تا همین چند روز پیش اصلا نه حال و حوصله کار داشتم نه دانشگاه بدتر از اون خرید و خونه تکونی خلاصه عزای عید دیدنی های تکراری رو هم گرفته بودم آخه یکسری آدم رو که نه زیاد ازشون خوشت میاد و سالی یکبار هم میبینیشون چه لزومی داره وقت بزاری و تا اون سر شهر بری و بشنی نیگاشون کنی و برگردی اونم تو این بی بنزینی!خلاصه اینکه این بی حوصلگی ها خستگی ها توسط بانو موشکافی شده و به این نتیجه رسید که حاصل فشار کاری بیش از حد و تنش های ایجاد شده اخیر در حوزه کار بوده و نیز استرس کار جدید و دوم هم بر اون بی تاثیر نبوده (تو این مدت به دلیل اشتباه یکی از همکاران زیر ذره بین هستیم توسط مدیریت) و در نتیجه من به یک استراحت درست و حسابی در ایام تعطیلات عید نیازمند بوده و بهتره که این استراحت در قالب یک مسافرت مفرح باشه.بعد از صحبت و تبادل نظر و رد شدن گزینه هایی مثل شمال(نارنجستان) و اردبیل(سرعین) و اصفهان(منزل خاله خانم محترم) گزینه های باقی مونده شیراز(شهر تولد بانو) و کیش بودند.از اونجایی که من حوصله رانندگی رو ندارم اونم تا شیراز تو این جاده های غیر استاندارد و توی ایام عید هم بسیار شلوغ تصمیم گرفتیم که با هواپیما بریم.مشکل بعدی این بود که کلا بین %80-%90 بلیطهای هواپیما ها بصورت چارتر رزرو شده اند!یعنی اینکه شما باید از آژانس های هواپیمایی و در قالب تور این بلیط رو دریافت کنید.خلاصه سرتون رو درد نیارم این قضایا باعث شد تا بریم سراغ کیش.چون قیمت تورها تفاوت چندانی نمیکرد با هم و خب چون بانو در شیراز فامیل های زیادی منجمله خواهر گرامی رو دارند به همین خاطر هم نیازی به خدمات تورها نیست و قرار شد تو اردیبهشت ماه که روز شیراز هست و شیراز دیدنی تر از همیشه هست بریم اونجا.خلاصه اینکه چند وقتیه دنبال یه تور مناسب هستم اگر شما تجربه ای دارید بگید تا بهره مند بشیم!
تو همین یکی دو روز گذشته برادر بانو یک عمل زیبایی انجام داد و بینی رو فرم داد و فک رو هم پروتز کرد.من هم بعد از اتاق عمل بالا سرش حاضر بودم تا ببینم چقدر فرق کرده اصلا نشناختمش اول!قراره اسمش رو عوض کنیم و از رضا به هامون یا کیارش تغییر پیدا کنه!این بانو یه خواهر زاده داره که حدودا 3 سالش میشه و خیلی با نمک و شیطون هم و علاقه زیای به من داره جوریکه تا من زنگ میزنم به بانو و اون هم متوجه میشه که من پشت خط هستم با اصرار گوشی رو میگیره و با من صحبت میکنه و تا خاله اش (بانو) رو میبینه سراغ من رو میگیره که کجا هستم کلا ارادت خاصی داره و از سر و کول من هم بالا میره.جمعه گذشته که بیمارستان بودیم عمل طول کشید و ما هم گفتیم به همراه خانواده باجناق و این کوچولو یعنی هستی خانوم بریم نهار.خلاصه تو ماشین من دستم تو دست بانو بود که ناگهان دیدم یه چیزی شالاپ خورد تو صورتم دیدم دست هستی خانم بود و بعد هم با اصرار زیاد دست من رو از دست بانو جدا کرد و دست خودش رو جایگزین دست بانو کرد!خلاصه که ما کلی خندیدیم از این حرکتش!
این هفته هم طبق اولتیماتیوم باید اتاقم رو تر و تمیز کنم و در خونه تکونی سهیم باشم! اما حوصله ندارم.امیدوارم بانو هم به کمک بیاد!
تو همین یکی دو روز گذشته برادر بانو یک عمل زیبایی انجام داد و بینی رو فرم داد و فک رو هم پروتز کرد.من هم بعد از اتاق عمل بالا سرش حاضر بودم تا ببینم چقدر فرق کرده اصلا نشناختمش اول!قراره اسمش رو عوض کنیم و از رضا به هامون یا کیارش تغییر پیدا کنه!این بانو یه خواهر زاده داره که حدودا 3 سالش میشه و خیلی با نمک و شیطون هم و علاقه زیای به من داره جوریکه تا من زنگ میزنم به بانو و اون هم متوجه میشه که من پشت خط هستم با اصرار گوشی رو میگیره و با من صحبت میکنه و تا خاله اش (بانو) رو میبینه سراغ من رو میگیره که کجا هستم کلا ارادت خاصی داره و از سر و کول من هم بالا میره.جمعه گذشته که بیمارستان بودیم عمل طول کشید و ما هم گفتیم به همراه خانواده باجناق و این کوچولو یعنی هستی خانوم بریم نهار.خلاصه تو ماشین من دستم تو دست بانو بود که ناگهان دیدم یه چیزی شالاپ خورد تو صورتم دیدم دست هستی خانم بود و بعد هم با اصرار زیاد دست من رو از دست بانو جدا کرد و دست خودش رو جایگزین دست بانو کرد!خلاصه که ما کلی خندیدیم از این حرکتش!
این هفته هم طبق اولتیماتیوم باید اتاقم رو تر و تمیز کنم و در خونه تکونی سهیم باشم! اما حوصله ندارم.امیدوارم بانو هم به کمک بیاد!
ارسال در تاريخ یکشنبه 12 اسفند1386 توسط مرد بارانی

