این چند وقته متاسفانه چند نفر از بستگان بانو و دوستان و همکاران خودم فوت کردند که بدترینشون هم مرگ شوهرخاله بانو بود که من تو همون چند باری که دیده بودمشون و مسافرت تابستون به اصفهان هم به منزل ایشون رفته بودیم.ارادت خاصی داشتم نسبت بهشون ولی...خب رفت.بنده خدا خیلی زجر کشید.دیالیز میکرد.قند خون امونش رو بریده بود.همه میگفتند بنده خدا راحت شد که رفت.منم با خودم فکر میکردم که کاش آدم وقتی میخواد بمیره راحت بمیره.نه اینجوری.خلاصه ماه بدی بود.خیلی هم بد.
پ.ن:موقع برگشتن با یه اتوبوس خیلی راحت و شیک برگشتیم چون سفرمون یکروزه بود و میخواستم به سر کارم هم برسم و توی اتوبوس هم بخوابم.تو همون اتوبوس هم شراره رخام همسفر ما بود.میشناسیدش که؟
پ.ن:موقع برگشتن با یه اتوبوس خیلی راحت و شیک برگشتیم چون سفرمون یکروزه بود و میخواستم به سر کارم هم برسم و توی اتوبوس هم بخوابم.تو همون اتوبوس هم شراره رخام همسفر ما بود.میشناسیدش که؟
ارسال در تاريخ جمعه 25 آبان1386 توسط مرد بارانی

