تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
اینجور که داره پیش میره شاید یه مسافرتی جور بشه و این آخر تعطیلاتی من هم یه استراحتی بکنم...سال گذشته سال سختی بود برام.خیلی کم حوصله و عصبی شده بودم و رفتارم خیلی ها رو میرنجوند...یجورایی از همه طلبکار بودم...خیلی دلم میخواد یه چند روزی دور از تهران باشم و به هیچ چیز هم فکر نکنم...خیلی نیاز دارم...حس میکنم ذهنم همش درگیره...میخوام آزادش کنم!البته اینم بگم این مسافرت چون با بانو هست و اولین مسافرتمونه یجور دیگست...شاید بشه گفت یه چیزی مثل :ماه عسل!
ارسال در تاريخ سه شنبه 7 فروردین1386 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ