همه چیز انگار یکنواخت شده..همه چیز.دیگه میدونم هر لحظه چه اتفاقی میوفته...صبح ها یک لیوان چای دستم میگیرم و از پنجره بیرون رو تماشا میکنم..الان باید رفتگر بیاد...کم کم میرسه...بعد خانم همسایه روبرویی باز هم با مکافات میخواد ماشینش رو از پارکینگ بیاره بیرون...باز هم اشتباه میکنه دارم از دستش خسته میشم.اونیکی همسایه باز هم موقع رفتن سر کار کیسه زباله اش رو میندازه تو قفس آشغال ها...بازم رفتگر بهش تذکر میده و بازم بیخیال میدوه که به سرویس برسه نمیدونم شایدم هر روز یکم میدوه که ورزش هم کرده باشه...حالا نوبت اونیکی همسایه هست که یه تاکسی نارنجی اوراقی داره..الان میاد استارت میزنه و...آهان اومد...ماشین رو روشن میکنه و درش رو هم قفل میکنه میره که نون بگیره واسه صبحانه...حالا نوبت منه که کم کم برم پایین میدونم که همسایه طبقه سوم و دوم رو هم میبینم که همسایه طبقه سوم به من میگه در بازکن خرابه یه فکری به حالش بکنیم و منم به طبقه دومی میگم که سقف آشپزخونه داره نم میده و همین روزاست که بیاد رو سرمون....آره خودشونن اونجان...سرویس من هم میاد دنبالم و میام سر کار...سرکار هم میدونم چه خبره آقای فلانی گزارش فلان کار رو بنویس زیرآب فلانی رو باید بزنیم و....و این داستان ادامه دارد هر روز...دلم میخواست میذاشتم رو دور تند ببینم تا کی این وضع اینجوریه!
ارسال در تاريخ پنجشنبه 26 بهمن1385 توسط مرد بارانی
امسال حس میکردم که جشنواره اونجوری که باید باشه نیست.هرچند مهرجویی و کیمیایی هم فیلم داشتند اما خب بهم نچسبید.اونقدر فیلمها رو سانسور کرده بودند که اکثر عوامل فیلمها ناراضی بودند.مثلا همین فیلم"اخراجی ها"ی ده نمکی که پنجاه دقیقه از فیلمش سانسور شده بود و فقط هم در بخش جلوه های ویژه نامزد سیمرغ شده بودند!!فیلم برتر تماشاگران هم هست مثلا!یل رفتار اینچنین با داریوش مهرجویی که عصاره سینمای ما هست درسته؟اینطوری باید فیلمش رو سانسور کنند؟هامون رو به یه نحو و علی سنتوری رو هم به یه نحو.خلاصه اینکه به نظرم جشنواره هر سال داره افت میکنه و امسال هم سرد تر از پارسال بود.مخصوصا با این شیوه انتخاب سینما ها.
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تو اینجا فقط دست های پشت پرده هستند که کار ها رو انجام میدند...مردم و قانون و عدالت فقط حرفه و نه عمل!
ارسال در تاريخ جمعه 20 بهمن1385 توسط مرد بارانی
وقتی محرم میشه جیزهای زیادی فکرم رو مشغول میکنه...اینکه تا کی مردم این سنت ها رو حفظ میکنند؟اینهایی که عزاداری میکنن...نیتشون چیه؟نمیدونم چرا وقتی من یه حاجتی دارم و مطمئنم که حاجتم رو ازش میگیرم...حتی وقتی که اینهمه آدم رو میبینم که همچین حاجتی دارن و بهش نرسیدن..حتی وقتی هنوز خودم هم حاجتم رو نگرفت هنوزم...اما بازم امیدوارم....هنوز امید دارم که بهم نگاه میکنه....دستم رو میگیره...این همه احساس تعلق از کجاست؟چرا هنوزم که هنوزه نوحه که گوش میدم از این رو به اون رو میشم...گریه ام میگیره...تا کی اینجوری میمونیم؟میشه همیشگی باشه؟
ارسال در تاريخ پنجشنبه 5 بهمن1385 توسط مرد بارانی

