این روزها اونقدر تو حال خودم بودم که به کل یادم رفت وبلاگم دوساله شده.از دوستانی که تبریک گفتند ممنونم.دیروز بازار بودم.بازار بزرگ تهران...سبزه میدون...پامنار...نمیدونم چرا همیشه مخالف تعلق به گذشته بودم اما بازم وقتی میرم بازار...مثل خیابون لاله زار...بازم وقتی از کنار مغازه های عطاری و قهوه فروشی رد میشم و مشامم از بو های جور واجور پر میشه انگار که از این شهر شلوغ با آدمهای عاشق مدرنیته دور و دورتر میشه...وقتی فضای قدیمی و رنگ رو رفته بازار آهنگر ها رو میبینم که توی سیاهی هجره فقط یه کوره هست که سرخ سرخ میسوزه و یه کتری قدیمی هم کنارشه...بازم روحم تازه میشه...دیشب وقتی رو سنگفرش بازار قدم میزدم و فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که خلاف عقیده ای که داشتم بسیار به گذشته وابسته هستم حتی اگه به عینه تجربه اش نکرده باشم!حتی همین وبلاگ حس میکنم یه وابستگی خاصی بهش دارم...وقتی پست های دو سال ۲ سال پیش رو میخوندم خاطرات زیادی رو یاد آوری میکرد...تلخ و شیرین فرقی نمیکنه...مهم اینه که خاطره هست...
اگه میخواستم به وبلاگم یه هدیه بدم یه کتاب میدادم...شاید یه کتاب فلسفی...رو صفحه اولش هم مینوشتم:
سعی کن خاطره بشی!
ارسال در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 توسط مرد بارانی
خودمونیم...لبو خوردن دو نفری اونم در یه عصر سرد پاییزی تو خیابون لاله زار خیلی میچسبه!دیگه خسته شدم از رستوران فست فود های شیک پر زرق و برق با کلاس!دلم برای چرخدستی هایی که لبو و باقالی پخته میفروختن تنگ شده بود...برای بوی لبو و باقالی پخته!تو لاله زار همه چیز همونطوره...حتی چرخدستی لبو فروش هم پیدا میشه!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 15 آذر1385 توسط مرد بارانی
دیشب که از محل کارم بر میشگتم تو ترافیک عجیب خیابون ولیعصر گیر کردم...شاید حد اقل نیم متر برف نشسته بود و اونقدر ماشین ها توی هم گره خورده بودند که عملا هیچ حرکتی نمیکردن...یک ساعتی روبروی جام جم بدون حرکت ایستاده بودیم...بعد از یه مدت مردم کم کم حوصله هاشون سر رفت و ماشین ها رو خاموش کردند و پیاده شدند بعضی ها هم مشغول صحبت کردن شدن...تو همین حین یه پسر جوون که یه ماشین مدل بالای وارداتی هم داشت صدای سیستم صوتی ماشینش رو تا جایی که میتونست بلند کرد جوری که به وضوح از بیرون شنیده میشد و بعد از چند لحظه از ماشین جلوییش چندتا پسر پیاده شدن و شروع کردن به رقصیدن!!! حالا نرقص کی برقص...با انواع آهنگ ها میرقصیدن جوری که بعضی ها از تو ماشین دست میزدن براشون!!!دیگه کسی به حرکت فکر نمیکرد...یه دختری هم پیاده شد تا برف های جلوی شیشه ماشینش رو پاک کنه که یکدفعه چندتا گوله برف بهش خورد و اونم برگشت وقتی دید کی بهش زده خم شد و یه گوله برف برداشت پرت کرد سمتشون هیچی دیگه همراه های دختره هم پیاده شدن و شروع کردن به برف بازی...کم کم مردم هم میومدن تو بازی حالا خواسته یا ناخواسته...اون ها هم که اونور میرقصیدن!!!عجب!همه این کارا اینجا؟؟؟وسط خیابون ولیعصر؟خلاصه انقدر سوژه بود که کاش یه دوربین داشتم تا ثبتش میکردم!شاید عکس العمل مردم تو برف فرق کنه با هم اما کارگر های شهرداری همه یکجور عمل میکردن!
ارسال در تاريخ شنبه 11 آذر1385 توسط مرد بارانی
بعد از مدت ها یک روز کاملا خونه بودم و استراحت میکردم و تونستم یکی از چندین و چند فیلم ندیده ام رو ببینم(Troy)واسه همینم بیشتر به ماهیت زمان فکر میکنم...اینکه از مردم از وقتهاشون چطور استفاده میکنن...اینکه اصلا زمانچی هست؟ تعریفی هست که هر شخص برای خودش داره یا اینکه نه واقعا ثانیه به ثانیه همیشه منظم میگذره..خیلی سعی کردم همیشه زمان رو برای خودم یک ماهیت ثابت غیر قابل تغییر مجسم کنم اما نشده بعضی وقتها خیلی سریع و بعضی وقتها خیلی دیر میگذره اما به هر حال میگذره...انتظار همیشه باعث میشه زمان دیر بگذره...همیشه...حالا میخواد یه رویداد خوب باشه یا بد هرچی که هست انتظار همیشه معنای خودش رو به آدم میفهمونه...میگه که باید صبر کنی...صبر کنی که چی بشه؟که زمان بگذره...فقط باید صبر کنی که بگذره...
ارسال در تاريخ پنجشنبه 9 آذر1385 توسط مرد بارانی

