بعد از مدتها تونستم که بیام و بنویسم...نمیدونم اسم این ماه رو چی بگذارم؟بگم ماهی که خیلی سختی کشیدم؟ماهی که سرم شلوغ بود..ماه عجیب...ماه دوست داشتنی؟نمیدونم...تو این ماه اتفاقات زیادی برام افتاد و خب تونستم تو همون مسیری که دلم میخواست قدم بر دارم...جاتون خالی سفر کوتاه ۲ روزه ای هم به ویلای دماوند داشتم..جاده نسبتا پر پیچ و خمی داشت و از همه مهتر آسمانی آبیه آبی به همراه اکسیژن خالص و از همه مهمتر سرمای دلچسبش...عزیزم(مادر بزرگ مادری ام هست که ما نوه ها عزیز صدایش میکنیم) خیلی زحمت کشید...شام فسنجون داشتیم و فردایش هم ظهر تو فضای باز باغ آش رشته ای برایمان درست کرد که تا مدت ها از یادمون نمیره...صبح اول صبح صحنه ای بسیار بسیار زیبا دیدم...وقتی خواستم برم دست و صورتم رو بشورم دیدم درختان چنار و سرو قد علم کرده باغ برگهای رنگارنگ قرمز و نارنجی و زردشون رو بدست باد سپرده اند...یک لحظه انگار از درختها باران برگ میبارید..تا انتهای باغ رو هم که میدیدی فقط برگ بود که از درختها میریخت...سفر خوبی بود...تونست کلی روحیه ام رو بهتر کنه...هرچند قبلش با بانوی باران کمی تو مایه های کارد و پنیر بودیم اما خب بعد که کم کم صحبت کردیم بخیر گذشت...ماه بعد هم ماه مهمی هست هم برای من هم برای بانو...شاید خبر هایی بشه...منتظر باشید!
پ.ن: این پایین هم دوتا عکس گذاشتم که دیدنشون خالی از لطف نیست.
برگهای زیبای باغ رو ببینید...باید بودید و بوی بارون و هیزم های در حال سوختن و صدای خش خش برگها رو میشنیدید...طبیعت خدا محشره...
و قله با شکوهش هنگام غروب آفتاب...عظمت دماوند ستوندنیست

ارسال در تاريخ سه شنبه 30 آبان1385 توسط مرد بارانی

