تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
افکار کم و بیش موهومی در ذهنم غلط میخورند و من را در دنیایی خیالی غوطه ور میکنند...از پنجره اتول که آرام آرام در میان موجی از هم نوعان خودش موج میخورد به اجسام و جانداران بیرون نگاه میکنم همه زیر رنگ فلورسنت ها و لامپ های گازی زرد خیابان گویی یکرنگ مینمایند...آدمهایی که انگار همه خوشبختند...میخندند...رستوران ها و کافی شاپ هایی که همیشه آدمهایی هستند که برای یکدیگر حرف دارند...جنس حرف هایشان نمیدانم از چیست...نمیدانم از چه حرف میزنند هرچه که هست یکیشان حرف میزند و آن یکی در برق چشمهایش خیره شده که انگار در روشنایی های شهر چشمانش پی نوری آشنا میگردد که پیدایش نمیکند و هرچه بیشتر نگاه میکند بیشتر گمراه میشود ...آهنگی  که در هدفون توی گوشم میخواند مرا بیشتر به آن دنیای مجازی افکارم میبرد و مرا در آن غرق میکند...قسمتی از افکارم را نمینویسم چون میدانم فقط خودم میتوانم آنها را بفهمم(مانند آهنگ پدرخوانده یا همان Love Story که مرا به دنیای دلچسب مارلون براندو و خانواده کورلئونه میبرد گویی که جزئی از آنها هستم) و نیز میدانم که هرگز به آنها نمیتوانم برسم و نیز قسمتی از آن هم شاید به قلمم نیاید چون فقط تفکری است مابین گذشته و آینده و هیچ ثباتی ندارند درست مثل این باران های پاییزی گاهی شدت میابد و تمام ابعاد فکری ام را در بر میگیرد و گاهی چنان دور میشوند گویی که هرگز وجود نداشته اند...اتول همچنان میرود تا مرا به مقصد برساند در حالی که از این غافل است از زمانی که به ماهیت این جهان پی برده ام مقصدم را گم کرده ام...


دانلود آهنگی که در هدفون توی گوشم میخواند!(Rightclick و سپس گزینه Save target as)

ارسال در تاريخ شنبه 29 مهر1385 توسط مرد بارانی
معلم با احساس..درس میداد...

موضوع انشاء: عقل بهتر است یا احساس؟؟!

با خود میگفت بچه ها چه میدانند؟

اما دانش آموزان نوشتند...آمدند و خواندند

همه با این جمله شروع کردند:عقل بهتر است زیرا....

معلم با خود فکر میکرد...

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 19 مهر1385 توسط مرد بارانی
یه چیز هایی تو  زندگی هست که خدا از یه کسایی گرفته و حاضر نیست به هیچ قیمتی بهشون برگردونه...حالا هی دعا کن...نذر و نیاز کن...شب نیمه شعبان صلوات بفرست...شب قدر جوشن کبیر بخون...تاسوعا نذری بده...هی دست به دامن این و اون بشو...لامصب نمیشه دیگه!چرا نمیخوای بفهمی این سرنوشته!نمیشه!بفهم مرد!اینو تو مخت فرو کن!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 12 مهر1385 توسط مرد بارانی
کاش زندگی هم مثل این پروژه های نصفه و نیمه شهری شمارش گر معکوس داشت تا حد اقل میدونستم چقدر دیگه باید جون بکنم تا برسم ته خط!

ارسال در تاريخ سه شنبه 11 مهر1385 توسط مرد بارانی

عجب زمانه ای شده…خدا رحم کنه... آدم لحظه ای از پا بیوفته میبرنش دکتر و سرم و این جور چیزها تو تنش میکنن یا اینکه میبرندش بهزیستی یا کهریزک...الان کسی حوصله مریض داری نداره!

آنها نمیفهمند..هیچ چیز حالی شان نیست…شایدهم میفهمند اما به روی خودشان نمی آورند…نمیخواهند بفهمن من از جنس مردمان قدیمم…همان هایی که حاضرند به خاطر چیزهایی که دوستشان دارند درد بکشند…

ارسال در تاريخ چهارشنبه 5 مهر1385 توسط مرد بارانی

اول مهر..دوباره مدرسه ها باز شد...کودوم مدرسه ها؟همون هایی که دو سوم اونها خطر ساز هستند و نیاز به تعمیرات اساسی دارند...خب حالا گیر نده...بعله دانش آموزها با ذوق و شوق میرن مدرسه اما واسه چی؟ نمیدونم هرچی که هست ذوق یادگیری نیست...نمیدونم چرا ماها در برابر یادگیری مقاوم هستیم!!این حرف یکی از اساتیدمون بود ها..الان که فکر میکنم میبینم راست میگه..نمیدونم چرا هنوزم  مثل زندانی ها روپوش های یکدست تن این بچه ها میکنن؟

خلاصه اینکه بعد از این همه سال هنوم دوست دارم برم لوازم التحریر بخرم از بوی کاغذ لذت میبرم....اون هم با دیدن ذوق و شوق من توی فروشگاه بزرگ لوازم التحریر  پا به پای من رنگهای روانویس ها رو امتحان میکرد...

 

پی نوشت: خدا خیرین مدرسه ساز رو خیر بده اگه نبودن خدا میدونه این چندتا مدرسه هم چطور ساخته میشد کاش خیرین خانه ساز و هواپیما ساز و اشتغال ساز و بنزین ساز و...هم پیدا میشدند بلکه فرجی میشد...

ارسال در تاريخ یکشنبه 2 مهر1385 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ