تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

نمیدانم چرا دلم برای این مردیکه شوکت تنگ میشه!!


پی نوشت:باید خدمت اون دسته از بینندگانی که سریال نرگس رو با جدیت دنبال میکردن برسونم که مصاحبه مجلات و روزنامه های زرد و بنفش با برخی از بازیگران این سریال بنا به دلایلی که هنوز هم معلوم نیست باعث شد جریان داستان به کل لو رفته و همه تقریبا از نحوه پایان یافتن سریال مطلع بودند و تهیه کننده محترم هم دیدند که داستان اون کشش لازم رو نداره و با حذف ۱۰ قسمت پایانی در ۸۰ قسمت به کار این سریال ۹۰ قسمتی پایان دادند....گفتم بگم شاید نتیجه گیری برای بقیه آسون تر باشه...آخه معمولا کارگردان های ایرانی محترم و خوش ذوق برای احترام به میزان درک وهوش تماشاگر پایان و نتیجه گیری رو به خود وی واگذار میکنند!!!

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 27 شهریور1385 توسط مرد بارانی

آه الکساندر نمیدانم چرا چنین شده ام از زمانی که ابعاد جانم را شناخته ام جان برایم بسیار کوچک مینماید گاه آنرا در ابعاد کالبد خویشتن میبینم و بس.حالم از این بهم میخورد که بهم میگویند جانم به قربانت یا فدایت شوم چون جان انها به درد من نمیخورد . ابعادش هم در اندازه خودشان است و نه من!!!چیزی که تنها در حد کالبد کسی باشد به درد همان کس میخورد.میخواهم مجازاتی دیگر جایگزین اعدام بنمایم تا چیزی باشد که فرا تر از جان و نه در حد کالبد آدمی اما وزیرمان میگوید سنگ روی سنگ بند نمیشود با!!!نمیدانم چرا همه عزیزترین چیز برایشان جانشان است.هی الکساندر حواست کجاست؟؟!!

-جانم به قربانت شود امر بفرمایید!شما جان بخواهید قربان نثارتان میکنم!

آه الکساندر کاری میکنی از شدت خشم و دندان ساییدن این دندان طلایم را هم از دست بدهم.

 

ارسال در تاريخ جمعه 24 شهریور1385 توسط مرد بارانی

یه خواب عجیب دیدم...خواب دیدم تویه ساختمون نا آشنا هستم نمیدونم کجا بود...بعد یه مرد غریبه هم اونجا بود من لبه پنجره وایساده بودم و تکیه داده بودم به دیوار...بعد دیدم که اون مرد غریبه داره درگوشی با یه دختر حرف میزنه نمیدونم شایدم یه زن بود...بعد نمیدونم چرا یهو شروع کردم آروم خوندن سوره حمد...آروم آروم نجوا میکردم...بعد کم کم صدام رو بردم بالا..یهو دیدم اون مرد غریبه صورتش قرمز شد..انگار که آتیش گرفته بود...سرخ سرخ...یکدفعه نعره زد و اومد سمت من...انگار پرواز میکرد...دندونهای وحشتناکی داشت اما من فقط سوره حمد رو با اعوذ به الله شروع میکردم و صدام رو بلند تر میکردم اونقدر که حس کردم دیوار ها داره میلرزه...بعد دیدم اون مرد غریبه به شکل یه زن شد...دور من میچرخید اما من باز میخوندم وودوباره آتیش میگرفت انقدر خوندم تا یهو همه جا سفید شد....سفید سفید...دیگه هیچی ندیدم...بعد سنگینی یه دست رو روی شونه هام احساس کردم...من رو دعوت به راه رفتن میکنه...چند قدمی برداشتم و روشنایی دور و برم کم کم محو شد.. دیدم روی یه بلندی هستم و یه دریا روبرومه  با یه ساحل طلایی رنگ و درختهای نخل سبز رنگ...تا چشم کار میکرد دریا بود...آرومه آروم...آبیه آبی...دستی روی شونه ام  زد و رفت و من هم مبهوت آرامش و رنگ آبی دریا شده بودم...صدای آروم دریا و پرندها گوش هام رو پر کرده بود....نسیم خنکی صورتم رو نوازش میکرد و چشمهام یکم خیس شده بود...

خیلی خواب عجیبی بود...یه حس استرس بدی داشت اما بعدش چنان آرامشی بهم دست داد که تا مدتها یادم نمیره...

تا حالا توی خواب حس ها انقدر برام ملموس نبودن...

 

پی نوشت:بانوی بارن نظرش بر این بود که شام زیاد خورده و یا اصلا نخورده بودم که چنین خوابی دیدم!!

پی نوشت دو:اگر کسی تعبیر خواب دستی داره یا برداشتی از این خواب داره بنویسه ببینم بلکه خودم هم سر در بیارم.

ارسال در تاريخ سه شنبه 21 شهریور1385 توسط مرد بارانی

من از بچگی نیمه شعبان رو خیلی دوست داشتم.شاید بخاطر چراغانی کردن و آذین بستن خیابونها....یادمه با پدر و مادرم یا پسر خاله هام میرفتیم کلی خیابون ها رو میگشتیم...خیلی زود گذشت اما هنوزم وقتی میبینم چهره شهر بخاطر جشن ها عوض شده بازم یه حس خوشحالی و ذوق خاصی ته دلم دارم...

امسال بیشتر از هر سال نیازمندتم!

 یا مهدی...کاش صدام رو بشنوی!

 مرا به سوی خود بخوان

سالهاست در انتظارتم!

سالهاست!

 

 

ارسال در تاريخ جمعه 17 شهریور1385 توسط مرد بارانی
امروز صبح که باهم حلال احمر رفته بودیم و بعدشم پارک یه دوری زدیم یکم دلم گرفته بود و دلم میخواست یه کاری کنم که این وضع تغییر کنه اما نمیتونستم....این بود که سرم درد میکرد و حوصله هیچ کاری رو نداشتم واسه همین هم تا اومدم خوابیدم....

نمیدونم چقدر ار خوابم گذشته بود که موبایلم زنگ زد و دیدم همکارم هست..بعد از سلام و احوال گفت وقت داری بریم کارتینگ؟

-وقت دارم اما حوصله نه!(یکماه میشد که قرار بود بریم)

-بیا حوصله ات هم میاد سر جاش

خلاصه اصرار پشت اصرار که بیا و بریم بلاخره راضی شدم که برم...اولش میترسیدم سوار شم هرچند که من با ماشین خیلی رانندگی کردم اما این فرق میکرد وقتی اون حرفه ای ها رو میدیدم که با چه سرعتی میرونن بیشتر میترسیدم..خلاصه با هزار ترس و لرز کلاه کاسکت گذاشتم و نشستم..امیر همکارم هم اولین بارش بود اونم اوضاعش همچین تعریفی نداشت!خلاصه دور اول رو با احتیاط کامل رفتم بعد از دور اول کم کم با صدای موتور جو گیر شدم و شروع کردم به گاز دادن...یه لحظه سرعتم به هفتاد هشتاد کیلومتر رسید....پیست بود و فضای باز منم فقط گاز میدادم...اصلا به دور و برم توجهی نداشتم... انگار هرچی بیشتر گاز میدادم ذهنم بیشتر باز میشد...سرعتم که بیشتر میشد فکرهام رو جا میگذاشتم..انقدر سریع میرفتم که افکار مغشوشم بهم نمیرسیدن...چه کیفی داشت..دلم میخواست اونقدر سرعت میگرفتم که این تمام فکرها و خاطرات بد رو واسه همیشه جا میگذاشتم!

پیشنهاد میکنم برای خالی شدن فکر یکبار هم که شده سری اینجا بزنید!!!

ارسال در تاريخ پنجشنبه 16 شهریور1385 توسط مرد بارانی
چند وقت پیش دلم گرفته بود نمیدونم چرا  انگار که همه غم های عالم رو یکدفعه ریختن تو دلم...رفتم سراغ رادیو...قبلا زیاد گوش میکردم اما یکسالی میشد که زیاد طرفش نرفتم خلاصه داشتم موج ها رو اینور و اونور میکردم که دیدم یکی از موج ها داره با یه صدای خیلی هزن انگیز و سرشار از بغض دعا میخونه  دیگه موج عوض نکردم بعد از چند لحظه منم که اماده بودم بغضم ترکید و آروم آروم اشک از چشمهام روونه شد...زیارت عاشورا بود...

بعد این فکر به ذهنم رسید که زندگی من هم شده مثل دشت کربلا..روز عاشورا...دیگه یاوری برام نمونده..همه پشتم رو خالی کردن...شروع کردم با اما حسین درد دل کردن

میگفتم:میدونی من هم مثل خودت تنها موندم تو دشت کربلا  یادته اونروز گفتی:هل من ناصر ینصرنی؟

وقتی هیچ کس به کمکت نیومد چه حسی داشتی؟منم همونطور هستم اما با یه فرق!

من نمیگم  هل من ناصر ینصرنی....

من میگم...یا حسین...هل ینصرنی؟

خودت میدونی تنها و بی یاور موندن چقدر سخته...پس تنهام نگذار!خودت خوب میدونی ازت چی میخوام!

ارسال در تاريخ دوشنبه 13 شهریور1385 توسط مرد بارانی

اولین باری بود که وقتی سرم میزدی کنارت بودم...درست بالای سرت...دست روی موهات میکشیدم...آرامش خاصی بهم دست میداد...تصمیم گرفتم همیشه پیشت باشم!

ارسال در تاريخ جمعه 3 شهریور1385 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ