تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

من و تو اونقدر خاطره داریم که اگه بهم نرسیم هم میتونیم یه عمر باهاشون زندگی کنیم!

ارسال در تاريخ یکشنبه 29 مرداد1385 توسط مرد بارانی
جنگ لبنان دارد یک ماهه میشود...

یک ماه دارند میکشند و خون میریزند...

توی اتوبان ها تصویر سید حسن خود نمایی میکند....

به این فکر میکنم که نوبت ایران هم میشه؟

ارسال در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد1385 توسط مرد بارانی
اونروز تصمیم گرفتم برم خونه عزیز!یکدفعه دلم حیلی براش تنگ شد...نمیدونم چرا انگار مدتها بود ندیده بودمش همین روز مادر بود پیشش بودم!خلاصه مدیر ترابری هم لطف کرد و خلاف مسیر خودم بهم سرویس داد!چرا اینجوریه؟من غرب و عزیز شرق!تا حالا به این فکر نکرده بودم که دلم برای آقا(پدربزرگم) هم تنگ میشه..آره من اون دوتا رو باهم میخوام...عزیز و آقا رو با هم...خیلی خوشحال بودم که دوباره میتونم هردو انوها رو باهم ببینم....در کنار هم..نمیخواستم به این فکر کنم که چند بار دیگه این شانس و دارم که ببینمشون با هم...اصلا به اینها فکر نمیکردم! میدون شکوفه پیاده شدم و راه افتادم سمت خونه عزیز...از کوچه دبستان خودم گذشتم...کوچه ای که خاطره های زیادی برام داشت....کوچه ای که یادم میاد همیشه تند ردش میکردم تا برسم خونه عزیز و بیست هایی رو که گرفتم به عزیز و مامانم نشون بدم!مغازه های جدید که با رنگ و لعاب خاصی خودشون رو کنار اون مغازه های قدیمی جا کرده بودن...هنوز هم همون مغازه خیاطی و مغازه ظروف مسی قدیمی هستن...با همون صاحب های با صفای قدیمی...؟آه خدا چقدر خوبه که اینجا هنوز همونجوریه!

بالاخره رسیدم خونه عزیز..زنگ زدم....کسی جواب نداد...دوباره زدم....کسی نبود انگار..اولش نگران شدم...زنگ زدم به مامان...گفت شاید رفته خرید....یکم صبر کردم...دیدم از دور یکی داره میاد که راه رفتنش خیلی شبیه عزیزه...یکم جلوتر که اومد دیدم خودشه!رفتم جلو و سلام کردم دیدم سبزی خریده با نون تافتون تازه...رفتیم تو...عزیزم فهمیده بود که من میام اونجا و میدونست که من از بچگی عصرونه رو که نون تافتون تازه و سبزی خوردن مخصوصا با ریحون زیاد با پنیر بود با هیچ چیز عوض نمیکردم واسه همینم رفته بود نون و سبزی خریده بود... شام هم آبگوشت..عزیز هیچ چیز رو یادش نرفته....هنوزم میدونه که من چی دوست دارم!آقا هم یادش نرفته که من دوست دارم تو حیاط چای بخورم و زیر انداز پهن کرده بود و صدام زد بیا تو حیاط به عزیزت هم بگو چای بیاره!

عزیزم آرایشگاه رفته بود و من هم برای شوخی کلی به ابروهای نازک شده اش گیر میدادم و میخندیدیم این روز ها برای نوه بزرگش که پسرخاله من باشه داره میره خواستگاری..خوش به حالش..من هم خیلی دلم میخواد عزیز تو همه مراسمم باشه...

دو روز اونجا موندم...مامان شاکی شده بود و میگفت بیا خونه دیگه بسه اما من دلم میخواست بمونم....درس و کارم به هم پیچیده..نمیدونم به کودوم برسم...مجبورم که برم به زندگی خودم برسم...

عزیزم دارد پیر میشود...از اینجا فهمیدم که دیگه همه نمازش رو نمیتونه سرپا بخونه و مجبوره یه مقدارش رو نشسته بخونه...محو نماز خوندن عزیز و آقا میشم...اونقدر شمرده شمرده و با حوصله نماز میخونن که آدم حض میکنه...

و من هم میروم و میمانم تنها با دلی که برای مرغ عشق های آقا هم تنگ میشود!


خدا خودش خوب میدونه که من چه آرزویی دارم...حتی در شب ارزوها...آرزوهای خوب دارم براتون!

آرزو مند آروزهایت

ارسال در تاريخ پنجشنبه 5 مرداد1385 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ