تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
وقتی میومدی پیشم با اینکه میدونستی من از اون بدم میاد و حالم ازش بهم میخوره بازم از اون حرف میزدی.نمیدونم چرا شاید یادت میرفت.میگفتی:وای نمیدونی چه ادکلن خوشبویی میزد.نمیدونم.آره واقعا نمیدونستم.چون من هیچوقت ادکلن خوشبو نداشتم!

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 29 تیر1385 توسط مرد بارانی
بعد از مدتها یکم وبلاگ گردی کردم و به مطالب جالبی بر خوردم.وبلاگ وبلاگوار مطلبی رو در اشاره به انتشار لیست جدید پانصد وبلاگ برتر از نظر بلاگ رولینگ نوشته بود که ضمن معرفی ۱۰ وبلاگ برتر ایران(اسم وبلاگ ها در لیست پیوندهای روزانه) به این نکته اشاره کرده بود که نویسندگان ۶ تا از این ۱۰ وبلاگ زن هستند و خب جالب اینکه این بلاگرها هم مطلب خاص یا تخصصی نمینویسند و فقط جریانات زندگی روزمره و  اتفاقاتی که میوفته و کم و بیش متاسفانه پایمال شدن حقوق بانوان رو بازگو میکنند.با خودم فکر کردم و دیدم چقدر فضا تو این کشور باید محدود باشه که اولا این همه اتفاقات مختلف براشون بیوفته و دوما دل پر داشته باشند و همه رو تمام و کمال بنویسند و سوما هم این همه لینک و خواننده داشته باشن و هر روز هم به مقدارشون شاید افزوده بشه.

نمیدونم آخرش نتونستم یه نتیجه درست بگیرم که آخرش باید خوشحال باشم یا ناراحت؟البته چه فرقی میکنه!

ارسال در تاريخ پنجشنبه 22 تیر1385 توسط مرد بارانی

این جام جهانی با اون تبلیغات حال بهم زنش که از در و دیوار استودیوپخش شبکه سه گرفته تا خود المپیا اشتدیون برلین هم تمام شد.این جام اصلا به شعار خودش یعنی زمانی برای ساختن دوستی عمل نکرد.کمکم مستطیل سبز فوتبال جایی که همه به فکر Fair Play  هستد داره به محلی برای قدرت نمایی و جو نا آرام و فشار های روانی میشه.بی شک همه میدونن که این جام بدترین جام از این حیث بود...تعداد کارتهای زرد و قرمز تو این دوره بی سابقه بود...خیلی از بازی هلند و پرتغال لذت بردن به خاطر اون همه اخراجی و کارت زرد هایی که بازیکنان میگرفتند...تازه تماشاچی ها هم تشویقشون میکردن چون بازیکن حریف رو نقش بر زمین کرده...داد و بیداد سر داور...خشونت...دیگه فوتبال اون صلابت  و سادگی و اون جو زیبا و جوانمردانه قبل رو نداره...چطور میشه که Marco Matheratzi  چنین جمله ای رو به Zidane  میگه و بازیکنی در این سطح و به این درجه حرفه ای گری از خود بی خود میشه و اون حرکت رو انجام میده؟؟؟مردم همه جا هم مثل ما بی خیال درگیری های فلسطین هستند و فوتبال میبینند.البته هیچ کس جز اینکه بیانیه صادر کنه و یا راهپیمایی به راه بندازه کاری از دستش بر نمیاد...هیچوقت نتونستم به خودم بقبولونم که چرا نمیشه همه یجوری با هم کنار بیان تا انقدر آدم ها به جون هم نیوفتن...تا بوده همین بوده یکی باید بازی ها رو از جایگاه VIP بینه و یکی هم اینجوری... هر چند که جملات فردوسی پور به نظر میرسید که دیکته شده بهش اما حرف دل منم بود...با امید به روزی که تمام کودکان جهان منجمله کودکان عزیز فلسطین اشغالی با خیالی آسوده پای تلویزیون های خودشون بنشنند و بازی های جام جهانی رو تماشا کنند...هرچند تا حالا راه پیمایی و این چیزا نرفتم اما جمله ای بود که حرف دلم بود...فشار روانی همه جا هست حتی توی زمین فوتبال. در آخر هم دلم میخواست فرانسه 10 نفره قهرمان جام میشد تا ایتالیایی که از هر حربه ای استفاده کرد تا قهرمان بشه!

ارسال در تاريخ سه شنبه 20 تیر1385 توسط مرد بارانی

ساعت ۲ نصفه شب بود...دوتا لیوان قهوه خورده بودم و پای یکی از فیلم های قدیمی مارتین اسکورسیزی نشسته بودم فیلم Good Fellas ...تازه بعد مافیایی شخصیت اسکورسیزی برام رو شده بود...بار دوم بود که تو این یکی دو ماهه این فیلم رو میدیدم..بی شک اسکورسیزی رو هم کنار فرانسیس کاپولا و دیوید لینچ در  ویترین برترین کارگردانهای خودم قرار دادم...خوابم نمیبرد...بعد از اون تصادف لعنتی این اولین باری بود که باز هم سراغ ماشین میرفتم.با خودم عهد کرده بودم که دیگه رانندگی نکنم اما نمیدونم چرا دیشب که یکی از شب های خنک تابستون هم بود هوس کردم یه دوری بزنم تا بلکه بیام و بگیرم بخوابم...ماشین رو روشن کردم و با سرعت کم به سمت انتهای شب میرفتم...باز هم اتوبان ها...خط کشی های بریده بریده سفید....نور های زرد...تابلوهای سبز با فلش های سفید...شهید ستاری...شهید همت...مدرس..همینطور با سرعت کم بی هدف میرفتم...به این فکر میکردم که اگه آدم قدرت داشته باشه میتونه تا چه حد دست نیافتنی باشه....تو همین فیلم با اینکه همه با کار خلاف به قدرت رسیده بودن اما نمیدونم چرا دلم نمیخواست کشته بشن یا حتی از قدرت کنار بکشن....یه جورای مثل خانواده کورلئونه قدرت دلچسبی داشتند...اما هیچوقت هیچکدوم دوام نداشتن...یعنی هیچ چیز دووم نداره تو این زندگی....گاهی وقتها به این فکر میکنم که واقعا چقدر خوبه که هیچ چیز همیشگی نیست...حتی اگر من هم میمردم اتفاق خاصی نمیوفته...یک هفته مراسم نمادین و یکم هم دوستهای انگشت شمارم ناراحت میشن و بعدش هم هیچی...انگار اصلا از اول نبودم...نهایت اینه که یکسال هم آدم رو فراموش نکنن...آخرش که چی...زندگی همینه!هنوزم ذهنم مشغوله....انگار من هم مثل دیوید لینچ دنبال اتوبان گمشده خودم هستم....به سمت خونه بر میگشتم...آهنگ Summer Wine رو گوش میکردم..هوا داشت روشن میشد...یه روز دیگه...اینم همیشگی نیست...یه روز دیگه صبح نمیشه!

ارسال در تاريخ پنجشنبه 15 تیر1385 توسط مرد بارانی
همه جا سیاه بود.تاریک تاریک.حس میکردم تو یه خلا تاریکی غرق شدم.انگار جاذبه ای هم در کار نیست.احساس سبکی.بی وزنی...دست و پاهام شل شده بودن...اصلا حش نمیکردمشون..یهو یه هاله خیلی کم نور....هیچی بازم تاریکی...نه باز یه هاله نور دیگه...بازم تاریکی...یکی دیگه..هر چند ثانیه یه هاله نور سفید رنگ خیلی کم رنگ اون تاریکی عمیق رو روشن میکرد...کجا بودم؟چرا اونجا بودم؟بعد حس کردم جسمم تکون خورد...؟آره....انگار یه صداهایی  هم میاد...اما چیه؟همش صدای همهمه هست..فکر کنم یه زن داره اون دور دورا یه چیزی میگه...صداش خیلی مبهمه..هر کلمه اش تو سرم میپیچه و چندین بار تکرار میشه...صدای تلق تلق میاد...نمیدونم چیه؟یاد بچگیم میوفتم.همه بچه ها از تاریکی میترسیدن...اما من خوشم میومد...دلم میخواست همه اش شب باشه و تاریکی...نمیدونم به خاطر چیش بود؟شاید سکوتش؟شاید آرامشش؟شایدم تنهاییش؟یادم میاد تو حیاط خونه قدیمی خاله معصومه بازی میکردیم.یکی از دختر ها عروسکش رو جا گذاشته بود لبه حوض...هیچ کس از بچه ها حاظر نشد بره براش بیاره...چون میترسیدن...از چی؟نمیدونم...خودم رفتم و اوردم و دادم بهش...فقط نگاهم کرد...چیزی نگفت...فقط موقع رفتن به مادرش گفت مامان اون از تاریکی نمیترسه...مامانش هم با لبخند مهربونی یه نگاه به من کرد و گفت البته که ترس نداره...آره واقعا نداره...اما این تاریکی یه جور دیگه بود...نمیدونم چرا انگار ازش میترسیدم...همینطور توی تاریکی پیش میرفتم...یهو یه چیزی تو دستم فرو رفت...آخ..کم کم چشمام رو باز کردم...نور سفید رنگ زیادی چشمام و پر کرد....نمیتونستم ببنم همه جا رو...تصویر تار چند تا زن و مرد دور و برم رو میدیدم ....یکیشون گفت:خطر رفع شده...بهوش اومد!من بی هوش بودم؟چرا؟چطوری؟طولی نکشید که باز هم رفتم تو همون تاریکی....دیگه چیزی یادم نمیومد........

ارسال در تاريخ جمعه 9 تیر1385 توسط مرد بارانی
از تابستون بدم میاد.مخصوصا از شهریور ماه.به نظرم هیچ قشنگی خاصی نداره.فقط و فقط گرمه.کاش زود بگذره و زمستون بیاد.از الان دلم لک زده برای پیاده روی توی یه بعد از ظهر سرد سرد و هوای ابری.همیشه همینطوری بودم.

میگن همه چیز یه روز عادی میشه...تا حد زیادی راست میگن.تا همین چهار سال پیش وقتی جام جهانی شروع میشد هر روز روزنامه ورزشی میخریدم.امکان نداشت بازیهای برزیل رو از دست بدم.اما امسال برام اصلا جذابیت سابق رو نداره.فقط نکته ای که متوجه شدم اینه که افراد Securety بد شانس ترین آدم ها شاید باشن.چون تو خود استادیوم هستن اما به پشت به زمین و مراقب رفتار تماشاچی ها هستن...اما دلم میخواد بازم برزیل رو تو فینال ببینم.با آرژانتین یا پرتغال باشه دلچسب تره!

از این آزرده خاطر شدم که چرا ما ایرانی ها باید همه جا ایرانی بودن خودمون رو به بدترین شکل نشون بدیم؟؟!!یکی از دوستانم مثل خیلی ایرانی های دیگه میخواست به آلمان بره و بازی ایران-پرتغال رو ازنزدیک ببینه اما خب شرایط جور شد و خودش رو برای اولین بازی به آلمان رسوند.ولی از دست ایرانی هایی  شاکی بود که با هزار ترفند بلیط های ۱۰۰ -۲۰۰-۳۰۰ یورویی رو به بازار سیاه تبدیل کرده بودند که تا ۱۲۰۰ یورو هم به ایرانی ها فروخته بودند.قضیه به اینجا ختم نشده بود و این ایرانی های زرنگ این بلا رو سر خیلی از بازیهای دیگه هم اورده بودن.

 

در آخر اینکه ذهنم به هزار و یک چیز مشغوله...

منتظر یه هوای تازه ام!

ارسال در تاريخ جمعه 2 تیر1385 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ