تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
منتظر بودم تا سبز بشه...

خیلی طولانی بود...

زمان متوقف شده بود...

به روبرو خیره شده بودم و فکر میکردم ...به اینکه:

دلتنگی مثل فاصله میمونه...

یعنی تو...

یعنی من...

دلتنگی مثل تکرار میمونه...تکرار و تکرار...

مثل خط کشی های بریده بریده اتوبان...منظم و یکنواخت پشت سر هم...

مثل پسرک گل فروش سر چهار راه...اونم یعنی دلش تنگ میشه؟برای چی تنگ میشه؟

دلتنگی یعنی رفتن و نرسیدن...مثل...

ـ صدای بوق ماشین ها...سبز شده بود!

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 18 خرداد1385 توسط مرد بارانی

خاتمی

امسال نیست!

اما هنوز زیر نور خورشید لبخند میزنه!


انگار تو یه کویر گیر کردم....ذهنم یارای نوشتن نمیکنه

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 2 خرداد1385 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ