اون موقع ها که نوجوون بودم فکر میکردم نژاد پرستی چیز خوبیه.فکر میکردم خوبه که آدم متفاوت باشه.از سیاه ها بدم میومد.یه جورایی فکر میکردم که کثیفن!واقعا همین فکر رو میکردم در باره اونا.خب از دوران مدرسه هم یه جورایی به خاطر موقعیت شغلی پدر و مادرم کم و بیش باهاشون در ارتباط بودم و خوندن کتابهایی در مورد هیتلر و دیدن یکسری از فیلم ها این تفکر رو در من قوت بخشید که نژاد من برتره...اما خب بعد از گذشت اون دوران و رشد فکری به این نتیجه رسیدم که چه تفکرات مسخره ای داشتم.اون دادگاه شهر اوهایو که یک زن سیاه در اتوبوس به خاطر اینکه از صندلی اش بلند نشده تا یک سفید پوست جاش بشینه رو دادگاهی کرده بودن و تو خود امریکا هم سر و صدای زیادی راه انداخته بود تمام ذهنم رو از این موضوع پاک کرد.
همین چندوقت پیش شعر این نوجوون سیاه پوست رو خوندم و خودم رو باهاش مقایسه کردم که در یه رده سنی چقدر من کوته فکر بودم!اون میتونه شعری بگه که کاندید شعر سال ۲۰۰۵ بشه و من...اینم شعرش:
وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست.

