عشق و مرگ...
این جمله صادق هدایت هم ذهنم رو مشغول کرده:خودکشی بزرگترین سرمایه هر انسانیه...
بعد هم به این فکر میکنم که ما هر روز هر جا که هستیم و هر جا که میریم احتیاط میکنیم...واسه خونمون نرده حفاظ میکشیم...درب ها رو قفل میکنیم...از خیابون که رد میشیم مواظب هستیم و اطراف رو نگاه میکنیم...کمر بند ایمنی میبندیم...واسه آپارتمان کپسول آتش نشانی میخریم...اما چرا انقدر راحت با احساسات دیگران بازی میکنیم؟؟؟چرا مواظب نیستیم که دلی رو نشکونیم ؟؟؟چرا نمیترسیم از اینکه کسی از ما برنجه؟
یعنی ضربه ای که با این بازی به هرکسی که وارد میکنیم کمتر از سرقت و تصادف و آتیش سوزیه؟؟؟
پ.ن:از اونجایی که من به عنوان انسان ذاتا موجود تغییر پذیر و تو زندگی دنبال تغییر هستم...پس از عشق شروع میکنم...وقتی تغیرات رخ داد...با بی احتیاطی دلی رو میشکنم و با احساسی بازی میکنم و بعد هم چون باز زندگی یکنواخت شد به فکر تغییر دوم میوفتم...میترسم...پشیمون میشم..اما جمله هدایت باز ذهنم و مشغول میکنه.... (اینم ارتباط جمله ها)
COVERAGE OF THE 78 ANNAUL
ACADEMY AWARDS
پ.ن:برای دیدن نام برندگان مراسم اسکار ۲۰۰۶ روی لینک کلیک کنید...مورد هایی که ستاره دار هستن انتخاب خود داوران و اونهایی که علامت تیک دارند انتخاب کاربران سایت یاهو هست...

پ.ن۱:اولین حظور دیپلماتیک همسر رئیس جمهور!!!

پ.ن۲:جو سازی آلمانی ها علیه ایران در شهر دوسلدورف...۲۷ فوریه!!!باز یو اس ای ها بودن یه چیزی!!
پ.ن۳:من هم شما رو دعوت میکنم به گردهمایی بزرگ وبلاگ نویسان در مورخ جمعه ۱۹ برای کمک به کودکان معلول ذهنی موسسه قدیمی و با سابقه وحدت...اونجا میبینمتون...برای جزئیات اینجا کلیک کنید.
هر وقت میرم بهشت زهرا...اولش گریه ام نمیگیره...چون به خیلی چیزها فکر میکردم...اینکه خوش به حال مرده شور ها امقدر مرده میبینن که هیچوقت مرگ و از یاد نمیبرن...به تاریخ روی قبرها نگاه میکردم...به خط تیره بین سال های عمرشون..که چند سال زندگی کردن...به دستفروشهای که گل و گلاب میفروشن...به کسایی نگاه میکنم که تازه دارن با عزیزانشون وداع میکنن...به اینکه باز باید مادر بزرگم رو تنها تو قبر رها کنم و بیام...تازه گریه ام میگیره....
اما این همیشه برام سوال هست...که چرا این اسم رو روی قبرستون بزرگ شهر گذاشتن؟؟؟!!
بهشت زهرا !
امروز برنامه خونه تکونی داشتم و نوبت اتاق من بود...کوهی از کاغذ ها و جزوه ها و کتاب ها روی هم تلنبار شده بود...وقتی داشتم کاغذ هارو جمع و جور میکردم یه تیکه کاغذ کاهی و کهنه پیدا کردم...دیدم یه شعر هست نوشته خودم و با دست خط خودم!!! مال زمانی بود که تازه کلاس اول دبیرستان رو تموم کرده بودم...مال تابستون همون سال بود ...شعر هم به این مضمون بود:
پنجره های اتاقم رو بسوی نیستی ابدی گشوده ام
چه چیز را نظاره میکنم؟
غروب خورشید؟
پایان روزی دگر از زندگی؟
یا شادی کودکان دوردست؟
همه چیز به یکنواختی غریبی میماند
کاش میشد با خدا سخن گفت
با روح شهیدان درد دل کرد
شاید بوی خاک باران خورده جبهه ها
روحم را جلا بخشد
دلم برای سجده روی مهر های پر مهر
تنگ شده
دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم
اشکهایم اشک غم نیست
اشک دلتنگی هم نیست
کاش میدانستم اشکهایم
برای چیست
و
برای کیست
آخرش هم نوشته بودم:نوشته شده در یکی از شبهای گرم مرداد ماه...
پ.ن1:لطفا به این شعرم نخندید!!!میدونم وزن نداره و پر از اشکال هست اما خب اون موقع در همین حد میتونستم بنویسم هر چند که الان دیگه اصلا شعر نمیگم.
پ.ن2:این شعر رو فقط به این خاطر که یه یادگاری از دوران نوجونیم بود اینجا نوشتم.
از توی ماشین ها صدای ترانه ها و آهنگهای جدید میاد...پی ام سی شوهای هفت رنگ جدید از خواننده های جدید پخش میکنه...اما اون پسر کوچولو...تو خیابون ما با اون آکاردئون سفید و قدیمیش...با همون عینکی که همیشه رو صورتشه.... چون نابیناس...هنوزم آهنگ "سلطان قلبها" رو میزنه...یعنی اون این همه ترانه های جدید و که همه گوش میدن و نشنیده؟
هنوزم وقتی یه پولی میگذارم کف دستش میگه:ایشالا به حق پنج تن به سلطان قلبت برسی.
لبخند تلخی میزنم و تو دلم میگم ای بابا.... پسر از روزگار ما خبر نداری...کودوم قلب؟!...کودوم سلطان؟!..بیخیال...آهنگت رو بزن...ازش دور میشم و تو فکرهام غوطه ور میشم...خودش هم با آهنگ میخونه و کم کم صداش دور میشه ...سلطان قلبم تو هستی تو هستی...





