تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
آخرین پنجشنبه سال..بهشت زهرا...خیلی ها منتظرمون هستن...همونایی که سالهاست فراموش شده اند...آره دنیا فراموش میکنه...اما بیا من و تو هیچوقت فراموششون نکنیم...اونها هم روزی زنده بودن و واسه ما عزیز...خیلی دلم میخواد اون پیرمردی رو که تو آخرین پنجشنبه پارسال دیدمش رو امسال هم ببینم...با همون صدایی که همه رو آروم میکرد...هم من رو..هم مردگان رو...کاش وقتی من هم مردم کسی باشه که این روز به دیدنم یاد...فکرش رو که میکنم میبینم انگار این پنجشنبه آخری آدم دلش خیلی تنگ میشه!
ارسال در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1384 توسط مرد بارانی
به این نتیجه رسیدم که دو چیز زندگی هر انسانی رو تغییر میده...اونم تغیر اساسی...

عشق و مرگ...

این جمله صادق هدایت هم ذهنم رو مشغول کرده:خودکشی بزرگترین سرمایه هر انسانیه...

بعد هم به این فکر میکنم که ما هر روز هر جا که هستیم و هر جا که میریم احتیاط میکنیم...واسه خونمون نرده حفاظ میکشیم...درب ها رو قفل میکنیم...از خیابون که رد میشیم مواظب هستیم و اطراف رو نگاه میکنیم...کمر بند ایمنی میبندیم...واسه آپارتمان کپسول آتش نشانی میخریم...اما چرا انقدر راحت با احساسات دیگران بازی میکنیم؟؟؟چرا مواظب نیستیم که دلی رو نشکونیم ؟؟؟چرا نمیترسیم از اینکه کسی از ما برنجه؟

یعنی ضربه ای که با این بازی به هرکسی که وارد میکنیم کمتر از سرقت و تصادف و آتیش سوزیه؟؟؟

پ.ن:از اونجایی که من به عنوان انسان ذاتا موجود تغییر پذیر و تو زندگی دنبال تغییر هستم...پس از عشق  شروع میکنم...وقتی تغیرات رخ داد...با بی احتیاطی دلی رو میشکنم و با احساسی بازی میکنم و بعد هم چون باز زندگی یکنواخت شد به فکر تغییر دوم میوفتم...میترسم...پشیمون میشم..اما جمله هدایت باز ذهنم و مشغول میکنه.... (اینم ارتباط جمله ها)

ارسال در تاريخ چهارشنبه 17 اسفند1384 توسط مرد بارانی

COVERAGE OF THE 78 ANNAUL

ACADEMY AWARDS

THE WINNERS

پ.ن:برای دیدن نام برندگان مراسم اسکار ۲۰۰۶ روی لینک کلیک کنید...مورد هایی که ستاره دار هستن انتخاب خود داوران و اونهایی که علامت تیک دارند انتخاب کاربران سایت یاهو هست...

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 15 اسفند1384 توسط مرد بارانی

پ.ن۱:اولین حظور دیپلماتیک همسر رئیس جمهور!!!

Photo

پ.ن۲:جو سازی آلمانی ها علیه ایران در شهر دوسلدورف...۲۷ فوریه!!!باز یو اس ای ها بودن یه چیزی!!

پ.ن۳:من هم شما رو دعوت میکنم به گردهمایی بزرگ وبلاگ نویسان در مورخ جمعه ۱۹ برای کمک به کودکان معلول ذهنی موسسه قدیمی و با سابقه وحدت...اونجا میبینمتون...برای جزئیات اینجا کلیک کنید.

ارسال در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1384 توسط مرد بارانی

هر وقت میرم بهشت زهرا...اولش گریه ام نمیگیره...چون به خیلی چیزها فکر میکردم...اینکه خوش به حال مرده شور ها امقدر مرده میبینن که هیچوقت مرگ و از یاد نمیبرن...به تاریخ روی قبرها نگاه میکردم...به خط تیره بین سال های عمرشون..که چند سال زندگی کردن...به دستفروشهای که گل و گلاب میفروشن...به کسایی نگاه میکنم که تازه دارن با عزیزانشون وداع میکنن...به اینکه باز باید مادر بزرگم رو تنها تو قبر رها کنم و بیام...تازه گریه ام میگیره....

اما این همیشه برام سوال هست...که چرا این اسم رو روی قبرستون بزرگ شهر گذاشتن؟؟؟!!

 بهشت زهرا !

 

ارسال در تاريخ جمعه 12 اسفند1384 توسط مرد بارانی

ای کاش زندگی هم دکمه Ctrl+z داشت!!!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1384 توسط مرد بارانی

امروز برنامه خونه تکونی داشتم و نوبت اتاق من بود...کوهی از کاغذ ها و جزوه ها و کتاب ها روی هم تلنبار شده بود...وقتی داشتم کاغذ هارو جمع و جور میکردم یه تیکه کاغذ کاهی و کهنه پیدا کردم...دیدم یه شعر هست نوشته خودم و با دست خط خودم!!! مال زمانی بود که تازه کلاس اول دبیرستان رو تموم کرده بودم...مال تابستون همون سال بود ...شعر هم به این مضمون بود:

پنجره های اتاقم رو بسوی نیستی ابدی گشوده ام

چه چیز را نظاره میکنم؟

غروب خورشید؟

پایان روزی دگر از زندگی؟

یا شادی کودکان دوردست؟

همه چیز به یکنواختی غریبی میماند

کاش میشد با خدا سخن گفت

با روح شهیدان درد دل کرد

شاید بوی خاک باران خورده جبهه ها

روحم را جلا بخشد

دلم برای سجده روی مهر های پر مهر

تنگ شده

دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم

اشکهایم اشک غم نیست

اشک دلتنگی هم نیست

کاش میدانستم اشکهایم

برای چیست

و

برای کیست

آخرش هم نوشته بودم:نوشته شده در یکی از شبهای گرم مرداد ماه...

پ.ن1:لطفا به این شعرم نخندید!!!میدونم وزن نداره و پر از اشکال هست اما خب اون موقع در همین حد میتونستم بنویسم هر چند که الان دیگه اصلا شعر نمیگم.

پ.ن2:این شعر رو فقط به این خاطر که یه یادگاری از دوران نوجونیم بود اینجا نوشتم.

ارسال در تاريخ دوشنبه 8 اسفند1384 توسط مرد بارانی

از توی ماشین ها صدای ترانه ها و آهنگهای جدید میاد...پی ام سی شوهای هفت رنگ جدید از خواننده های جدید پخش میکنه...اما اون پسر کوچولو...تو خیابون ما با اون آکاردئون سفید و قدیمیش...با همون عینکی که همیشه رو صورتشه.... چون نابیناس...هنوزم آهنگ "سلطان قلبها" رو میزنه...یعنی اون این همه ترانه های جدید و که همه گوش میدن و نشنیده؟

هنوزم وقتی یه پولی میگذارم کف دستش میگه:ایشالا به حق پنج تن به سلطان قلبت برسی.

لبخند تلخی میزنم و  تو دلم میگم ای بابا.... پسر از روزگار ما خبر نداری...کودوم قلب؟!...کودوم سلطان؟!..بیخیال...آهنگت رو بزن...ازش دور میشم و تو فکرهام غوطه ور میشم...خودش هم با آهنگ میخونه و کم کم صداش دور میشه ...سلطان قلبم تو هستی تو هستی...

ارسال در تاريخ شنبه 6 اسفند1384 توسط مرد بارانی
من یادمه از همون اوایل یعنی ۷-۸ سال پیش که اومدیم تو این خونه آیفن ما مشکل داشت...یا صدا نمیرفت یا زنگ نمیخورد یا باز نمیکرد اما برای سایر طبقات سالم بود و هیچ مشکلی هم نداشت...خب چون طبقه اول هم بودیم زیاد برامون مهم نبود که آیفن درسته یا نه؟کلی هم معروف بودیم و همه میدونستن ما زنگمون خرابه و و اژه "خراب است!"روی اتیکت زنگمون سالها مونده بود... هر کسی باهامون کار داشت یا با موبایل زنگ میزد خونمون و میگفت من پایینم...یا سنگی آجری چیزی پرت میکرد تو شیشه خلاصه یه کاری میکرد... تا اینکه همین امروز دیدم اهالی ساختمون جمع شدن و یه آیفن جدید دارن نصب میکنن...من هم بی تفاوت رفتم تو..نمیدونم چقدر گذشت که دیدم صدای زنگ میاد...موبایله؟تلفنه؟ریموت دزدگیره؟...برام نا آشنا بود...دیدم بعله صدای آیفن جدیدمونه...خیلی با کلاس گوشی برداشتم و دیدم به تصویر هم داره , صدا هم میره و میاد و در رو هم باز میکنه..واقعا چه تکنولوژی مفیدی هست که ما تا الان ازش بی بهره بودیم....گفتم کیه؟!...پسر طبقه بالایی بود که گفت عمو ایفن ما کار نمیکنه میشه در رو باز کنی؟تو دلم خندیدم و گفتم انگار اینبار نوبت شماهاس...
ارسال در تاريخ جمعه 5 اسفند1384 توسط مرد بارانی
شب که خسته و کوفته اومدم واسه خودم یه لیوان چای ریختم و دسته روزنامه ها رو برداشتم و اومدم رو کاناپه ولو شدم...یه میز عسلی رو هم کشیدم جلوم و پاهام و دراز کردم....وقتی خوب لم دادم شروع کردن به روزنامه خوندن...همشهری..سلطه رسانه های غربی....یک پنجم کشور خط تلفن اورژانس ندارن...تبلیغات شرکتها..و...قاچاقچی بین المللی با دو فقره قتل بازداشت شد...خواستگاری خونین در شرق تهران...شلیک ۶ تیر برای متوقف کردن سه مرد مست...تجاوز به دختران در باغ آلبالو...خودکشی دختر جوان بعد از فرار از دست متجاوزین...در خواست ۳۰۰ میلیون از سوی آدم رباها برای آزادی گروگان ها...همین ها رو داشتم میخوندم که تلفن زنگ زد و پسر داییم داشت تعریف میکرد که چطور زیر پل خیابونشون یه جنازه پیدا کردن  که انگار چند روز پیش با چاقو سوراخ سوراخ شده و دخلش و اورده بودن و به ۱۱۰زنگ زدن و ...بعد که اونم قطع کرد تی وی رو روشن کردم و  هیچ احساس خاصی نسبت به خبر ها نداشتم...انگار یه جورایی عادت کردم این خبر هارو هر روز بخونم و مثل ساکنین تگزاس سیتی خیلی ریلکس چای بنوشم و روزنامه ورق بزنم...صفحه بعد.. ورزش...قهرمانی ایران در جام جهانی کشتی آزاد...
ارسال در تاريخ چهارشنبه 3 اسفند1384 توسط مرد بارانی
 این چند شب پیش فهمیدم که هنوز هم از Figure Skateing و Ice Dancing خوشم میاد و به طرز وحشتناکی پای تی وی ولو شدم  با بساط چیپس و ماست موسیر و مسابقات المپیک زمستونی تورینو ۲۰۰۶ رو میبینم و گه گاهی هم از حرکات زیبا و غیر منتظره دنسر ها به طرز مسخره ای هیجان زده میشم...بعدش رفتم سراغ بقیه رشته ها...اسنو و پرش و سرعت و...حس میکردم که چقدر ورزش های زمستونی میتونه زیبا باشه...همونقدر که برف زیباست...

دنسر های روس که خیلی زیبا میرقصیدن

دنسر های فرانسوی...که نیازی به تعریف ندارن

بازم روس ها

و آخری هم پرش وحشتناک اسکی باز سوئیسی...

ارسال در تاريخ دوشنبه 1 اسفند1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ