تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
برای شکایت به یه کلانتری رفته بودم...انواع و اقسام مجرمین رو دیدم...هر چند با من رفتار خوبی نمیشد و خیلی جاها نزدیک بود کنترل خودم رو از دست بدم و دهن افسر نگهبان و ببندم اما خودم رو کنترل کردم...اما برخوردی که با مجرمین میشد هزار بار بدتر بود...هرچی از دهنشون در میومد نثار اونا میکردن... به زور مشت و لگد و یا باتوم توی بازداشتگاه میفرستادنشون ...اونجا بود که نمیدونم چرا یاد جهنم افتادم...یعنی اگر ما هم گناهکار باشیم این رفتار باهامون میشه؟!وقتی تو دنیا اینجوری خدا به دادمون برسه اون دنیا...
ارسال در تاريخ یکشنبه 30 بهمن1384 توسط مرد بارانی
گوشی نازنینم ...p910 خوشگلم رو که یکسالی میشد که همدم و همرازم بود...و خاطره ها و sms های اون رو هم توش داشتم...امروز ازم دزدیدن...دزد های کثافت...کاش فقط گوشی بود... اما هزار و یک خاطره ای که باهاش رفت چی؟

ارسال در تاريخ جمعه 28 بهمن1384 توسط مرد بارانی

خونه مادر بزرگم رفته بودم...در حیاط  رو که باز کردم قبض تلفنشون از لای در  افتاد زمین...دولا شدم و نگاهش کردم...مبلغ قابل پرداخت:3300...یاد قبض تلفن خودم افتادم و تو دلم با حسرت  گفتم... آه عزیز چقدر کم مصرفی!!

 

پ.ن:شخص گرامی که با نام های:"یک آشنا"و یا"دوست ابدی دلشکسته" نظر هایی میدی که حالم رو بهم میزنه...پس مطمئن باش تا از خودت ردی به جا نگذاری و نگی کی هستی نظراتت رو تائید نمیکنم!وسلام!

ارسال در تاريخ پنجشنبه 27 بهمن1384 توسط مرد بارانی

از ترویج فرهنگ های بیگانه عقم میگیره...به همین خاطر هم ولنتاین یا به قول بعضی ها که لهجه دارن ولنتایم رو تبریک نمیگم...اونایی هم که گفتن خواستن بگن ما هم هستیم اما نصفشون حتی نمیدونن که جریانش چی بوده و مثل احمق ها یه چیزی رو شنیدن و خواستن بگن که کم نیارن...ولنتاین...مسخره اس...اما خود من هم پارسال به اون یه خرس تپل سفید هدیه دادم...همون که نماده ولنتاینه...فکر کنم خودم هم مثل همون  احمق ها بودم...با این تفاوت که میدونستم جریانش چیه و اون سرباز عوضی چه دست گلی به آب داده بوده و البته به حسابش رسیده بودن و کلکش و کنده بودن .... و اینکه اونو دوسش داشتم ....هر چند که به نظر اون من هیچ چی از دوست داشتن حالیم نیست...کلا جریان مزخرفیه

اینجا میتونی یکسری مطلب در باره اش بخونی.

ارسال در تاريخ سه شنبه 25 بهمن1384 توسط مرد بارانی

اون دیروز بهم اس ام اس زد و گفن که معنی دوست داشتن رو نمیفهمم و نمیدونم دوست داشتن یعنی چی.امروز هم بهم زنگ زد و گفت دیگه بهت زنگ نمیزنم و این برای آخرین بار بود.یکی هم از طرف اون زنگ زد و گفت دیگه حق نداری به هیج طریقی باهاش تماس بگیری.بعدش هم یه اتفاق نادر افتاد و من دستم رو بریدم و مدیرم هم شاکی شد که چطوری دستت رو با کیس برییدی؟منم خودم تعجب کرده بودم بعد مامان زنگ زد و سرم داد بیداد کرد که چرا مثل خل وضع ها باز کلیدت رو جا گذاشتی ؟ حقته که بمونی پشت در! اومدم خونه همسایه طبقه سوم که مسئول ساختمون از هرچی همسایه شکایت داشت سر من خالی کرد انگار که همه اون کارها رو من کردم.وقتی خواهرم اومد در و باز کرد و رفتیم تو.تا حد انفجار اعصابم خورد شده بود.تلفن زنگ زد.یه الو گفتم و صدا نیومد...بعد هرچی تو دلم بود خالی کردم سر طرف...تا اونجایی که تونستم داد زدم تا همه چیزایی که ریخته بودم تو دلم از صبح تا حالا خالی بشه...بعد که قطع کردم باز تلفن زنگ زد اینبار که گفتم الو یکی از دوستام بود که با موبایل زنگ میزد و سری اول صداش نیومده بود...نگذاشت یه کلمه از دهنم خارج بشه.گفت خیلی آدم مزخرفی هستی و قطع کرد.منم فقط جلوم ونگاه میکردم... از جام بلند شدم و به این روز سگی لعنت فرستادم.

ارسال در تاريخ دوشنبه 24 بهمن1384 توسط مرد بارانی
امروز اولین روز ترم جدید بود و پذیرفته های جدید تو دانشگاه مثل همه روزهای اول ترم دیگه سرگردون بودن و از این سمت دانشگاه به سمت دیگه میرفتن...از هرچی انتخاب واحد و حذف و اضافه که بود بدم میومد..اما اینها اینجا چی میخواستن؟از این خراب شده؟اومدن جای مار و تنگ کنن که پس فردا سه ترم مشروط شدیم بدون تعارف بندارنمون بیرون...آدم های بیچاره ای بودن مخصوصا اونایی که از شهرستان ها اومده بودن...یکی از اون دیوونه ها فکر کرده اومده اقامت دائم بگیره اینجا و هر چی داشته از رخت خواب و لباس و رادیو و...با خودش کول کرده و اورده نمیدونه که باید بره تو یه سلول که یه سه تا تخت دو طبقه فنری رنگ و رو رفته داره و یه گوشه کز کنه...از اینکه میدیدم ویلون و سیلون هستن و نمیدونن کودوم قبرستون باید برن تا کارشون را بیوفته خنده ام میگرفت..حقشونه...اون استاد لعنتی هم که امروز باهاش کلاس داشتم تا حد مرگ سرما خورده بود و صداش از ته چاه بیرون میومد اما اونقدر سگ جون هست که بتونه چهل و پنج دقیقه کلاس رو برگزار کنه...از امشب میخوام یه رمان آمریکایی دیگه بخونم...این چند روز به داستانهای نیویورکی اعتیاد پیدا کردم....تازه از این هم خوشحال شدم که از سه گانه نیویورکی(آخرین کتاب منتشر شده پل استر نویسنده محبوب این روزهای من)فقط یک داستانش رو خوندم پس دوتا شانس دیگه دارم... 
ارسال در تاريخ یکشنبه 23 بهمن1384 توسط مرد بارانی
امروز روز کسل کننده ای بود...تا اونجا که میدونم زیاد خوابیدم..وقتی بیدار شدم تلویزیون رو روشن کردم..تصاویر راهپیمایی و تظاهرات رو پخش میکرد تازه یادم اومد که امروز ۲۲ بهمن هست مثلا...همینطور داشتم به مردمی که شعار های جور وا جور میدادن نگاه میکردم...هدفشون چیه از این همه راه پیماییی؟چرا پس من تو رختخوابم هستم و اونا تو این سرما بیرون؟حسابی گیج و منگ بودم و سوال ها و فکر های مسخره ای به ذهنم میرسید...همه رو بی جواب گذاشتم..بدون اینکه صبحانه بخورم دستم و دراز کردم تا کتاب پل استر رو بخونم...این کتاب و سه یا چهار ماه پیش با اون رفتم و خریدم از همون کتاب فروشی محبوب سابقم چون دیگه الان دوسش ندارم و مثل قبل توش راحت نیستم صاحبش کتابفروش های با حوصله اش رو عوض کرده و تازه کتاب های کامپیوتر رو هم به مغازه اش راه داده چون فروش خوبی دارن و من از اینکه کتاب های کامپیوتری رو کنار رمان های ادبی ببینم حالم به هم میخوره...خوندن اون کتاب هم برام سخت بود چون به یادش می اوردم...فکرش و هم نمیکردم که زمانی بخونمش که یک هفته از جداییمون میگذره...حدود یک ساعت و نیم بی وقفه خوندمش و بعد که چشم هام خسته شد خوابیدم...توی کتاب راوی داستان که سیدنی نام داشت همسرش گریس رو به طرز عجیبی شبیه من دوست داشت و همسرش رو به موقع آروم میکرد که توی خواب وقتی جریان رو مرور میکردم خودم رو جای سیدنی و اون رو جای گریس فرض میکردم...نمیدونم چقدر خوابم برد اما وقتی که بیدار شدم با اشتیاق به سمت تلفن رفتم که بهش زنگ بزنم گوشی رو برداشتم و تا خواستم شماره بگیرم یادم اومد که چی شده و چی گذشته...لبخند تلخی زدم و گوشی پرت کردم سر جاش..باز هم به رختخوابم بر گشتم و به خوندن ادامه داستان مشغول شدم...از اینکه سیدنی و گریس انقدر شبیه ما بودن یا حد اقل من اینطور فکر میکردم به طرز احمقانه ای خوشحال بودم...کتاب رو تموم کردم اما دلم نمیخواست تموم بشه..بعد هم فیلم Shining کوبریک رو دوباره دیدم اما میدونم برای اینکه چیز جدیدی از توش در بیارم اصلا وقت خوبی نبود فقط میخواست وقت بگذرونم ...فکر اینکه فردا باید ترم جدید رو شروع کنم اذیتم می کنه...مخصوصا از اینکه با درسی شروع میشه که ترم پیش پاس نکردم...این اولین باریه که قبل از شروع ترم تصمیم دارم یک درسم رو حذف کنم..امشب هم کامنت ها رو که میخوندم از دیدن یاس خوشحال شدم اما انگار متوجه نشده بود که من به حاجتم نرسیدم که اگه رسیده بودم وضعم این نبود...
ارسال در تاريخ شنبه 22 بهمن1384 توسط مرد بارانی

هیچ چیز بدتر از این نیست که یک روز تعطیل شیفت باشی...اونم تا ۱۱ شب..حالا تعطیل بودنش یکطرف و تاسوعا بودنش یکطرف...امروز مجبور بودم بیام سر کار...ماشین ساعت۲ میومد دنبالنم...فکر اینکه باید هشت ساعت از یک روز تعطیل رو توی اداره بگذرونم از صبح امروز ذهنم رو مشغول کرده بود...آخر سر ساعت به ۲ رسید و ماشین هم دنبالم اومد..حدس میزدم وقت آزاد زیادی باید داشته باشم و باید ساعت های بی کاری رو به هر نحوی که شده بگذرونم واسه همین خاطر هم کتابی که چند ماه پیش خریده بودم رو با خودم اوردم تا بخونم..کتاب "شب پیشگویی" اثر "پل استر" ترجمه "خجسته کیهان"..قبلا هم کتاب هیولا رو از همین نویسنده و با ترجمه همین مترجم خونده بودم...کتاب سختی نبود...داستان ها روان و از این خوشم میاد که همیشه نویسنده خودش رو هم به طریقی قاطی جریان میکنه..منظورم خاطراتی که از نوشتن همین کتاب داشته هست..ولی از اینکه علایق شخصی اش رو وارد جریان میکنه و از زبان شخصیت ها بیان میکنه خیلی خوشم نمیاد..اما جریان های قابل باور و تعمل بر انگیزی تو رمان هاش هست که یکبار خوندنش ضرر نداره...بیشتر از همه از این ناراحتم که عزاداری تاسوعا رو از دست دادم..من هر سال تو همین روز به مراسمی در منطقه وانجک میرفتم که به مراسم نخل یا نخل کشی نامیده میشه که شبیه مراسم یزدی ها تو این روز هست...امسال هم حاجت پارسالم رو دارم..سلامتی عزیزترینم...کاش که حاجت روا بشم...محتاجم به دعا..

ارسال در تاريخ چهارشنبه 19 بهمن1384 توسط مرد بارانی
دکتر ها گفته بودند اگه بهوش بیاد زنده میمونه...به باریکه های نور خورشید خیره شده بود...کم کم داشت صبح میشد....از دیشب نخوابیده بود...برای اولین بار بود که تسبیح به دست میگرفت و ذکر میگفت....فکرش  و هم نمیکرد که روزی اونم به خدا پناه بیاره ...از خدا شرم داشت ...تو همین فکرها بود که یکی صدا زد:

مامان..تشنمه..اون بهوش اومده بود.

ارسال در تاريخ دوشنبه 17 بهمن1384 توسط مرد بارانی
همیشه وقتی عاشورا میشه با خودم میگم کاش کمی از شجاعت حسین(ع) هم تو رگهام بود...هرچی بیشتر فکر میکنم به نظرم دست نیافتنی تر میشه...وصف ناشدنی تر و دست نیافتنی تر
ارسال در تاريخ یکشنبه 16 بهمن1384 توسط مرد بارانی
مراسم اختتامیه هم امسال در نوع خودش جالب بود و یکروز مانده به پایان جشنواره برگزار شد.ما هم که چون کارت دعوت بهمون نرسید مجبور شدیم در فضای جلوی تالار وحدت از طریق پرده بسیار بزرگی که نصب شده بود و مراسم رو به صورت مستقیم پخش میکرد ببینیم  بازم من میگم احمد نجفی پتانسیل مجری گری خوبی داره و لی خیلی ها باهام مخالفند.در پایان هم جوایزی که اهدا شد و یادم موند رو اینجا نوشتم هرچند که نمیدونم چرا دلم میخواست هرچی سیمرغ هست به فیلم چهارشنبه سوری اصغر فرهادی برسه.تو دلم از حاتمی کیا و به نام پدر اون متنفر شدم.نمیدونم چرا؟شاید بیش از هد چهارشنبه سوری و پسندیدم.

سیمرغ بلورین بهترین فیلم به ابراهیم حاتمی کیا برای فیلم به نام پدر
سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی به اصغر فرهادی برای فیلم چهارشنبه سوری
سيمرغ ويژه هيات داوران به مونا زندي حقيقي كارگردان فيلم عصر جمعه
هیأت داوران برای بخش فیلمنامه هیچ فیلمی را شایسته دریافت سیمرغ ندانست و دو دیپلم افتخار به پرویز شهبازی برای فیلم به آهستگی و ابراهیم حاتمی کیا برای فیلم به نام پدر اهداء کرد.
دیپلم افتخار به محمد نوری زاد برای فیلمنامه اقتباسی فیلم شاهزاده ایرانی
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مردبه پرویز پرستویی برای فیلم به نام پدر
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن به هدیه تهرانی برای فیلم چهارشنبه سوری
سيمرغ بلورين بهترين اثر هنر و تجربه به مجتبي راعي براي سفر به هيدالو
سیمرغ بلورین بهترین باریگر نقش مکمل مرد به حمید لولائی برای فیلم چند میگیری گریه کنی
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن به مهتاب نصیر پور برای فیلم به نام پدر
دیپلم افتخار به بازیگر خردسال سمیر وزیريان برای فیلم هوو
سیمرغ بلورین بهترین موسیقی متن به محمدرضا درویش برای فیلم شهر آشوب
سیمرغ بلورین بهترین تدوین به هایده صفی یاری برای فیلم چهارشنبه سوری
سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری به محمد داودی برای فیلم زمستان است
سیمرغ بلورین بهترین چهره پردازی به مهرداد میر کیانی برای فیلم به نام پدر
سیمرغ بلورین بهترین طراح صحنه و لباس به ایرج رامین فر برای فیلم شاهزاده ایرانی
سیمرغ بلورین بهترین صدا گذاری به محمدرضا دلپاک برای فیلم زمان می ایستد
سیمرغ بلورین بهترین صدا برداری به یدالله نجفی و ناصر شکوهی نیا برای فیلم زمستان است
سیمرغ بلورین بهترین جلوه های ویژه به محسن روزبهانی و علاءالدین بهنان برای فیلم شهر آشوب
ديپلم افتخار به شاهد احمدلو براي انتقال مفاهيم معنوي در سينما براي فيلم چند ميگيري گريه كني
سيمرغ بلورين بهترين فيلم كوتاه به فيلم (بااو) ساخته نقي نعمتي

ارسال در تاريخ چهارشنبه 12 بهمن1384 توسط مرد بارانی
آتیش بازی فرهادی در چهارشنبه سوری

بازیگران:حمید فرخ نژاد- هدیه تهرانی - ترانه علیدوستی - پانته آ بهرام

نویسنده:اصغر فرهادی-مانی حقیقی

کارگردان:اصغر فرهادی

همه چیز دست به دست هم داد تا یک فیلم خوب با ریتمی قابل قبول و داستانی قابل لمس و فاقد هر گونه پیچیدگی خاصی که بخواد تماشاگر رو به سردر گمی ببره از آب در بیاد.

فرهادی از هیچ چیز کم نگذاشته بود.تصویر برداری عالی مخصوصا در سکانسهای مشاجره مرتضی(حمید فرخ نژاد)و مژده(هدیه تهرانی) و یا زاویه ای که فکر میکنم روی تراس در نظر گرفته بود برای نشون دادن رفت و آمدهای همسایه ها...به نظرم فرهادی شخصیت مژده رو خیلی با ظرافت و دقت در اورده بود.کاملا به خصوصیات یک زن به خصوص زن شکاک پرداخته بود.با همه ریزه کاری هایی که میتونه یک زن بهشون اهمیت بده...و در کنارش شخصیت روحی(ترانه علیدوستی)رو به طرز بسیار زیبایی به موقع وارد ماجرای اصلی داستان میکرد و خیلی هم به موقع از جریان داستانم اصلی خارج میکرد و درست یک نقش محوری رو بصورت یک شاهکار از آب در اورد البته ترانه علیدوستی هم کارش خیلی خوب بود و هر چند که پارسال و در زمان فسلمبرداری کار برادرش رو در سانحه تصادف از دست میده اما این باعث شد تا گروه فقط یکروز کارش رو تعطیل کنه و علیدوستی با روحیه ای عجیب به کار برگرده و طوری سکانس های آخر رو بازی کنه که انگار این اتفاق هرگز رخ نداده.هدیه تهرانی هم که بازی یکدست و متفاوتی رو ارائه داد و منی که از بازی هاش خوشم نمیومد انصافا این بار بازیش مقبول واقع شد.و حمید فرخ نژاد هم که به قول همه همون حمید همیشگی بود...با همون ریتم سریع دیالوگ گفتن و ارتباط برقرار کردن با نقش مقابلش...طراحی دکور و صحنه هم جالب بود و خیلی خوب تونست اون حس خونه تکونی شب عید برای تماشاگر بوجود بیاره ...و اما فرهادی با کنار هم چیدن این مهره ها تونست طعم تلخ خیانت رو به همه ما بچشونه..خیلی تلخ بود.

ارسال در تاريخ سه شنبه 11 بهمن1384 توسط مرد بارانی
خانه روشن

کارگردان: وحید موساییان

نویسنده:مهران کاشانی

بازیگران:کاوه کاویان  لیلا زارع  افسانه دیهیم

فیلم در باره پسری است به نام سهراب(با بازی کاوه کاویان)که بعد از حدود ۱۰ سال به ایران بر میگرده چون به قول خودش دلیلی برای موندن نداشته...و چون موقع رفتن به کسی خبر نداده بوده همینطور هم وقتی بر میگرده به خانواده خبر نمیده.در جریان فیلم داستان ایطور پیش میره که سهراب شاگرد عکاسی بوده به اسم هوشنگ که بعد به حال و هوای خارج ایران رو به رغم مخالفت پدر و مادرش ترک میکنه...سهراب عاشق دختری بوده و بعد از چند سال سهراب بهش پیشنهاد میده که از طریق دوستش از مرز رد بشه و به سهراب(که معلوم نشد کودوم کشور)  برسه و اونجا ازدواج کنن که البته تو مرز توسط قاچاقچیان انسان کشته میشه...به این ترتیب سهراب برای دیدن استادش هوشنگ بعد از ده سال با روحیه ای بسیار بد به ایران بر میگرده و بعد از اینکه در ایران با منزل استادش تماس میگیره تازه متوجه میشه که اون فوت کرده و دخترش از این حادثه ضربه سختی خورده طوری که به روشنایی و صدای زنگ تلفن یا در خونه به شدت حساس هست اونقدر که تعادلش رو از دست میده و سر درد های عجیبی باعث میشن بدنش فلج بشه و مدت هاست توی یک اتاق تاریک زندگی میکنه.با این اوصاف سهراب به دیدن همسر استادش میره که با صحبت های اون و دیدن ارغوان(با بازی لیلا زارع) تصمیم میگیره بهش کمک کنه...

فیلم نگاهی عمیق به جامعه داره و با ریز بینی خاصی مسایل رو پوشش میده..از ریتم قابل قبولی هم برخورداره همون اوایل فیلم هم من به متین گفتم که بودجه فیام محدود بود و  واقعا در عین سادگی و در جاهایی با بازی گرفتن از نابازیگران تونسته بود اثر قابل قبولی رو خلق کنه...جالبیش اینجا بود وقتی  که ارغوان به سهراب گفت میخوام ببینم دنیای بیرون چه خبره و سهراب تصمیم گرفت از خیابونهای شهر فیلم تهیه کنه...اول تو تاکسی بود و یه نفر اومد به زور شیشه ماشین پاک کرد و راننده هم دو زار کف دست طرف گذاشت چند ثانیه بعد هم دختری با التماس میخواست آدامس هاش رو بفروشه و زودتر به مدرسه اش برسه....این بدتر روحیه اش رو خراب میکنه...سراغ هر موضوعی میرفت به نحوی پشیمون میشد و از اول فیلم میگرفت...طرف های مقابل هم تا میفهمیدن طرف یه دختره شروع میکردن با توجه خاصی به دوربین حرف زدن تا ارغوان ببینه و از خونه بیرون بیاد....هر کس در مورد تاریکی نظرات جالبی داشت و باعث شد آخر سر ارغوان بگه:سههراب...پرده رو بکش کنار میخوام ببینم آفتاب چه رنگیه؟

هر چند دیدن این فیلم باعث شد بلیط فیلم "شیوه های مردن" محصول ۲۰۰۴ کانادا بهمون نرسه اما کار قابل قبولی بود...داستانی پر امید...کم خرج...روان...هر چند که اگه کمی هم بیشتر برای این پروژه سرمایه گذاری بیشتری میشد میتونست خیلی موفق تر باشه حتی طرحش به قول متین قابلیت تئاتری شدن رو هم داشت و میشد یه نمایشنامه خوب ازش در اورد.

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 9 بهمن1384 توسط مرد بارانی
روزهای اول و دوم و کمی هم سوم تقریبا جشنواره بی رمق بود .نه تنها ما بلکه خیلی از کسایی که اهل فیلم و جشنواره بودند درگیر امتحانات و مشغله بودند اما از بقریبا از روز سوم و دیگه روز چهارم کم کم سر و کله هاشون پیدا میشد و به هر قیمتی بود خودشون رو به جشنواره میرسوندن.منم امسال با افساید و کارگران مشغول کارند جشنواره رو شروع کردم و بعد هم رفتم سراغ جشن یکصد سالگی سینمای چین و فیلم های گشت کوهستان و خانه خنجرهای پران رو دیدم.فیلم تقاطع هم که اصلا تو برنامه نبود بالا خره خودش رو رسوند به جسنواره و توی سانس آخر سینما فلسطین و بهمن اومده بود.حاتمی کیا هم بعدش بازم طعم خوش برداشت های خوبش رو از جنگ بهمون چشوند...

چون به قول منتقدین سینمای ما یک سینمای آرمان خواه هست پس ما همیشه میخوایم که بهتر باشیم و از اینرو اول از فیلمهای ضعیف که به نظرم اومد شروع میکنم.این وسط بین فیلمهایی که دیدم ضعیف ترینشون فعلا کارگران مشغول کارند هست.اولش در باره اش خیلی شنیدم و مجله فیلم هم کلی ازش تعریف کرده بود واینکه یک کارگردان جسور هست و همینکه خودش رو تو این شرایط در جشنواره مطرح کرده خودش جای تحسین داره و فیلم اولش هم آبادانی فیلم جون داری بود با ریتم خوب که منتقدان رو راضی کرده بود و اما

کارگران مشغول کارند....

بازیگران:آتیلا پسیانی.محمود کلاری.امید روحانی.فاطمه معتمد آریا.رضا کیانیان.مهناز افشار.احمد حامد.

بر اساس طرحی از:عباس کیارستمی

کارگردان :مانی حقیقی

داستان از اینجا شروع میشه که چهار دوست قدیمی از راه اسکی قصد برگشت به تهران رو داشتند(آتیلا پسیانی.محمود کلاری.احمد حامد.امید روحانی) که با یک تخت سنگ که از لحاظ فیزیکی شکل عجیبی داشت و تقریبا لبه پرتگاه بود مواجه میشن.اولش محسن(محمود کلاری)  که برای دستشویی کردن پیاده شده بود و داشت میترکید به قول خودش متوجه این سنگ شد و بعد هم مرتضی(آتیلا پسیانی) رو صدا میکنه و به این ترتیب بقیه هم میان که ببینن چه خبره...هرکس یه نظری میده و یکی میگه این ریشه تو زمین داره یکی میگه نه به کوه بالای جاده متصل هست و یکی هم میگه همینجوری اینجاست و هیچ چیزم بهش وصل نیست.خلاصه این ها تصمیم میگیرند که سنگ رو به پایین دره که آبی هم اون پایین جریان داشت پرتاب کنند.بعد از یه مدت هم سر و کله مینا(فاطمه معتمد آریا) از دوستای دوران دانشکده و سحر(مهناز افشار) نامزد جدید محسن که سن پدرش از محسن ۲ سال بیشتر بود پیدا شد..بعدهم یک نفر که دنبال دوستش که کسی نبود جز رضا کیانیان میگشت  به اون جمع اضافه شد و در آخر هم رضا کیانیان با یه زانتیا مشکی و کلی سر و صدای سیستم صوتی به اون جمع پیوست.هر کس قصد داشت با شیوه ای اون سنگ رو به قعر پرتگاه بندازه.که آخرشم مرتضی انقدر بیل زد تا زیرش خالی شد و افتاد جالب اینجا بود که آخر فیلم با برد ایران در مقابل ژاپن همراه شد که انگار تداخلی با فیلم برداری داشته.

نکات منفی که به نظرم اومد اینها بودند:

۱)اولا تصویر برداری کار به نظرم مبتدیانه اومد و تصویر زاویه های کور زیادی داشت و از نمای نزدیک هم چندین بار کادر رو خوب نبسته بود کلا کیفیت تصویر پایین بود و فکر نمیکنم بشه به امکانات سینما ربطش داد چون سینما فلسطین بالاخره یکی از بهترین سینما های تهران هست.

۲)به نظرم مانی حقیقی لازم نبود این همه بازیگر گرون قیمت رو دور هم جمع کنه برای اینکه بخوان یک سنگ رو به پایین پرت کنند میشد با چند تا نا بازیگر یا سیاهی لشگر هم این کار رو کرد اگر دغدغه کارگردان پرت شدن اون سنگ به پایین  و ارائه راه حل های موجود بوده باشه

۳)محتوای فیلم کلا به نظرم خیلی سطحی اومد هر چند که چند تا دیالوگ درست و حسابی تو فیلم بود مثل اینکه مینا به محسن گفت :عشق شهامت میخواد.آدم باید عاشق عیب های طرف باشه نه حسن هاش.اما بازم این نکته رو به من گوشزد کرد که اول ببین متن کار کی هست بعد برو سراغ کارگردان و بازیگر

۴)محمود کلاری که همه میدونیم بی شک یکی از بهترین فیلم بردارها و مدیران فیلم برداری هست اما باید بگم که هرچی در زمینه تصویر برداری تبحر داره اما بازیش تو این فیلم به همراه احمد حامد خیلی تو ذوق میزد و خیلی غیر طبیعی کار میکرد و دیالوگ ها رو میگفت.

۵)نمیدونم هدف مانی حقیقی چی بود از اینکه هر مرد میانسال پولدار رو با دو سه تا دختر جوون که اهل اسکی هم باشند رو نشون بده که حالا معلوم نبود چه نسبتی با هم داشتن ولی هر چی بود خانواده نبودند

حالا خودتون قضاوت کنید.

پ.و(پا ورقی:در مورد تئاتر هایی که رفتم :حکایت نا تمام آن زن خوشبخت و دو دلقک و نصفی و احتمالا فنز باز هم خواهم نوشت اگر فرصتی بود)

ارسال در تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1384 توسط مرد بارانی
تو یکی از روزهای تابستون بود که داشتم از تئاتر شهر رد میشدم و طبق معمول به بیلبوردهای نمایش ها نگاه میکردم که با دیدن یک اسم متوقف شدم:فنز.

نام بازیگران رو که میخوندم هیجانم بیشتر میشد :پرویز پرستویی .حبیب رضایی. مهتاب نصیر پور و...

باز هم محمد رحمانیان نویسنده و کارگردان.

افسوس از اینکه این تابستون حسابی سرم شلوغ بود و پیش فروش رو از دست دادم.اما بالاخره با یکی از دوستان صمیمی مصمم شدیم که یک روز تابستانی اواسط مرداد از اول صبح توی صف وایستیم تا ساعت ۴ که بلیط ها فروخته میشدند..همون ساعت ۸ که من اونجا بودم ۲ نفر جلوی من بودند...البته ما قبلا تجربه تو صف وایسادن رو داشتیم...اونم تو سرمای بهمن ماه و برای جشنواره ۲۳ فجر و خب با داستان هایی که پیش اومد و تاخیر در نمایش و بدون صندلی بودن ما بالاخره تونستیم این نمایش رو ببینیم...از بازی بازیگران گرفته تا موسیقی و نور پردازی همه چیز عالی بود و حسرت یکبار دیگه دیدنش به دل موند..تا همین پریروز که جدول نمایش های تئاتر جشنواره رو میدم و با دیدن نام "فنز" از جام پریدم!!فنز باز هم از ۴ بهمن تا ۷ اجرا میشه و اینبار در تالار وحدت ساعت ۱۹:۳۰ که به طور حتم هم فضای مناسب برای دکور نمایش هست و هم تماشاگران بیشتری میتونن از این نمایش دیدن کنند.

در ضمن از ساعت ۱۰ به احتمال زیاد بلیط ها پیش فروش میشن.

fans

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ