![]()
ملودی شهر بارنی داستان عشق است.عشق های زیبا .عشق های دوران کودکی.عشق به شهری بارانی.رشت.شهری با بام های سفالی.کوچه های سنگفرش شده.درشکه های دو اسبه.خیابون های مه گرفته.بوی نون تازه.درخت های باد رنگ.چتر های باز.زمین های خیس.بستنی کالیفرنی تو سرمای بارون.کافه های ادبی.همه و همه...نوشته استاداکبر رادی و مثل خیلی کار های قبلی با کار گردانی استادهادی مرزبان.
داستان در مورد جوانی به نام مهیار (با بازی زیبای "اصغر همت") است که در رشته حقوق و علوم قضایی دانشجو هست و بعد از هفت سال از شهر لوزان سوئیس به رشت در ایران آمده تا کمی با خانواده بر سر موضوع فوت پدرش یعنی جناب آهنگ با بازی "علی رامز" همدردی کند.آن هم بعد از مراسم شب هفت و چهلم.
زمان سالهای بعد از جنگ جهانی دوم بود.مهیار برادری دارد به نام بهمن( با بازی"دانیال حکیمی")که بعد از سالها به صحنه تئاتر بارگشته.فردی بسیار مغرور و خود خواه و طرفدار اندیشه های هیتلر و نظام فاشیست و همینطور هوگل و نیچه .و چون یک ارباب زاده هست خودش رو از همه برتر میدونست.جوری که خانم جان رو (با بازی فرزانه کابلی) راضی کرد تا مهیار رو وادار کنه تا در رشت بمونه تا بلکه بیاد و تو خونه سر خیابون بیستون اقامت کنه تا سیروس ( با بازی زیبای "علی بی غم") مجبور به ترک اونجا بشه و با یه پدر علیل (مسلم با بازی "مسعود حشمت") و خواهر معلمش با سر افکندگی در اتاق خدمت کار خونه یعنی میر سکینه (با بازی جذاب زندیش حمیدی) اقامت کنن و میر سکینه هم که همه اش از درد زانو و باد غلنج ناله میکنه و جوونیش رو تو این خونه گذرونده دیگه حسابی پیر شده و بهتره که از این خونه بره.مسلم خدمت کار که تو تیمچه کار میکرد.سیروس به شدت از نازیسم و هیتلر متنفر هست و در سرتاسر نمایش شاهد رد و بدل شدن و بگو مگو کردن سر این موضوع با بهمن هستیم.بطوری که انگار نه انگار که آن شب مهمانی در منزل هست که بعد از هفت سال به ایران آمده تا آنها را ببیند.موضوع تقریبا با یک بحث کلیشه ای آغاز میشه که در مورد ارث و میراث به جا مانده از مرحوم آهنگ هست و اینکه منزلی که مسلم و سیروس به همراه گیلان (با بازی "صبا کمالی") در آن سالهاست زندگی میکنن و اکنون به مهیار ارث رسیده تکلیفش چیست؟
آیا مهیار در ایران ماندنی هست؟اونم توی شهر بارانی یعنی رشت؟پس لوزان چی میشه؟کنفرانس های حقوقی؟کانون وکلا؟
از طرفی مرحوم آهنگ به خیالش میاد و خاطرات دوران کودکی اون رو تو همون خونه قدیمی و کوچه پس کوچه هایش زنده میکند و از طرف دیگر گیلان دختر رعیتی که وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشت و جارو به دست میگرفت تا خونه به اون بزرگی رو تمیز کنه و مهیار از خجالت و شرم از خونه میزد بیرون تا شاهد این صحنه ها نباشه.همون گیلان که با پیشبند پیچازی وارد میشد و صبح های زمستون سرد دست مینداخت و تخم مرغ های گرم رو از زیر مرغ ها ور میداشت برای صبحانه همان گیلان که خود مهیار همراه ماری (با بازی نادیا فرجی) خواهرش به دبیرستان فرستاد و باعث شد که هر دو معلم شوند.
اکنون آنقدر زیبا شده بود و آنقدر حرف های محکمه پسندی میزد که در پیشگاه هر عدالتی به جایگاه حق تکیه میزد که کم کم دچار تردید میشد.چرا له عدالت را داشت توی جمع کردن اعانه گیلان برای بچه هایش یعنی هفده دانش آموز کلاسش که پای برهنه به کلاس می آمدند نمیدید؟چرا عدالت رو فقط توی دانشگاه شهر لوزان و مجامع بین المللی میدید؟چرا های بی شمار...
البته هر چند که خود من هم دیر به دیدن این نمایش رفتم اما اگه اهل تئاتر هستین این هفته آخر رو از دست ندهید.
.jpg)

