تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
داشتم توی وبلاگ ها گشت میزدم که به ذهنم رسید ببینم مجریان تلوزیونی وطنی هم وبلاگی برای ارتباط با مردم دارند یا نه؟

اول از همه هم همین فرزاد حسنی به ذهنم رسید.و خب نتیجه هم مثبت بود...البته نمیشه مطمئن بود که شخصا خود فرزاد حسنی این مطالب رو تو وبلاگش مینویسه ولی فعلا تنها سر نخ من که ازش همینه.

من از همون اوایل کارش رو دنبال میکردم. مسافری از هند که زیاد نقش پر رنگی نداشت اما بعد کوله پشتی رو که اجرا داشت توانایی هاش رو دیدم.یکی از دوستانم فیلمبردار هست یا به قول خودشونCamera Man و  تو برنامه نیمه کاره ماه رمضان فیلمبرداری اون کار رو به عهده داشت.اون برام تعریف میکرد که حسنی آدمیه که خیلی رک حرف میزنه و یکم از چهارچوب هایی که براش تعیین شده فرا تر میره و خیلی هم اهل مطالعه هست و در هر زمینه ای اطلاعات به روز و قابل قبولی داره تا جایی که میتونه بشینه و سر موضوعی که تخصص داری باهات تبادل نظر کنه....

من نظر خاصی در موردش ندارم و یک نظاره گر هستم.نه ازش خوشم میاد و نه ازش تنفر دارم.اما به نظرم تو ی مجری گری که موفق بوده و تو بازی گری هم قابل قبول بوده.

حالا این وبلاگ فرزاد حسنی و قضاوت و نظر دهی هم از خودتون.کار جالبی هم که فرزاد داره میکنه اینه که میخواد ارتباطش رو با مخاطبین به صورت بی واسطه و مستقیم اونم از طریق اینترنت و یا تلفن برقرار کنه.شاید امتحان جالبی باشه برای کسانی که قبولش دارن.

فرزاد حسنی

ارسال در تاريخ شنبه 28 آبان1384 توسط مرد بارانی
روزهای پاییزی قشنگی هست.

 میتونی هر لحضه که دلت خواست شال و کلاه کنی و بزنی بیرون.

دستهات رو توی جیبهات مچاله کنی.تو پیاده رو های خیابون ولیعصر قدم بزنی و پا هات رو روی برگ های رنگ و وارنگ بذاری.

نفسهای عمیق بکشی. هر وقت هم که سردت شد بری یه کافی شاپ و یه شیر نسکافه داغ سفارش بدی.همون طور  فنجون رو جلوی صورتت بگیری و گرم بشی.

یا اینکه یه فنجون چای داغ رو توی دست هات بگیری و پشت پنجره وایسی و خیابون رو نگاه کنی.وقتی هوا ابری میشه میتونی بغض کنی و منتظر شی تا بارون آسمون هم بغضش بترکه تا باهاش گریه کنی .همه اینها برامون زیباست.

خیلی ها هم هستند نه شعر باز باران با ترانه...رو شنیدن...نه از بارون خوششون میاد و نه خیلی چیز های دیگه....کارتن خوابها....

نمیدونم چرا روز به روز هم وضعشون بد تر میشه هم به تعدادشون اضافه میشه...تو روزنامه هم خوندم که ۳۱ درصدشون به هپاتیت و ایدز مبتلا هستن...بد تر از این هم میشه....یکبار دیگه هم در مورد کودکان خیابانی بود که بهمن پارسال وفتی برف شدیدی اومد یادمه از پسر خاله ام که پزشک هم هست شنیدم چند تاشون رو که از فرط سرما بی حرکت یه گوشه افتاده بودن , مردم به بیمارستان اونها  منتقل کرده بودن که متاسفانه چند تا شون هم فوت کرده بودند..آره همین بهمن ماه پارسال بود....حالا الان کارتن خوابها...نه میخوام وارد بحث سیاسی موضوع بشم و نه اینکه میخوام وارد این موضوع بشم به طور کامل ...ما اونقدر مردمی رو داریم که بدون هیچ امیدی زندگی میکنن که اگه بخوام به همشون بپردازم میشه مثنوی هفتاد من .همین روز مادر امسال یه برنامه به صورت زنده از شبکه ۲ ساعت ۷ بعد از ظهر پخش شد که به زنان سر پرست خانوار اختصاص داشت....چه زنهایی بودن که با یه شوهر مریض و چند تا بچه تا سه شیفت کار میکردن جوری که شوهر مریضش از فرط شرمندگی زنش خود کشی کرده بوده و خیلی خیلی مسایلی از این دست....نمیدونم مردمی که کنار ما تو این جامعه...همین کشور...زندگی میکنن....با این سختی ... رسیدگی به این ها مهمتر هست یا بررسی وارد کردن چای و تصویب لوایح گوناگون در مجلس؟

به نظرت راست نیست که میگن از این و اون نیست....از ماست که بر ماست؟


پ.ن:مدتی بود که فرصت آپ کردن نداشتم و یا اگر هم میومدم برای آپ کردم سرور بلاگفا دچار مشکل بود.این هم دلیل تاخیر نسبتا طولانی

 

کارتن خوابها

ارسال در تاريخ دوشنبه 23 آبان1384 توسط مرد بارانی
استادی داریم که تکه کلامش اینه:

"برای رسیدن به هرچیز باید چیزی رو از دست بدهیم"

جمله تلخی به نظرم اومد و سعی کردم ازش دوری کنم.اما فکرش از سرم بیرون نمیرفت.تا اینکه کم کم دارم به این نتیجه میرسم که حق یه جورایی با استادمونه.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 12 آبان1384 توسط مرد بارانی
خب شبهای قدر امسال هم تموم شدن.تا سال بعد معلوم نیست چه اتفاقاتی برامون می افته که باز هم این شب ها باشیم.امیدوارم که باز هم دور هم باشیم .برای همتون دعا کردم.

در ابتدا باید از نظرات یکی از خوانندگان وبلاگم که خیلی نظرات بجا و خوب و با دقتی میدن تشکر کنم که با نام "ستایش"در اینجا کامنت میگذارن.ایشون همه مطالب منو با دقتی خاص میخونن و این رو میشه از نظرات موشکافانه ای که میدن فهمید.ازشون ممنونم.

هوا داره سرد تر میشه.همیشه فصل های پاییز و زمستون رو بیشتر از بقیه دوست داشتم.تو این هفته کتابی رو که قبلا تعریفش رو شنیده بودم و تو وبلاگ "خانم لاله صبور" با عنوان "ساحل افتاده" باز هم باهاش آشنا شدم رو از کتابفروشی همیشگیم تو خیابون انقلاب خریدم.تغییر دکور زیبایی داده بودن بعد از مدت ها.همیشه دوست داشم به شیوه سنتی کتاب مورد نظرم رو پیدا کنم.یعنی بین قفسه های کتاب ها چرخ بزنم.بوی کاغذ وجلد نوی کتاب ها مستم کنه. از سرچ کامپیوتری اصلا خوشم نمیاد.کتاب سلاخ خانه شماره پنج رو خریدم. نوشته کورت ونه گات.یک سر هم به فروشگاه جدید مرکز موسیقی بتهوون زدم.خیلی کوچیک تر شده بود و اون نظم سابق رو یه جورایی از دست داده بود.Cd موسیقی آهنگساز معروف ایتالیایی Vivaldi  رو گرفتم.چهار فصل رو.اکثر موسیقی دان ها آلبومی به این اسم دارن.آهنگهای زیبا و ملایمی داشت که آرومم میکنه.شما هم اگه اهل موسیقی کلاسیک هستین حتم دارم که خوشتون میاد.امروز یک فیلم هم دیدم.از میون یک عالمه DVD هایی که روی هم تلنبار شده و وقت درست حسابی پیدا نمیکنم تا نگاهی بهشون بندازم.از میون اونها فیلم Jacket رو انتخاب کردم.ماجرای فردی بود که دچار توهم شده و در زمانهای مختلف سیر میکنه از سال ۱۹۹۱ تا سال ۲۰۰۷ . فیلم های 21 Grams و یا Invisable هم دارای این از هم گسیختگی زمان بودند اما Jacket بطور آشکار این آشفتگی رو نشون میده که پیشنهاد میکنم اگه از این فیلم ها خوشتون اومده  ژاکت رو هم ببینین.کاش همه میتونستیم مثل جک(شخصیت اصلی فیلم) از این چند پاره گی زمان به بهترین شکل استفاده کنیم.بدم نمیومد مثل جک زمان مرگم رو میدونستم.ترس و هیجان جالب و عجیبی به آدم دست میده.داستان کلی فیلم و در ادامه اوردم که اگه خوایستید میتونید بخونید.تو این فیلم هم باز میفهمیم که عشق هیچ چیز و نمیشناسه.حتی چند پارگی زمان رو.ادامه رو بخونید تا با فیلم بیشتر آشنا بشین.

Jacket

 

کار گردان:John Maybury

بر اساس داستانی از: Tom Bleecker & Mark rocco

 با بازی: 

Adrian Brody  و  keira Nightly , Kris Kristofferson

Daniel Craig

 

همیشه دوست دارم تو پاییز ..مخصوصا پنج شنبه ها..یه فیلیمی ببینم که حسابی جذبش بشم.. امروز هم یکی از اون پنجشنبه های دلچسب پاییزی بود و بعد از مدتی بالاخره فرصت پیدا کردم که یکی از چندین و چند فیلمی که ندیدم رو ببینم.اسم فیلم Jacket (ژاکت)  بود.اسم جالبی بود این شد که از بین اونها این فیلم رو انتخاب کردم و خب چون یکم هم سردم شده بود حس کردم میتونه گرمم کنه.فیلم و پلی کردم و رفتم سر جای همیشگیم نشستم.پتو رو هم کشیدم رو زانو هام چون سردم شده بود.فیلم از جنگ عراق شروع شد.درگیری های امریکا تو عراق که به سال ۱۹۹۱ بر میگشت.مدام صحنه های فریاد امریکایی ها بر سر مردم نظامی و غیر نظامی که یا فحش میدادن و یا میگفتن دستهاتون رو ببرید بالا تو حالت سبز رنگ که دوربین دید در شب نشون میداد . مدام سر و صدای انفجار و تیر اندازی .صحنه های جنگ با سخنرانی فرماندهان جنگی توی کاخ سفید قاطی شده بود .توی این همه سر و صدا و شلوغ پلوغی جنگ صدای بسیار آرام بخش پیانو ضمیمه صحنه ها شده بود.انسانها آرام میمردند.

 -اون تو بچه هست. -این مشکل ما نیست.-هیچ کدوم اینها مشکل ما نیست.

  سر بازی به اسم "جک استارکس" با بازی "آدریان برادی"(بازیگر فیلم پیانیست که اون فیلم رو هم خیلی دوست دارم...این بازیگر انگار ساخته شده برای بازی تو صحنه های برفی و یخبندون)که شخصیت اصلی فیلم هست بر اسر شلیک گلوله که توسط یه پسر نوجوون عراقی به سرش به زمین می افته.سریع اونو به واحد پزشکی انتقال میدن و خب دکتر ها فکر میکن که جک مرده.

-اولین باری که مردم ۲۷ سالم بود.همه جا سفید بود.

از همینجا فهمیدم که باید فیلم جالبی باشه.پرستار متوجه میشه که جک داره پلک میزنه به پرستار دیگه میگه و اون  هم جواب میده قبلا مرده.اما هردو متوجه این جریان میشن و دکتر خبر میکنن.

جک بر اثر یک شوک دچار فراموشی شده بود.هیچ چیز یادش نمیومد.و نتونسته بودن هیچ فامیل یا آشنایی پیدا کنن تو امریکا که جک رو بشناسه. دوازده ماه بعد با وعده اینکه" بهت کمک میشه" جک رو فرستادن به امریکا.در حال قدم زدن تو جاده بود.جاده ای که حسابی یخ زده بود و اطرافش هم سپید پوش بود.

یه وانت سفید و آبی شورولت قدیمی یه گوشه خراب شده بود.یه مادر با دختر کوچکش هم کنار ماشین رو برفها نشسته بودن.دخترک میگه:ماشین ما روشن نمیشه.جک سعی میکنه کمک کنه و ماشین رو روشن میکنه اما مادره که اسمش جین بود جک رو از خودشون دور میکنه و دخترک هم پلاک های شناسایی جک رو ازش به عنوان یادگاری میگیره.

جک به راه خودش ادامه میده و یک راننده بیوک سوارش میکنه و اتفقاتی می افته که راننده کلانتری که بهشون دستور ایست داده بوده رو میکشه.

دادگاه تشکیل میشه.جک بازهم چیزی به خاطر نمیاره.به دلیل اختلال روانی به عنوان "مجرم روانی" به یک بیمارستان روانی فرستاده میشه.بازهم بهش میگن :"بهت کمک میشه".

توی فیلم رنگها همه سرد هستند.جوری که بیش از اون سرمایی که تو فیلم هست

به آدم منتقل میکنه.

جک وقتی به بیمارستان منتقل میشه ابتدا بعد از مصرف دارو ها و آرام کننده های مختلف یک شب  به سراغش میان تا برای اولین بار ژاکت رو تنش کنن.اول یه دارویی بهش تزریق میکنن و بعد هم به کمک پرستار ها به سمت زیرزمین بیمارستان منتقل میشه.

ژاکت از جنس یه پارچه محکم بود که جک رو داخلش پیچیدن و با تسمه های اطرافش محکم کردن و داخل یک سینی فلزی کشویی  که با یه دسته برای تنطیم ارتفاع تخت بود و میچرخید و صدای قیژ قیژ بدی داشت گذاشتن و به یک کشو که شبیه سرد خونه بود فرستادند و در رو روش بستند.

جک مدام ناله میکرد.یکدفعه صحنه هایی از جنگ یادش اومد...صحنه تیر خوردنش...همه اینها تو مردمک چشمش بود...سه ساعت تمام اون تو بود...

جک اولین بار تو بیمارستان با مردی به اسم رودی مکنزی آشنا میشه که ظاهر کاملا منطقی و آرومی داشت و به گفته خودش ۳۰ بار سعی کرده بود که زنش رو به قتل برسونه اما نتونسته بوده و زنش هم اونو به اینجا منتقل کرده بوده.

 

بار دوم که ژاکت رو پوشید توی توهم به زمانی دیگری رفت.کنار پمپ بنزینی ایستاده بود.دختری از در فروشگاه بیرون اومد و به سمت یه ماشین رفت.یه جمس قدیمی بود.کمی جولوتر رفت و باز برگشت و شیشه رو پایین داد در حالی که بخار هوا از دهنش بیرون میزد گفت:انگار یادت رفته که امشب شب کریسمس هست.الان و اینجا تاکسی گیرت نمیاد.جک با دختر به خونه اش میره و وقتی که بعد از شام اون به خواب میره جک مشغول دیدن آلبوم عکس میشه که ناگهان عکسی میبینه.همون مادر و دختری که ماشینشون خراب شده بود و کمکشون کرد.

بعد میبینه که پلاک های شناسایی اش هم که به دخترک داده بود به دیوار آویخته.

شتابزده دختررو صدا میرنه.

جدا کارگردان تو انتخاب بازیگر حرفه ای بود چه شباهت بی نظیری بین اون دختر و دخترک ابتدای فیلم بود(یکبار دیگه هم همچین شباهتی رو تو فیلم

Gangs Of The NewYork  دیده بودم.شباهت دی کاپریو با نقش کودکیش.)

تازه اونجا بود که فهمید در سال  ۲۰۰۷ هست.به دختر گفت من جک استارکس هستم.دختر هم گفت اون مرده.سال ۱۹۹۳ مرده.

تواین فیلم جک مدام در زمان سفر میکنه.از زمان مرگ خودش با خبر میشه.از آینده ای که برای اطرافیانش اتفاق می افته.برای دکترش.پرستارش و اون دختر یعنی "جکی".زمان کمی داشت اما به همه کمک میکنه.به پرستارش میگه که پسر دوست تو یعنی "بابک یزدی"(اسم و فامیلش به ایرانی ها میخوره)صرع داره و کند ذهن نیست و با الکترو درمانی خوب میشه.پیش مادر جکی یعنی جین میره و طبق گفته جکی تو سال ۲۰۰۷ میگه تو بر اثر سیگار کشیدن میمیری و دخترت برای گذران زندگی مجبور میشه که پیشخدمت بشه.و توی یک نامه همه چیز و توضیح میده.به دکترش میگه این روش تو جنایت هست.ما هیچ وقت تورو فراموش نمیکنیم و یک روز شکارت میکنیم چون تو هم میمیری یک روز.بهتره که این روش رو بگذاری کنار.وقتی با جکی در سال ۲۰۰۷ دنبال دلیل مردن خودش بود متوجه میشه که بر اثر ضربه مغزی در سال ۹۳ مرده.به مک کینز هم میگه زنت به خاطر یه مرد دیگه تورو ول کرد و رفت و تو هم دو ماه خودت و حبس کردی تا اینکه اومدن نجاتت دادن.مکنزی هم میگه من اینجام چون اونا میگن عصبی هستم.حالا این سوال منه کیه که به زندگیش واقعا نگاه کنه و عصبی نشه ؟ یعنی زندگی کی میتونه انقدر خوب باشه؟(دیالوگ های جالبی بود که من و تو فکر میبرد و باعث میشد پاهم رو بیشتر جمع کنم و تو پتو فرو برم از شنیدنشون احساس سرمامیکردم ).

در آخر هم پرستار به حرف جک گوش کرد و تونست با الکترو درمانی بابک رو درمان کنه.

اما جک در روزی که قرار بود بمیره وقتی از ماشین پرستار پیاده شد پاش لیز میخوره و پشت سرش زمین میخوره و خون راه میوفته.پرستار و دکتر سریع میان و بلندش میکنن.در لحظه لیز خوردن صحنه تیر خوردنش و به یاد میاره و زمین میخوره.اون فقط اصرار داشت که اونو تو ژاکت بپیچند و به داخل کشو منتقلش کنن.باز هم به سال ۲۰۰۷ برگشت.همون پمپ بنزین.اما این بار روز بود.همون دختر یعنی جکی از فروشگاه بیرون اومد اما بسیار خوش لباس تر و زیباتر.رفت سمت ماشین. ماشینش هم یه فلکس واگن مدرن بود. نه اون جمس قدیمی و بزرگ.

کمی جل. رفت و باز دنده عقب اومد و پنجره و پایین داد و پرسید:چطوری؟

جک هم گفت خوبم.

گفت میخوای تا جایی برسونمت؟

جک هم گفت همیشه اینو دوست دارم .وقتی سوار شد و حرکت کردند موبایل جکی زنگ خورد که مادرش بود و جکی هم گفت که داره میره سر کار.کریسمس رو هم بهش تبریک گفت و گفت که شب هم دور هم هستن و خودش و میرسونه.نور آفتاب به داخل ماشین میتابید و جکی خوشحال از اینکه تونسته بود خیلی چیز هار و به جز مرگ خودش رو تغییر بده.چون هیچ کس هرگز بهش نگفت که اون کجا و کی ضربه مغزی میشه.هیچ کس.

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 5 آبان1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ