تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

شب های قدر فرا رسیدن

قرآن در این شب نازل شد

راستین ترین کتاب

حس عجیبی دارم تو این شب ها

میگن گریه کردن برای علی

کوچیک کردن اونه

اون بزرگ مرد تاریخ اسلام هست

باید خون گریه کرد

به حال روزها و مردمانی

که علی رو از یاد برده اند

زیبا ترین دعا رو هم میخونم

جوشن کبیر

 

ارسال در تاريخ شنبه 30 مهر1384 توسط مرد بارانی
امروز تا نزدیکی های افطار کلاس داشتم.هر چند که روزه بودم و خیلی هم تشنه و گرسنه اما چون این استادم رو خیلی دوست داشتم اصلا خسته نشدم.استادی بود که در همه زمینه ها اطلاعات قابل قبولی داره و به همه هم بدون چشم داشتی عرضه میکنه و خیلی هم به هواپیما و صنایع هوایی علاقه منده جوری که خودش بصورت جداگانه گواهینامه پرواز با چند مدل هواپیما رو اخذ کرده....بگذریم...

امروز چون دیگه حدود ساعت ۵ بود که کلاسم تموم شد سعی کردم همه راه رو با تاکسی برم که تا دقایقی بعد از افطار برسم خونه حد اقل..تاکسی اول که مثل همیشه سریع پیدا شد و سوار شدم...ولی مسیر بعدیم یکم بد مسیر بود و سخت ماشین گیر میومد....این شد که سعی کردم با اولین ماشینی که اومد برم...یکم گذشت تا یه ماشین نگه داشت بالاخره...سوار شدم...یه پیکان خیلی قدیمی و داغون بود که توش خیلی هم صدا میداد...بلا فاصله بعد از سوار شدن فهمیدم که راننده و بغل دستی اش که جلو نشسته بودن با هم دوستن...هر دوشون تو مایه های ۲۵ تا ۲۸ ساله بودن یا حد اقل چهره هاشون اینطور نشون میداد....راننده داشت سیگار میکشید...یکم هم قیافه هاشون ناجور بود و یکم لاتی حرف میزدند

بغل دستی اش گفت:من علی شما رو که دیدم خون تو رگ هام یخ بست...چرا اینجوری شده؟

-راننده:از بس با این شر ها و لاتهای سر خیابون .... ول گشت که اینجوری شد...

چندتا اسم ناجور هم گفت که اصلا از اسم ها میشد فهمید چی کارن...

راننده ادامه داد:به جون مهدی من نمیدونم این چه مرگش شده...ورامین که دانشجو بود بر و روش سفید بود ..تپل مپل ... یه دقه بیرون بند نمیشد و همه اش تو خونه بود...خدمتم که رفت سالم موند...اما نمیدونم چرا برگشت اینجوری شد؟

مهدی(بغل دستی):حمید ببینم نکنه راستی راستی معتاد شده؟اونکه سیگار هم نمیکشید؟

حمید(راننده):معتاد...هه مرد حسابی معتادش کردن...الان به کمتر از کراک (Crack) رازی نیست...همه چیز و هم امتحان کرده

مهدی: من و تو هم همه چیز و امتحان کردیم پس چرا هیچیمون نشد...عرق خوردیم...سیگار کشیدیم...مواد هر جورش بگی مصرف کردیم...از هرویین بگیر تا همین شیشه..مگه یادت نیست دایت برامون میاورد..میگفت فقط یکبار بزنید ببینید چه کوفتیه که پس فردا نرین آلوده بشین....حالا کاش هرویین بود...اما این کراک خیلی ناجوره ..با اون مزه گندش....

-من خیلی تعجب کرده بودم..انگار اصلا حواسشون به من نیست...نمیدونم اما انگار سر درد دلشون باز شده بود و همه چیز و میگفتن....و هر دوشون هم انگار خیلی حرفه ای بودن

حمید:آره بابا..میدونم..ما جنبه داشتیم...الان آقام مثل چی پشیمونه که چرا پول نداد به علی مون که بره مغازه رو را بندازه....والا از من کوچیکتره اما میخواست من و هم بیاره ور دست خودش..تو دانشگاه جزو ۱۰ نفر اول بود...اما همیشه احترام منه بی سواد یلا قبا رو داشت...به خدا مرده واسه خودش...

مهدی:جریان نامزدیش چی شد؟

حمید که چشماش یکم خیس شده بود گفت:اولش که تابلو نبود...باهم نامزد شدن..هرچند خونواده دختره از ما یه سر و گردن بالا تر بودن...اما به خاطر دخترشون که خاطر خواه علی مون شده بود بله رو دادن...

مهدی:خوب بعدش چی شد؟

حمید با یه دستمال صورتش و پاک کرد و ادامه داد:اما بعدش یه بوهایی برد نامزدش....یه شب میان خونه ما با علی...بعد علی میگه من میرم دستشویی و میام اما خیلی لفتش داد ...وقتی اومد نامزدش جولو آقام و نه نه هه به علی مون گفت جیب هاتو خالی کن...همه تعجب کردن اما من فهمیدم که بو برده....علی هم خالی نکرد...بحثشون شد و گریون از خونه زد بیرون....نه نه و آبجیمون هم دنبالش چادر کشیدن سرشون و زدن تو کوچه....

مهدی :پس اونم فهمید آره؟

حمید:آره باباش صبح فردا زنگ زد خونه گفت دیگه دور و بر خونه ما پیداتون نمیشه...راستش بهم بر نخورد....حق داش....دختر مثل دسته گلش رو داده بود دست علی ما....اون الان اگه بهش مواد نرسه هرچی دم دستشه میفروشه...چه میخواد دیگه؟ همین آخری ها هم ضبط ماشین و بلند کرد...من صداشم در نیوردم...

مهدی: حالا قرص از کجا گیر آورده بود؟

-اینجا که رسید حرفشون عرق سردی رو صورتم نشسته بود...یه چیزایی داشتم تو ذهنم حدس میزدم...

حمید:همون فلان فلان شده هایی که مواد دستش میرسوندن...الان من هر چی در میارم از این ماشین باید بزارم کنار واسه خرج دوا درمونش..این ماشین لامصب هم که هر روز یه مرگیش میشه...نمیدونم به کودومش برسم...قرصای نه نه هم یه ماه نخریدم براش...دانشگاه از آبجیمون طلب داره هر چی هم خواستگار براش میاد رد میکنه...من که میدونم چرا....همش واس خاطره جهازش هست...میدونم یه قابلمه هم نداریم که بهش بدیم.....اونم معلوم نیست چه جوریه درسش..زندگیش...هر جا هم که میره سر کار بعد چند ماه ول میکنه...الانم تک و توک میره خونه مردم درس میده به بچه هاشون...آقامونم که ۴ ساعت میره بنگاه املاکی سر کوچه ۲ تا خونه نشون مردم میده و خسته  کوفته میاد میگیره میخوابه...منم که اصلا از زندگیم هیچی نمیفهمم..همش دستم تو دنده و فرمون و موتور این لامصبه....دیگه بریدم...

مهدی:آخه خود کشی چرا...هر اتفاقی هم که افتاده بود نباید احمق میشد..میبردیم ترکش میدادیم..چه میدونم یه دوا درمونی چیزی...بابا خدا روزی رسونه ...

-حواسم پرت شد و یکم جلو تر از اونجای همیشگی پیاده شدم...دلم میخواست باز هم اونجا بودم و به حرفاشون گوش میدادم....خوشحالم نمیکرد حرف هاشون...اما دلم میخواست ببینم کجای این دنیا وایسادم.....رفتم اونور خیابون...حمید هم باز مسافر سوار کرد و دور شد....من به مقصدم رسیدم...اما حمید چی؟مقصدش کجاس؟علی چطور؟

آروم آروم در حالی که جلو پام رو نگاه میکردم با هزاران چرا قدم رنان به سمت خونه رفتم...دیگه افطار بود..صدای اذان همه جا میومد...اما حمید..... هنوز داشت مسافر کشی میکرد.........

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 25 مهر1384 توسط مرد بارانی
قدیم ندیم ها تا اونجایی که من یادمه و برام تعریف کردن دختر و پسره تا قبل از ازدواج همدیگه رو نمیدیدن.پسره اصلا نمیدونست هیکل دختره چجوری ؟چه شکلی؟ همینطور هم دختره...پسره ۱۵ -۱۶ ساله بود و دختره هم ۱۰-۱۲ ساله (حالا  یکم بالاتر پایین تر چه توفیقی داره)خلاصه همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتاد....خیلی ها هم بودن که ۳۰ -۴۰ سالشون بود یه دختر ۱۲-۱۳ ساله رو به عنوان هو بالا سر زن قبلیشون سبز میکردن...خلاصه نهایت عدالت برای مردان برقرار بود...حالا هرچی که بود طلاق توش نبود...یه زمان هر دختری که طلاق میخواست خونش حلال میشد...حالا کی بوده که طلاق میخواسته بماند که چه شیر زنی بوده واسه خودش اون دوران...و یا اینکه کسی که مطلقه میشد با یه نگاه خفت بار همیشه بدرقه میشد...زمان گذشت...دوره زمونه عوض شد...پسر ها با دختر ها قبل از ازدواج نه تنها همدیگه رو میدیدن و هیکل و قیافه همدیگه رو هم پسند میکنن...انواع و اقسام کارهای دیگه هم میکنن...بعد با کلی وسواس انتخاب میکنن.....ازدواج....و فقط هم آمار طلاق رو میبرن بالا...اون قدیم ها که اصلا واژه تفاهم بین زن و شوهر تو فرهنگ لغات ازدواج وارد نشده بود چرا طلاق انقدر کم بود؟ترس....شاید....هر چی که بود طلاق نبود.


پ.ن:ممکنه اطلاعات من ناقص باشه و اینکه  فیمینیسم  نداریم!

 

ارسال در تاريخ جمعه 22 مهر1384 توسط مرد بارانی

بچه ها چه گناهی دارن؟

در غمشون شریک باشیم...

حتی برای یک لحظه...

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 مهر1384 توسط مرد بارانی
ماه رمضون رو دیگه همه جا میشه دید...همه جا میشه حسش کرد...حتی تو مترو...توی ماه رمضون فاصله حرکت بین قطارها هم کمتر شده...برای کاری از سمت ایسگاه امام به سمت ایستگاه حرم مطهر حرکت کردم...مترو مثل همیشه شلوغ بود...اما هرچی از ایستگاه پانزده خرداد به سمت ایستگاه حرم مطهر حرکت میکردیم...مترو خلوت تر میشد...قسمتی از ایستگاه ها تو فضای باز هستند و میشه خونه های اطراف رو دید...من از ایستگاه جوانمرد قصاب متوجه فضای باز شدم...همون ایستگاهی که اسمش یاد آور اون داستان زیباست...خونه ها اکثرا قدیمی هستن...با آجر های تیره رنگ...پنجره های چوبی...و گاهی حصیر هایی که توی بالکن ها آویزون هستند....تو بالکن ها میشه رخت های لباس رو دید...همه چیز قدیمی هست و دوست داشتنی ایستگاه مترو هم تافته ی جدا بافته این سبک خونه هاست..از همه مدرن تر ....فقط دیش های ماهواره کمی نامانوس هستند...دیشهایی که در جهت های مختلف  و روی بام اکثر خونه ها هستن...

ارسال در تاريخ شنبه 16 مهر1384 توسط مرد بارانی
سال هاست که انتظارت را میکشیم و هر سال هم می آیی...هر سال زمانی می آیی که همه به پیشوازت می آیند...همه کسانی که مانند من انتظارت را میکشن...شهر حال و هوای دیگری دارد ...مردم همه با هم به مهمانی خداوند میروند....سفره ای که برای همه گشوده...یکرنگ...یک اندازه...یک شکل..بدون هیچ تبعیض...باز هم سفره های سحر و افطار منتظرمان هستند ....بوی نذری در کوچه به هنگام افطار میپیچد...صدای اذان طنین انداز میشود....همه به خانه ها روان میشوند تا در کنار خانواده به مهمانی خداوند بروند ...رمضان تو آمدی و با خودت عطر عبادت را آوردی...با زمزمه جوشن کبیر در لیالی قدر آمدی...با شب تا صبح زمزمه کردن ها آمدی....رمضان خوش آمدی........

باشد تا همانند سالهای قبل با دستی پر از سوغاتی  ها و برکات این ماه بدرقه اش کنیم.

ارسال در تاريخ دوشنبه 11 مهر1384 توسط مرد بارانی
تو به اندازه تنهایی من زیبایی

                                     من به اندازه زیبایی تو تنهایم...

به دست های چروکیده پیر مرد خیره شده بود. با ظرافت خاصی قلم رو در دست گرفته بود..در میان ابروهایش چین انداخته بود و پیشونی چروکیده اش رو پیر تر نشون میداد..با دقت هم نوک قلم رو تو جوهر میزد و باز ادامه میداد....چشمانش حرکت دست را دنبال میکرد..به چهره اش نمیومد که بخواد از این طریق امرار معاش کنه....کاغذ سفید با این بیت سیاه زیبا تر به نظر میرسید...همانند مادری که کودکش رو در آغوش گرفته باشه متن رو دز آغوش کشیده بود.....مدتی خیره مونده بود..پیرمرد سرش رو بلند کرد و از بالای عینک نگاهی بهش انداخت...لبخندی زد و گفت:فروشی نیست اما اگه بخوای میتونه مال تو باشه انگار بیشتر از من دوسش داری!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ