تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
تنهایی رو همیشه دوست داشتم....چون همیشه بهم سر میزنه....به یادمه......بعضی وقتها سرزده... موقعی میاد سراغم که توی جمع هستم...پیش این و اون...پیش یک عالمه آدم که میشناسمشون...باهم دوست هستیم ....بعضی وقتها هم که به  انتظارش میشینم....خلاصه...از تنهایی خوشم میاد چون بهم وفاداره....همیشه سراغم میاد...دل تنهایی از همه پره یا حد اقل از خیلی ها پره....هر وقت میاد سراغم میگه همه از من بدشون میاد...هیچ کس نمیخواد با من باشه....یعنی تنها باشه...اما من اینو بهش گفتم:خیلی ها دوست دارن لحظه ای هر چند کوتاه رو با تو باشن....

هر وقت تنهایی به سراغم میاد با خودم میگم حتما دلش گرفته و احساس تنهایی کرده....گاهی وقت ها تنهایی هم احساس تنهایی میکنه که به ما سر میزنه....


پنجشنبه ۲۴ شهریور جشن عاطفه ها هست.یادمون نره که مثل هر سال چشمانی چشم انتظار ما هستند.

ارسال در تاريخ سه شنبه 22 شهریور1384 توسط مرد بارانی
بعد از ظهر یک روز پاییزی بود....داشت مثل خیلی از روزهایی که یادش میاد کوچه رو جارو میزد..با نظم خاصی برگ ها رو  گوشه دیوار ها جمع میکرد...در خونه ای باز شد و اون دخترک اومد بیرون..

باز هم مثل خیلی از روزهای دیگه بهش سلام کرد....اما اون جوابش رو نداد ...مثل همیشه فقط نگاهش کرد...با اون چشمهای معصومش...لباس خاکستری تنش کرده بود...با روبانی سفید رنگ به سرش..

باد دست در موهای خرمایی رنگش می انداخت و از این کار لذت میبرد...خم شد و جلوی دخترک زانو زد..دست تو جیبش کرد و یه شکلات بهش داد ...دستی به موهای خرمایی رنگش کشید....و باز هم قطره اشکی گونه هاش رو خیس کرد..گونه هاش مثل کویر تشنه آب ترک خورده بودند.....باد پاییزی گونه های خیسش و چروکیده اش رو نوازش میکرد .....کاش دخترک ناشنوا نبود.

ارسال در تاريخ پنجشنبه 17 شهریور1384 توسط مرد بارانی
داشتم با خودم فکر میکردم...

داشتم با یه قطره آب که روی میز شیشه ای و تیره رنگ کافی شاپ افتاده بود بازی میکردم.با انگشت اینور و اونورش میکردم.همه چیز یادم میومد.انگار همین دیروز بود....

مرد سفارشم رو اورد و روی میز گذاشت.یک فنجون قهوه بود.تو این گرما کمتر کسی پیدا میشد که قهوه سفارش بده. آروم گفت تا نیم ساعت دیگه تعطیل میکنیم.

به نشونه تایید سری تکون دادم و رفتم تو افکار خودم.بازم داشتم با قطره ور میرفتم.یه مدت گذشت دیدم کافی شاپ داره خلوت و خلوت تر میشه.بی خیال فنجون قهوه شدم و پول میز رو دادم و اومدم بیرون.باد گرمی به صورتم میخورد.تو خیابون مردم و میدیدم .با خودم میگفتم اینا.چی؟اینا چشونه که تو خیابون همین طوری قدم میزنن؟

توی راه با خودم فکر میکردم.

یاد اولین روزی افتادم که دیدمش .

آره انگار همین دیروز بود...

ارسال در تاريخ پنجشنبه 3 شهریور1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ