مرد وقتی اومد تو اتاق بهتش زد
یکدفعه چیزهایی که خریده بود
از دستش افتاد.
وای خدایا
تازه همه جارو تر و تمیز کرده بود
قیچی چسب کاغذ های رنگ و وارنگ
این همه آت و آشغال از کجا اومده بود؟
خیلی کلافه شده بود
دختر کوچولوش رو صدا کرد
شروع کرد به داد و فریاد کردن
از همه جا بریده بود
وقتی داشت سر دخترش داد میزد
بدبختی هاش یادش میومدند
راهرو های دادگاه
طلاق
همه و همه رو یادش میومد.
دخترک اشک تو چشماش جمع شد.
مرد هم خسته و کوفته پشت میز نهار خوری نشست
سرش رو میونه دستهاش گرفت...
نفهمید چه مدت گذشت
خوابش برده بود
دخترک یک صندلی رو عقب کشید
و به زحمت پاش رو گذاشت رو اون و رفت روی صندلی
بعد پدر رو بوسید
و گفت
بابا.روزت مبارک.
بعد هدیه ای رو که با زحمت درست کرده بود رو گذاشت روی میز
مرد در حالی که به چشمهای دخترک که از گریه خیس شده
نگاه میکرد لبخند زد
پشیمون شد و اشک دور چشماش حلقه زد
اون همه ریخت وپاش برای اون بود.
برای اون هدیه.

-لعنتی.تو این گرما باید ماشین من زیر آفتاب پوست بندازه اونوقت ماشین این تازه وارد باید زیر سایه هوا بخوره.خیلی ماشینم خوش آب و رنگه خوشگلتر هم میشه.
هیچ وقت دلم نمیخواست سر این مسایل با کسی بحث کنم.هی خودم و میزدم به بیخیالی که بابا ولش کن .بزار با خودش حال کنه.یه دانشجو که نباید با یه کاسب شکم گنده سر پارک ماشین بحث کنه.
چند وقت گذشت.دیگه ناچار بودم ماشین و زیر آفتاب پارک کنم.اون یه بازاری بود که همیشه ظهر به بعد خونه بود.
اما امروز....این روز لعنتی...ساعت ۵ صبح با جیغ و داد دختر اون یارو از خواب پریدم.رفتم کنار پنجره.دیدم داره جیغ میکشه و موبایلشو پرت کرد یه گوشه. مادر بزرگم که چند روزی مهمون ماست(ما عزیز جون صداش میکنیم) چادر سرش کرد و گفت لباسات بپوش ببین این طفلک چشه؟
منم زود لباس تنم کردم و زدم بیرون.گفتم خانوم چی شده؟؟!!دزدی چیزی اومده؟؟اون ماشین لهنتی بابش هم اونجا بود.عزیز جون بغلش کرد و نازش کرد کمکم به حرف اومد و گفت بریم بیمارستان...
من سریع بابامو صدا کردمو با هم رفتیم بیمارستان.وای چی دیدم....اون مرد با یک ماشین تصادف کرده بود و متاسفانه فوت کرده بود.دخترش که غش کرد.همسرش هم فقط جیغ میزد.
یهلحظه دنیا دور سرم چرخید.به زور نشستم روی نیمکت سبز رنگ بیمارستان.سرمو تو دستام گرفتم.صدای مسول شیفت که پرستار ها و دکتر هارو پیج میکرد تو سرم میچرخید.این فکر به ذهنم رسید که مرگ چقدر بی صدا آدم رو تو آغوش خودش میخوابونه.امروز رو برای خدا چه کردم؟؟!!
/06/sign.jpg)
به نظر من آدم ها مثل ستاره ها میمونن
میدوننین که ستاره ها از ما خیلی دورن
میلیونها سال نوری
ستاره ها هم مثل ما آدم ها متولد میشن
و
مثل ما آدم ها میمیرن
درست مثل ما آدم ها به همون جایی بر میگردند که زاده شدند
خیلی از ستاره هایی که ما میبینیم مردند و نابود شدند
شاید میلیونها سال هست که مردند
اما بخاطر فاصله خیلی زیاد ما با اونها هست
درست مثل آدم ها
خیلی از آدمها رو ما میبینیم که لبخندی بر لب دارند
اما سالهاس که از درون مردند
و ما
ما به خاطر فاصله زیادمون با اونها فکر میکنیم که هنوز زندن
چون اونها رو میبینیم.
اما اینطور نیست
اونها سالهاس که مردند
سالها.

برمیگردم.
بالاخره برمیگردم و بروز میکنم.
منتنظر باشید.


