تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

دیگه داشت کم کم شب میشد.

اونروز خیلی خسته بود.

از بس مسافر سوار و پیاده کرده بود .

تو اون هرم گرمای اول تابستون.

اونقدر دنده عوض کرده بود که

دستهاش سیاه شده بودن.

یعد از ظهر یکی از روزهای گرم تابستون بود.

دیگه داشت بر میگشت خونه.

داشت پول های درآمد امروزشو میشمرد.

پشت چراغ قرمز  وایساد.

یه دختر بچه به شیشه ماشین زد:

آقا گردو دارم گردوی تازه

تورو خدا یه بسته بخر.

دلش سوخت و یه بسته خرید.

کمی جلو تر که رفت زنی با التماس ازش خواست که

گردو بخره....

وقتی رسید خونه خوشحال تر از همیشه بود.

چون اونروز به جای پول

یه چز دیگه آورده بود.

 فقط بسته های  گردو

ارسال در تاريخ پنجشنبه 16 تیر1384 توسط مرد بارانی

چشم ها او را در نمی یابند

واوست که دیدگان را در می یابد.

 

(سوره انعام آیه ۱۰۳ )

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 7 تیر1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ