تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

وقتی رسید خونه همه چراغ ها خاموش بودند

با احتیاط کلید رو در قفل چرخوند

سعی کرد تا سر و صدا نکنه

وقتی در رو باز کرد

دوتا پاکت با هم افتادن کف اتاق

هردو رو برداشت

به سمت میز نهارخوری رفت

پاکت هارو روی میز گذاشت

چراغ رو روشن کرد

اولی رو زود شناخت

دست خط دخترش بود

که با خطی بچه گونه

زیر نقاشی قشنگش

که باباش رو با لباس کار و کیفش کشیده بود

 نوشته بود:

بابایی خسته نباشی .

اونقدر ذوق زده شد که

تمام خستگیش رو فراموش کرد.

نگاهش به دومی افتاد...

احظاریه دادگاه بود

آره برای چند لحظه

طلاق رو فراموش کرده بود...

ارسال در تاريخ شنبه 31 اردیبهشت1384 توسط مرد بارانی

سخت گیری  میتونه خیلی آسون باشه.

فقط باید از مردم اطرافت دوری کنی

با این کار از خیلی رنج ها در امانی

در این حال در عالم تنهایی خودت هستی

دیگه حسرت خیلی از چیز ها رو نمیخوری

نگران هیچ چیز نیستی 

لازم هم نیست دردسر ها و خطرات عشق

و

رویا های دور دست

 رو به جون بخری

فقط کافیه با خودت خلوت کنی

اما زندگی کردن

با این تنهایی و بی تفاوتی

ارزش داره؟

ارسال در تاريخ شنبه 24 اردیبهشت1384 توسط مرد بارانی

دستان یکدیگر رو میفشردند

به همدیگه نگاه کردند

خندیدند

بعد از روزهایی سخت و ملال آور

هردو خوشحال بودند

دوران جدیدی شروع میشد

هردو احساس خاصی داشتند

هیچ یک نمیتونستن توصیفش کنن

هردو موندند

با مشکلاتی که سر راهشون بود

موندند

هردو وفا دار موندند.

 

ارسال در تاريخ جمعه 16 اردیبهشت1384 توسط مرد بارانی

به مغازه گل فروشی رفت

عطر گل همه جا پخش بود

پنج شاخه گل رز خرید

به گلها نگاه میکرد

انگار اونها هم مثل خودش بی تاب بودند

میدونست که گلها ممکنه بعد از چند ساعت

پژمرده و خشک بشن

حتی خودش هم میدونست

میدونست که امروز شاید آخرین روز باشه

میدونست که شاید خودش هم پژمرده و خشک بشه

اما همین چند ساعت دیدن او هم ارزش داشت

حتی به قیمت خشکیدن

گلهایی که توی دستهاش بودن

به همین خاطر بود

مرگ برای چند لحظه با هم بودن

این فداکاری گلهاش رو هیچ وقت فراموش نکرد.

 

rose

ارسال در تاريخ جمعه 9 اردیبهشت1384 توسط مرد بارانی

تصمیمش رو گرفته بود

خیلی هم بهش فکر کرده بود

کلی با خودش کلنجار رفته بود

رفت سمت تلفن...

با دستهای لرزونش شماره رو گرفت...

الو....

حرفهاش رو زد و

گوشی رو سریع قطع کرد

سرش و گرفت تو دستهاش

عرق سردی روی تمام وجودش حس میکرد

تردید داشت

اما چیکار میتونست بکنه؟

تمام پلهای پشت سرش رو خراب کرده بود.

یکدفعه صدای زنگ شنید.....

از خواب پرید...

ساعت هفت صبح رو نشون میداد

یکبار دیگه صبح شده بود

از تختش اومد پایین

اما سراغ تلفن نرفت

توی آینه یه نگاهی به خودش کرد...

موهاش رو جمع کرد

لبخندی زد و با خودش گفت:

یعنی میشه باز هم ادامه داد؟

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1 اردیبهشت1384 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ