خب دوستان امسال هم تموم شد
چیزی به آخرش نمونده
بیایید به سال پیش فکر کنیم
همین روزهای آخرش
همه میخواستیم سال جدید
سالی پر از موفقیت باشه
سالی خوب
سالی که به خدا نزدیکتر بشیم
بتونیم روحمون رو جلا بدیم و
دلهامون رو با خدای خودمون صاف کنیم
با عشق زندگی کنیم.
حالا بیایید فکر کنیم چقدر موفق بودیم؟
چقدر به حرف هایی که وقتی سر سفره هفت سین پارسال
نشسته بودیم و با خدای خودمون میزدیم عمل کردیم؟
کمی فکر کنیم....
امسال سعی کنیم اونچه رو که با خدای خودمون سر سفره هفت سین
زمزمه میکنیم عمل کنیم.
اونم حتما کمکمون میکنه.
مثل امسال.
دوستان .عزیزانی که تو این مدت کوتاه به وبلاگ هاتون عادت کردم
و همیشه بهتون سر میزدم
امیدوارم سال جدید برای شما
سالی خوب و سراسر موفقیت باشه
و نیز در سال جدید بتونیم پست ها و مطالب تاثیر گذار تری بنویسیم.
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز

آخرین پنجشنبه سال داره میاد
یه جایی که اکثر پنجشنبه ها شلوغ میشه
این پنجشنبه خیلی سوت و کوره
پارسال من اونجا بودم
سکوت عجیبی همه جا بود
انگار مرده ها با هم نجوا میکردند
درخت ها هم همراه با باد برگ هاشون رو نوازش میکردند
به سنگ قبرها نگاه میکردم.
خیلی ها زمانی دنیا رو ترک کرده بودند که من متولد شده بودم
یا حتی سالهای سال قبل از اون.
هر وقت ميشنيدم توي خبرها كه كسي بر اثر حادثه اي
مثلا تصادف سرقت يا همچين چيزهايي مرده
ميگفتم شايد براي منم پيش بياد
احمقانه هست كه اين فكر رو نكنم.
هوا کم کم تاریک میشد
پیرمرد همین موقع ها نزدیک غروب شروع به دعا خوندن میکرد
صداش رو میشنیدم که دعا میخوند
یه فانوس هم دستش بود
پیر مرد عینک ته استکانی داشت و
ریش های بلند حنایی رنگ با یک کلاه نمدی سبز
و یه عصای قهوه ای
ازش پرسیده بودم چرا همیشه پنجشنبه ها موقع غروب دعا میخونی؟
اون گفته بود هم پنجشنبه میخونم و هم جمعه موقع غروب.
گفتم:خب چرا؟
گفت چون تو این دو روز و قت غروب مرده خیلی دلشون میگیره
میخونم تا تنهایی رو کمتر حس کنن.
حرفهاش جوری بود که انگار سالهاس با مرده ها حرف میزنه
اما اونها به نظر من نمردند بلکه به آرامشی رسیدند .
که خیلی از ما حسرت داشتن لحظه ای از اون رو میخوریم.

بزرگترین مشکل ما اینه که
میخواهیم بفهمیم خوشبخت هستیم یا نه؟
بد تر از اون هم زمانی هست که
میفهمیم خوشبخت نیستیم.
اونجاست که سعی میکنیم بریم سراغ چیزهایی که
مارو خوشبخت میکنن یا حد اقل خوشبختی رو
توی اونها میبینیم.
تو این راه هم چیزهایی رو از دست میدیم.
اولش شاید برامون زیاد مهم نباشه
اما وقتی که به آخر راه میرسیم
میفهمیم که این چیز ها
هر چند هم کوچک
خوشبختی ما بودن.
شاید کمی برای حسرت خوردن دیر باشه.

شب بود
چشمام رو بستم تا کم کم خوابم ببره
خوابی دیدم...
خواب دیدم با خدا کنار ساحل زندگی قدم میزنم.
توی دور دست ها لحظه هایی از زندگیم رو میدیدم
در هر لحظه وقتی به عقب بر میگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم
یک جفت جای پا میدیدم.یکی مال من.یکی هم مال خدا.
وقتی آخرین لحظه زندگیم جلوم برق زد
به پشت سرم نگاه کردم
به جای پا های روی شن.
متوجه شدم خیلی جاها توی مسیر زندگیم
فقط یک جفت جای پا روی شن ها بوده
کمی که بیشتر در اون لحظه ها دقت کردم
فهمیدم که سخت ترین و غم انگیز ترین دوران زندگی ام بوده.
خیلی ناراحت شدم
از خدا پرسیدم:
خدایا
تو گفتی اگر دنبالت بیام در تمام مسیر زندگی
با من خواهی بود.
ولی دیدم در سخترین و غم انگیز ترین دوران زندگیم
جایی که بیش از پیش به تو نیاز داشتم
فقط یک جفت جای پا روی شنها بود.
نمیفهمم آخه چرا؟
چرا زمانی که بیش از هر وقت دیگه
به تو نیاز داشتم منو تنها گذاشتی؟
خدا پاسخ داد:
بنده ی عزیزم
من همیشه در کنارتم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.
اگر میبینی که در آزمون ها و رنج ها
یک جفت جای پا دیدی
آن زمانی بود که
تو را در آغوشم حمل میکردم.
با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم
چشمهام خیس بود
کاش هرگز بیدار نمیشدم.

سفید سفید
به خودش افتخار میکرد و با غرور به بقیه نگاه میکرد
بقیه از نظر اون نا پاک بودن و آلوده به خیلی از حرفها....
فکر اینکه روزی هم اون آلوده میشه زجرش میداد
تا اینکه روزی هم نوبت اون شد
همه رفته بودن
فقط اون مونده بود
دیگه خودش رو تسلیم میدید
شنیده بود بعضی ها بعد از آلوده شدن
عزیز تر میشن یا واسه همیشه موندگار میشن
با خودش میگفت من هم موندگار میشم.
بعد از چند ساعت از دستی به دست دیگری رفت
اما هرگز اونجوری که میگفت نشد
کنار دیواری افتاد
تو امتداد یه پیاده رو
روی سنگفرش های سفت و سخت
بعد از چند لحظه نمناکی قطره های بارون رو هم حس کرد
خیس و کثیف شده بود
داشت تکه تکه میشد
دیگه از اون پاکی خبری نبود
اون یک کاغذ بود
آخرین برگ از دفتر خاطراتی
که یک خدا حافظی تلخ رو حمل میکرد....
به کاغذ های قبلی حسادت میکرد
و
نوشته شدن رو آلودگي نميدونست
کاش اولین برگ همیشه آخرین برگ میموند

