تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

سلام دوستان عزیز.این آخرین پست من تا تقریبا دو هفته دیگه هست.چون چند تا

امتحان ها متاسفانه پشت سر هم ردیف شدند و کاریش هم نمیشه کرد

دیگه فرصت نمیکنم پست جدید بنویسم.

البته اگر تونستم حتما این کار رو انجام میدم.

در ضمن از دوستان عزیزی که اقدام به تبادل لینک کردن و لینک

وبلاگشون در قسمت پیوند ها نیست هم بگم که در اولین فرصت

لینک وبلاگشون رو در این قسم قرار میدم.

امتحان اصلی امتحان زندگی هست

امیدوارم همه موفق باشیم تو این امتحان سخت.

و این هم آخرین پست من تا اطلاع بعدی. اما برای خوندن و نوشتن

کامنت ها میام.

پس منتظرم.

موفق باشید.


روي صندلي چوبي قديميش نشسته بود.دستش زير چونه اش بود و داشت روبروش رو نگاه ميکرد.منظره هاي نکراري همه چيز براش تکراري بود .پنجره ي هميشه بسته ي اتاقش که روي اونها رو با پرده هاي زهوار در رفته پوشيده شده بود .پرده هايي که يادش نميومد آخرين بار کي اونا رو شسته بود.يک ميز چ.بي هم داشت تو اتاقش که روش پر از خرت و پرت بود هميشه و به زحمت ميشد جاي خالي واسه نوشتن پيدا کرد اين ميز هم ديگه خيلي قديمي شده بود انگار که هزار سال هست که چهار پايه هاي اين ميز روي کف اتاقش هست.خسته نميشد از اينکه اين همه سال سرپا وايساده بود؟ نگاهش به قاليچه اش افتاد اتاقش کوچک بود اما انگارکوچکتر از اون قاليچه اش بود .کلي زجر کشيده بود تا تمام کف اتاقش رو بپوشونه اما بعد از اين همه سال ديگه طاقت نداشت و  نخ نما شده بود .چرا همه چيز يکروز از بين ميره؟سوال هاي مزخرف زيادي تو سرش بود.از همه چیز خسته شده بود. کتاب هاي باز و نيمه خواندهاش رو نگاه کرد که هر کدومشون بي صبرانه منتظر بودند تا دستهاي اون رو لمس کنن ام خيلي وقت بود که تو اين حسرت بودند.وقتي از همه چيز کلافه ميشد آدمسش رو محکم ميجويد و دندونهاش رو به هم فشار ميداد و به ياد اون روز سرد زمستوني ميوفتاد روز بود اما آسمون اونقدر غمگين بود که فکر ميکرد نزديک هاي شب هست.ابرها نويد بارون رو به همه ميدادند .به هر کسي که اونارو ميديد.براي گرم کردن خودش به يک کافه تريا رفت.پشت يک ميز نشست و سفارش قهوه داد. وقتي فنجون قهوه رو دستش گرفت از گرماش لذت ميبرد.آرامش خاصي بهش دست ميداد.صورتش رو نزديک فنجون گرفت تا گرما رو بيشتر حس کنه و وقتي که داشت با چشم هاش ناپديد شدن بخار ها رو نگاه ميکرد چشمش به اون افتاد.دلش هري ريخت.نگاه معني داري داشت؟اما معنيش چي بود؟شايد دوستش داشت و مانند قصه هاي هزار و يک شب با يک نگاه يک دل نه صد دل عاشق شده بود. ويا نه شايد هم از او متنفر بود و به خونش تشنه؟شايد هم دلش به حال او ميسوخت؟اما چرا؟مدتها گذشت و از اون خبري نشد و فهميد که اون فقط نگاهش کرده بود.فقط نگاهش کرده بود...ساعت ده صبح بود اما نه نور آفتاب بيشتر از اين نشون ميداد.ساعت هم خيلي وقت بود که خواب بود .شايد به خواب زمستاني رفته بود.انگار همه چيز ثابت شده بوداصلا چه فرقي ميکرد ..............

خیال

ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 دی1383 توسط مرد بارانی

اون خیلی وقت بود که مرده بود.

چندین سال.معلوم نیست.

یکجا خشکش زده .

انگار نمیخواست حرکت کنه.

یا شایدم میخواست

اما نمیتونست.

وقتی اون مرد

هیچ کس گریه نکرد.

منم گریه نکردم.

نمیدونم چرا اصلا گریه ام نگرفت؟

یه زمانی همه نگاهش میکردن

هر کس یه جور خاص

یکی  مظطرب

یکی منتظر

یکی خشمگین

یکی با ذوق و شوق

یکی...

هر کس یه جوری.

هر چند وقت یکبار جاش رو عوض میکرد

اما باز هم همه میدیدیمش

 همیشه شب سال نو

وقت تحویل سال

همه با هم نگاهش میکردیم.

همه یجورایی دوستش داشتیم.

هر چند بعضی وقتها ناراحتمون میکرد.

که اونم میدونیم تقصیر اون نبود.

تقصیر خودمون بود.

ولی باز دوسش داشتیم.

اما وقتی که مرد....

هیچ کس گریه نکرد.

منم گریه نکردم.

حتی اونایی که دوستش داشتن.

اولین نفری که دید اون مرده من بودم.

میدونی چی کار کردم؟

سراسیمه با صدای بلند گفتم:

اون مرده!

همه با تعجب پرسیدند:

کی؟

منم گفتم:

ساعت شماطه دار اتاق پذیرایی.

آره اون

سالهاست که مرده.

من هنوز نکاهش میکنم

یعنی همه نگاهش میکنن.

اما اون روز هیچ کس گریه نکرد.

اما من حرکت دادمش

بردمش رو ساعته ده و ده دقیقه.

همون ساعت معروف.

ساعتی که جنگ جهانی دوم تموم شد و دنیا نفس راحتی کشید.

ارسال در تاريخ جمعه 18 دی1383 توسط مرد بارانی
خب بالاخره جمعه تموم شد و رای گیری هم به پایان رسید.جا داره که صمیمانه از کسانی که همکاری کردند و در این جنبش همگانی شرکت داشتند تشکر و قدر دانی کنم.دوستان ممنون.


 

از کنارت میگذرم

اسمت یادم میاد

خیلی چیزهای دیگه هم یادم میاد

اولین باری که دیدمت

اولین باری که نگاهم با نگاهت آشنا شد

نگاهم نمیکنی

اما من هنوز نگاهت میکنم.

چشم هام انتظار چشم هات رو میکشن.

سرت رو پایین میگیری

به کجا نگاه میکنی؟

به زمین؟

به کفش هات؟

شایدم

به سنگفرش پیاده رو

که کم کم داره خیس میشه

از قطره های بارون.

فرقی نمیکنه

چون به من نگاه نمیکنی

ازت دور میشم

هنوز سرت پایینه

دیگه نمیبینمت

چون ازت دور شدم

خیلی هم دور

اما چشم هام

هنوز هم دنبالت میگردن

توی خیابون

زیر نور چراغ ها

هر چی دور تر میشم

چیز های بیشتری  یادم میاد

داشتم میرفتم

به سمت ایستگاه

ایستگاه اول

تا چمدون خاطراتم رو

واسه همیشه جا بذارم

جایی که دیگه بر نمیگردم

و به سمت ایستگاه آخر

زندگی ام رو دنبال کنم

کاش باز هم میدیدمش

اینو قلبم گفت

اما چشم هام

نمی خواستن

چون از انتظار

بیزار بودن

بیزار

اما نگران نباش

از این به بعد

با خدا درد دل میکنم

با خدایی که همین نزدیکی هاست

 

 

ارسال در تاريخ شنبه 12 دی1383 توسط مرد بارانی
ش سلام دوستان عزیز.
ما همه میدونیم که حسین رضا زاده قویترین مرد جهان هست و همه خیلی دوسش داریم چون برامون افتخار آفرینی کرده.هر چی باشه قهرمان ملی ما هست.برای ادای دین هر چند نا چیز اقدام به این کار کردم.خلاصه اینکه هدف از درج این مطلب این بود که فدراسیون بین المللی وزنه برداری اقدام به رای گیری برای انتخاب به ترتیب:
۱ بهتربن وزنه بردار سال ۲۰۰۴-۲۰۰۵ 
۲ وزنه بردار قرن ۱۹۰۵-۲۰۰۵

خب تا اینجای کار مشکلی نیست و حسین رضا زاده هم تا روز ۸ دی ماه در صدر جدول قرار داشت.
اما...
دولت یونان شروع به تبلیغات گسترده به نفع ( پریوس دیماس) وزنه بردار این کشور کرد که یونانی الاصل هم نیست.و اینجا مشکل شروع میشه که کارشناسانی وزنه برداری دیماس رو تکنیکی و وزنه برداری رضا زاده رو قدرتی قلمداد کردن و کلی روی این موضوع که تکنیک از قدرت مهمتر هست مانور دادن.
به طوری که طی ۲ روز رضا زاده یک پله پایین تر از دیماس قرار گرفت.حتما در یونان مردم برای این کار بسیج شده اند که طی دو روز حسین یک پله سقوط کرد.

یونانی ها تو انحصار طلبی ورزشی سابقه دار هستن مثل ماراتن اما این بار فرق میکنه چون طرفشون ما هستیم.ما ایرانی ها. 
خب کارمون از اینجا شروع میشه که اول میریم به اینجا  یعنی سایت رسمی فدراسیون بین المللی وزنه برداری.
بعد تو صفحه اصلی سایت روی News کلیک کنید.
در صفحه جدید لینک  Vote ForThe Lifters Of The Year2004-And The best Lifters Of The Century
کلیک کنید.
در صفحه جدید روبروی Voting Cards To Download کلیک کنید تا فرم نظر سنجی براتون ارسال بشه.حجمش هم کمه.این فرم با برنامه ی  Word  باز میشه.که بصورت زیر پرکنید.
در ضمن تا بعد از ظهر روز جمعه ۱۳ دی ماه یعنی ۳۱ دسامبر بیشتر وقت نیست.
بعدش هم فرم پر شده رو به آدرس ای میلی که میده بفرستید یعنی :aniko.nemeth.mora@iwfnet.net

دوستان شما هم کمک کنین و به دوستانتون که به اینترنت دسترسی دارن خبر بدید که زود تر دست به کار بشن.باز هم از کمکتون پیشاپیش ممنون.
                             
                                                           


LIFTERS OF THE YEAR 2004

 

VOTING CARD

 

 

Best MALE Lifters

 

 

Name

Country

 

1.

 

Rezazadeh Hossein

I.R.Iran


LIFTERS OF THE CENTURY

 

VOTING CARD

 

 

Best MALE Lifters 1905-2005

 

 

Name

Country

 

1.

Rezazadeh Hossein

I.R.Iran











                                                          

ارسال در تاريخ چهارشنبه 9 دی1383 توسط مرد بارانی

حتما اين جمله رو زياد شنيدي وقتي که بچه بودي:
"دست نزن بچه مگه بچه بازيه؟"
خوب اون موقه من پيشه خودم ميگفتم:
" اه کي پس من بزرگ ميشم؟
اما حالا...
حالا که بزرگ شدم  البته نسبت به قبل
 ميبينم که خوب اون کارهايي که بچگي
 وقتي که هفت هشت سالم بود
 آرزو داشتم انجامشون بدم زياد هم مهم نيستن
 اما الان آرزو ميکنم اي کاش ميشد که برگردم به همون دوران...
تابستونا از صبح تا شب با بچه ها بازي کنيم
آب بازي و توپ بازي و دوچرخه سواري و....
دم عيد بشينم اول پيک شادي و رنگ کنم...
لحظه شماري کنم تا سال تحويل بشه
 چون عيدي هاي مامان و بابا و فاميل انتظار منو ميکشن....
شوق گرفتن بیست
جایزه ی مامان و بابا

اما الان چی؟ 
همه ی دقدقه هامون شده آیندمون
اما کدوم آينده؟
اما بچه که بوديم اصلا نميدونستيم آينده چيه که بهش فکر کنيم .
آینده ی ما بازی بعدیمون بود.
اما الان فرق میکنه.
آینده ای که باید بسازیمش
و هر کس تو این راه باید یک همدم داشته باشه
تا آینده رو با هم بسازن.
دلت نميخواد واسه يک لحظه هم برگردي به اون دوران؟


در اين اتاق تهي پيکر
انسان مه آلود!
نگاهت به کدام حلقه در آويخته؟
کودکي که در چشمانش خاموشي تو را دارد
گويي تو را مينگرد
و تو از ميان هزاران نقش تهي
گويي مرا مينگري
انسان مه آلود!
ترا در همه ي شبهاي تنهايي
توي همه شيشه ها ديده ام.
پيش آ
بيا در سايه هامان بخزيم.
درها بسته
و کليد هاشان در تاريکي دور شد
بگذار پنجره را بسويت بگشايم.

ارسال در تاريخ یکشنبه 6 دی1383 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ