تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...

من هميشه از شب خوشم ميومده
يعني خوشم مياد
 شب با خودش آرامش مياره
 سکوت مياره
شب با پوشش خودش فقر رو میپوشونه
 اصلا شب براي خودش يه عالم ديگه اي داره
 شب مثل يک مادر که بچه اش رو در آغوش ميگيره
شهر رو در آغوش خودش ميگيره
انگار که داره براش لالايي ميگه
اونوقته که فکر ميکني شهر زنده هست
 اونم مثل من و تو زندگي ميکنه
روزها فعاليت ميکنه
ترافيک رو تحمل ميکنه
از ديدن بچه هايي که خواب آلود دست در دست پدر و مادرشون ميرن مدرسه سر حال ميشه
 دود و دم ماشين هارو تحمل ميکنه
 و شب...
يک نفس راحت ميکشه
 از يک روز پر کار
 من هميشه تو شب احساس سبکي ميکنم
 يادمه شبهاي امتحان که البته هنوز هم در پيش دارم تا اواسط شب بيدار بودم
 اصلا شبها بهتر درس رو مي فهميدم
بعضي وقتها هم که دلم ميگيره
 شب ميرم بيرون قدم ميزنم 
يا از بالاي پل عابر ماشين ها رو ميبينم
 که توی هرکدومشون آدم هایی هستند که با امید به سمت مقصدشون حرکت میکنن.
به شهر فکر میکنم که از همه ی ما دیر تر میخوابه و از همه ی ما زود تر از خواب بیدار میشه. قدم زدن تو شب اونم تو اين فصل خيلي به من ميچسبه 
قايقي خواهم ساخت
 خواهم انداخت به آب
 دور خواهم شد از اين خاک غريب
که در آن هيچ کسي نيست که در بيشه ي عشق قهرمانان را بيدار کند...
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
دور بايد شد,دور...
 پشت دريا ها شهري است که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي کبوتر هاييي هست  که به فواره ي هوش بشري مي نگرند
 دست هر کودک ده ساله ي شهر شاخه ي معرفتي هست.
مردم شهر به يک چينه چنان مي نگرند
که به يک شعله
به يک خواب لطيف....
خواب هاي خوب ببينيد .

ارسال در تاريخ جمعه 27 آذر1383 توسط مرد بارانی

یا لطیف...

تا حالا به رنگهاي اطراف خودت نگاه کردي؟
ميگن رنگ "سياه" سنگينه!ميگن "سفيد" بخت شي!ميگن "سبز "رنگ زندگي!                               
ميگن" آبي" رنگ آرامش!نگاه که کردي اما هيچ وقت به اين فکر کردي که دنيايه ما چقدر رنگارنگ هست؟فکر کردي که حالا  اگه اين رنگها نبودند چي ميشد؟همه چيز يکرنگ بود
سفيد
سياه
آبي ...ازدختر بچه همسايه دوربين اسباب بازيشو گرفتم
يک دوربين که کنارش يک دکمه داشت
وقتي که توش نگاه کردم همه چيز سبز بود
خورشيد
درخت ها
حوض آب
اما خورشيد من که سبز نيست
اون طلايي هست
پس دکمه رو زدم تا رنگ زرد اومد
واي چه خورشيد قشنگي
نگاه کردم به حوض
اما آب که زرد نيست
اون آبيه
دکمه رو زدم تا آبي اومد
چه آبي به به
نگاه کردم به درخت
اما درخت که آبي نيست
اون سبزه
دکمه رو زدم تا سبز اومد
به به چه درخت سر حالي
يهو ديدم يکي داره لباسمو ميکشه
ديدم دختر بچه همسايه هست
اما همش سبزه از سر تا پاش
گفتم صورتش سفيده
اما موهاش نه سياهه
تازه لباساش چي؟
گلگلي
اووو
اين همه رنگ که من تو دوربينم ندارم
پس بهتره که با چشم هايي که خدا بهم داده ببينم
اون همه رنگ هارو داره
هميشه دلم ميخواست رنگ همه چيزرو عوض کنم
اما فهميدم که هنرمندي بهتر از خدا نيست براي رنگ کردن دنيامون
پس بيا از اين دنيايه قشنگ رو که خدا برامون نقاشي کرده لذت ببريم

در دل من چيزي هست
مثل يک بيشه ي نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم
که دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دور ها آوايي هست که من را ميخواند
تا ديدار ديگر خدا نگهدارت

ارسال در تاريخ سه شنبه 24 آذر1383 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ