تبليغاتX
شب بارونی
شب بارونی
یک ذهن زیبا...
اوضاع پیچیده ای شده...یعنی معلوم چی به چیه اما خب یه جورایی هم آدم سردرگم میشه!هرچی قبلا به اختلاف سطح زندگی ها فکر میکردم حالا دارم این اختلاف ها رو میبینم...یه نمونه اش یک شب که شیفت شب داشتم سرویس اومد دنبال من و بعد هم رفتیم دو نفر از کارگردان های محترم سیما رو سوار کردیم و حرکت کردیم به سمت سازمان.کارگردان ها حرفهای جالبی میزدند و ناخودآگاه حواسم به صحبت های اونها جلب شده بود.اینکه یه پیرمرد شصت ساله وقتی کنکور شرکت میکنه نه تنها باعث خنده نیست بلکه باید الگو بشه واسه بقیه..پدر مادرها باید خوشون الگو باشند برای بچه ها نه اینکه بگن فلانی رو ببین چه پسر درسخونیه تو هم پس بشین درس بخون این الگو برداری رو نفی میکردن.یا اینکه از آشفتگی موسیقی ایران میگفتند و اینکه کلاسهای دانشکده هنر در زمینه تئاتر و بخصوص موسیقی تو این دوران آسیب فراوانی رو دیده اند بطوری که هر ساله به خاطر محرم و صفر دو ماه بطور کل کلاسها تعطیل میشه و ...یا اینکه دکتر رهبر که در امریکا رهبر ارکست فلارمونیک نیویورک بوده اومده بود ایران و مدتی کار کرده بوده و خلاصه دستمزدها چنین بوده و چنان بوده و برگشته به ولایت غربت و جالبه بعد از برگستنش باز هم رهبر ارکست میشه و یا اینکه تلویزیون مثل یک لامپ هست تو خونه که فقط باید روشن باشه و ما انسانها از تنهایی و سکوت به اون پناه میبریم.خلاصه من دیدم راننده خیلی ساکته و چون خیلی وقته میشناختمش یه حال و احوالی ازش پرسیدم که گفت برادر خانومش با موتور تصادف کرده و اوضاعش خرابه.داشت درد دل میکرد که موبایلش زنگ خورد و خبر فوت همون برادر خانومش رو دادن بهش.خیلی ناراحت شد.بنده خدا طرف سه تا بچه هم داشت.جالب اینکه کارگردانها هنوز به صحبت خودشون ادامه میدادند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...به خودم فکر میکردم.من کجام؟دغدغه من چیه؟من به فکر چی هستم؟یکی اینجوری با خیال راحت از هنر و موسیقی صحبت میکنه و دیگری اصلا نمیفهمه کی رسیدیم حتی راننده هم هست ولی ذهنش جای دیگه هست و پیش قرض و بدهکاری ها و من نمیدونم کجای این دنیا هستم؟
ارسال در تاريخ شنبه 30 آبان1388 توسط مرد بارانی
ماه مهر امسال ماه خوبی بود برام.اتفاق جالبی که این ماه افتاد سفر کوتاه و دو نفره من و بانو به شمال بود.یه پنجشنبه صبح آفتابی بود که همراه بانو با خودرو پدر گرامی حرکت کردیم سمت جاده چالوس!

هوا عالی بود.انگار که بهار بود.آفتابی و یکم خنک.جاده هم خیلی خوب بود.نه خیلی شلوغ و نه خیلی خلوت.ما هم تفریح کنان رفتیم و هر جای خوبی که میشناختیم و یا دلمون میخواست میزدیم کنار.سیاه بیشه...سد کرج...خلاصه رفتیم تا نمک آبرود.یه سوئیت نزدیک دریا گرفتیم...خیلی رویایی بود صدای آرام و زیبای آب رو میشندیم.شهر توریستی نمک آبرود هم رفتیم ولی بانو هیچ یک از بازی های اونجا رو همراهی نکرد که با هم انجام بدیم!!!خلاصه خیلی خوش گذشت بهمون چون مدتهاست که از سفر دو نفره ما به اصفهان میگذره و این سفر که خیلی هم مقدمه چینی نداشت و ساده بود بهمون چسبید!دلم برای دو نفره ها تنگ شده بود.به همین خاطر از الان برنامه سفرهای دو نفره بعدی رو با بانو چیدم که کم کم بهش میگم.هرچند خودش از یکسری هاش خبر داره!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 29 مهر1388 توسط مرد بارانی
دیروز تولدم بود و یکسال سنم بالاتر رفت...روز خوبی بود...که البته از شب قبلش شروع شده بود...شب قبلش من شیفت شب بودم و بانو به همراه خانواده من اومدن دنبال من و رفتیم بیرون گشتیم...کلی هم زیاده روی کردیم! از خوردن پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده تا بستنی و معجون و این چیزا!!! به همراه گوش دادن به موزیک با صدای بلند!!! و دست زدن توی ماشین و بالا پایین کردن خیابونها!!!کارهایی بود که از من یکی سر نمیزد ولی اونشب مجبور به انجامشون شدیم...روز بعد هم که بساط کیک و بادکنک و شمع و کادو براه بود...این بادکنک ترکوندن آخرش خیلی چسبید بهمون...واقعا وقتی فکر میکنم میبینم همسر و خانواده خیلی مهربانی دارم و از این بابت خداوند رو همیشه شاکر خواهم بود...بد نیست آدم بعضی وقتها تو هر سن و یا هر شرایط و رده اجتماعی که هست تولدش رو جشن بگیره...تولد به تاریخ توی شناسنامه نیست...هر روز میتوان متولد شد..فقط اگر بخواهی

ارسال در تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط مرد بارانی
گاهی به این فکر میکنم در آینده به این نسل پرسشگر که در راه است چه جوابی باید بدهیم؟هرچه بیشتر فکر میکنم کمتر جوابی میابم...همیشه از اینکه نسل قبل جواب سوال هایم را نمیدانست کلافه میشدم و آن را سرزنش میکردم...برای ندانستن ها...برای ندانم کاری ها...افسوس از اینکه همین بلا سر خودم می آید...بیزارم از این نمیدانم ها!
ارسال در تاريخ دوشنبه 23 شهریور1388 توسط مرد بارانی
اگر قبول داشته باشیم فرض محال وجود دارد یعنی اصلا تعریفمون از فرض محال چیزی باشه که یجورایی نیست ولی ما خیال میکنیم هست برای اینکه شرایط متفاوتی رو تصور کنیم...اگر اینجوری باشه میگیم بر فرض محال...حالا حرفم اینه که بیاییم بر فرض محال فرض کنیم که خدا وجود نداره!اونوقت چی میشه؟خیلی ها حسرت میخورن چون فکر میکردن خدایی بوده خودشتون رو از خیلی از چیزها و لذتهای دنیوی منع کردند و عمرشون رو بر باد دادند...یا شایدم فکر کنند از این به بعد کی رو باید شکر کنند؟جز خدایی که نیست؟!یعنی هست؟یا اینکه به کی به راحتی قسم بخورند؟به خدایی که نیست؟یا اینکه هست؟اصلا فلسفه این فرض محال از کجا آمد؟کسی میداند؟


پ.ن:در جواب خیس باران عزیز:خیر من نظرم به وبلاگ نویسی عوض نشده.وگرنه ادامه نمیدادم!وبلاگ همانی هست که بود!

ارسال در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط مرد بارانی
اول از همه بگم که مسافرتمون خیلی عالی بود.جای همتون خالی.هم مشهد و هم گرگان.هر دو عالی بودند.مشهد که رفتم بازهم روم تاثیر داشت.خیلی خوب بود.و گراگان هم که بسیار زیبا بود.

اما مطلبی رو که میخوام در موردش بنویسم اینه که فلسفه نوشتن در این دنیای مجازی باعث میشه که هر روز چالش های متعدد پیش روی کاربران اینترنت باشه.دارم به فراگیر شدن شبکه های اجتماعی همچون Face Book و Twitter و از این قبیل سایت ها فکر میکنم.چقدر این دنیای مجازی سعی در پر کردن واقعیت های ما رو داره؟غیر قابل پیشبینی بودن این موارد شاید به جذابیت های آن بیافزاید.ما داریم از دنیای واقعی دور میشیم و به دنیای مجازی نزدیک و نزدیکتر.طوری که انگار فقط داریم در این دنیای مجازی زندگی میکنیم و در دنیای واقعی فقط کارهای روتین یک انسان معمولی رو انجام میدیم غذا خوردن خوابیدن و...تو این جامعه مجازی همدیگه رو میشناسیم.عکس های همدیگه رو میبینم.کامنت میگذاریم.برای عکس ها تگ انتخاب میکنیم.همینطور با هم بازی میکنیم.هر چیز جالبی رو به اشتراک میگذاریم.دوستان خودمون رو به هم معرفی میکنیم و به هم هدیه میدیم.هر آنچه که در دنیای واقعی ما بوده حالا اینجاست!غرق شدن در این دنیای مجازی آدم رو از گذر رمان و دنیای واقعی دور میکنه.برای من وبلاگ چیز خیلی جالبی بود.اینکه بتونم ذهنم رو روی کاغذ بیارم و دوستانم در دور دست بخونن و نظر خودشون رو هم بگن برام جالب بود.و یا دوستانی پیدا کنم که با من هم عقیده بودند و یا نوشته هایی بخونم که لذت ببرم.اما در مورد این جوامع که حتی عشق مجازی را نیز رواج داده اند حس خوبی ندارم!اما برای شناخت افراد این محیط مجازی آنقدر ها هم بد نیست.حد اقل هستند افرادی که در این جوامع نقاب از چهره خودشون بر میدارند و آدم میتونه بدونه درون این افراد چی میگذره!

مورد بعدی هم فرارسیدن ماه مبارک رمضان هست.امیدوارم امسال هم توفیق شرکت در مهمانی خدا رو داشته باشیم.من روزه گرفتن رو یک نعمت میدونم.به این دلیل که سلامت هستم و میتونم روزه بگیرم!

پ.ن:

تو این هفته اتفاقات خوبی افتاد.یکیش این بود که تونستم برای بانو به مناسبت سالگرد ازدواجمون یه هدیه زیبا و به یاد موندی بخرم.از این بابت خیلی خوشحال بودم.خوشحال به این خاطر که خدا کمکم کرد و تونستم بعد از تصادف هم به کارم برگردم و هم اینکه بتونم پپیشرفت کنم.

 اتفاق خوب دیگه ای هم که افتاد این بود که بالاخره تونستم یه Laptop بخرم و مشکل بدون سیستم بودن در خونه کوچیکمون رو جبران کنم.

این هم یک عکس زیبا از پارک جنگلی النگدره در گرگان.حتما تشریف ببرید و از این طبیعت زیبا لذت ببرید

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 2 شهریور1388 توسط مرد بارانی
این روزها حوصله نوشتن ندارم.اول نتایج انتخابات و بعد هم فجایعی که رخ داد عمق وجودم رو سوزوند.فرض کن در رسانه ملی باشی و تصاویری رو که خود خبرنگاراها و تصویر بردارها گرفتن رو ببینی و نتونی حرف بزنی.میبینی که تر و خشک دارن با هم میسوزن ولی بازم بهشون میگن اغتشاش گر.واقعا خیلی گذشت تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم و بیام تا بنویسم.مشغله کاری همیشگی هم دلیل دیگه ای بود که نتونستم بیام و بنویسم.ولی واقعا دست و دلم به نوشتن نمیرفت.خلاصه این نیز بگذرد...تو این ماه اگه خدا بخواد سفری در پیش داریم همراه خانواده به مشهد مقدس و انشاا... نذر عقب افتاده خودم رو ادا کنم.بعد از مشهد هم سمت شمال ایران.میخواهم 7-8 روزی دور از کار و استرس باشم و امیدوارم که مشکلی پیش نیاد.در مورد سیاست هم دیگه نه بهش فکر میکنم و نه از مینویسم ولی دست از طرز فکرم بر نمیدارم.فعلا همین تا بعد بیام و بیشتر بنویسم!

ارسال در تاريخ شنبه 3 مرداد1388 توسط مرد بارانی
قالب وبلاگ